منابع اجتهاد فقه شیعه

منابع اجتهاد فقه شیعه

خطای مجتهد در فتوا

 


واژه مجتهد از کلمه «اجتهاد» مشتق شده ‌است. اجتهاد در لغت به معنای تلاش و کوشش است، اما مقصود از آن در اصطلاح اسلامی، بذل جهد و کوشش برای استنباط احکام شرعی فرعی از منابع فقه اسلامی است. منابع فقه اسلامی عبارتند از: قرآن، سنت، عقل و اجماع.

 


در این مقاله بطور دقیق و مبسوط به بررسی منابع اجتهاد فقه شیعه می‌پردازیم، امید اینکه مورد توجه شما عزیزان واقع شود:

اهل سنّت، در برخورد با مسائل دینی نوین، چون نتوانستند پاسخ مشكلات را در كتاب و سنّت رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ، كه منابع منحصر استنباط احكام، در دیدگاه آنان بود، بیابند، به «اجتهاد به رأی»، «قیاس»، «استحسان»، «مصالح مرسله» و «سد ذرایع» روی آوردند.

در مقابل، فقه پویای شیعه امامیه، به پیروی از سیره نبوی ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه ـ علیهم السّلام ـ ، با بهره‌گیری از اجتهادات فقهای بزرگ منطبق با شرایط و مقتضیات هر زمان، منحنی بالندگی را پیمود و می‌توان مدعی شد كه در كلیه شئون پاسخگوی معضلات و مشكلات است.

با وجود این كه منابع اصلی استنباط احكام در نظر اهل سنّت و شیعه، واحد است؛ امّا علمای شیعه با استفاده صحیح از این منابع بر شكوفایی فقه پویا، افزودند.

ذیلا این منابع را بررسی می‌نماییم:

1. كتاب الهی

مراد از كتاب، همان «كتاب الله» كه بر پیامبر اسلام، حضرت محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، نازل شده، می‌باشد.

 

**ادله حجّیت كتاب

الف. اتفاق مسلمین بر حجیت قرآن، به طوری كه احدی از مسلمین در حجّیت آن شك نكرده است.

ب. تواتر حدیث، مبنی بر این كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ به قرآن تمسك می‌كردند و مردم را به آن ارجاع می‌دادند.

امّا دلیل حجیت عقل، در آن محدوده‌ایی كه حجیت دارد این است كه حسن و قبح را درك می‌كند و حكم شارع قطع پیدا می‌كند و حجیت قطع ذاتی است

ج. اعجاز قرآن از جهت اسلوب و مضامین و هماهنگی حیرت آور این كتاب مقدس و تحدّی و به مبارزه طلبیدن همه دانشمندان در همه اعصار و ناتوانی بشر در مقابله با قرآن.

2. سنّت

اصولی‌ها اتفاق دارند كه سنّت بر آنچه از پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، اعم از گفتار یا فعل و یا تقریر، اطلاق می‌شود. لكن اختلاف شده، كه آیا بر آنچه از صحابه و یا ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ صادر شده نیز سنّت اطلاق می‌شود یا نه؟ ما دلیل معتبری بر این كه آنچه از صحابه صادر شده سنّت باشد و آن را حجت بدانیم، در دست نداریم وحجیت سنّت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم بین شیعه و اهل سنّت اتفاقی است؛ لذا در حجیت سنّت ائمه هدی ـ علیهم السّلام ـ بحث می‌نماییم.

 

**ادله حجیّت سنّت ائمه معصومین علیهم السّلام

الف. قرآن:

1. آیه «انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیراً».[5]

روشن است كه «انّما» از قوی‌ترین ادات حصر است و خداوند منحصراً اراده كرده كه اذهاب رجس (ذنوب) از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ نماید و تخلف مراد از اراده، نسبت به خداوند محال است؛ زیرا «انّما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له كن فیكون».[6]

این آیه به وضوح بر عصمت اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ دلالت دارد و تكالیفی را هم انجام می‌دادند. و روشن است كه اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ احكامی را به عنوان حكم الله بیان می‌كردند و تكالیفی را نیز انجام می‌دادند و گاهی عمل اصحاب را نیز امضاء می‌نمودند. پس همه اینها مطابق واقع و حكم الله است و حجیت دارد.

2. آیه «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم»،[7] واضح است همانطور كه مطلقا به اطاعت خداوند و پیامبرش امر كرده، به اطاعت «اولی الامر» هم فراخوانده است. و در جای خود ثابت شده كه منظور از «اولی الامر» ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ می‌باشند.[8]

حدیث ثقلین

ب. حدیث ثقلین:

قال رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ :«انّی تركت فیكم ما ان تمسّكتُم به لَن تضلّوا بَعدی كتابَ الله حبلٌ معدود من اسماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض فانظروا كیف تخلّفونی فیهما».[9]

این حدیث دلالت بر عصمت اهل بیت می‌كند؛ زیرا اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ را در ردیف كتابی قرار می‌دهد كه باطل به آن راه ندارد و تمسك به اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در كنار قرآن را وسیله حفظ در ضلالت و گمراهی می‌داند برای همیشه تاریخ؛ پس تمسك به یكی از این دو، قطعاً گمراهی و ضلالت را به دنبال دارد. كمبودی كه در منابع فقه اهل سنّت احساس می‌شود، دقیقاً به خاطر اخذ كتاب و رها كردن اهل بیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است و نقطه قدرت فقه شیعه تمسّك به ذیل عنایات و بهره‌برداری از دریای مواج علوم اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ است.

وقتی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به تمسّك به اهل بیت در كنار قرآن سفارش می‌نماید؛ بنابراین باید قول اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ حجیت داشته باشد.

3. اجماع

شیعه اجماع را حجّت می‌داند، امّا در صورتی كه كاشف از قول معصوم ـ علیه السّلام ـ باشد، اجماع گرچه به صورت مستقل از ادلّه به حساب آمده؛ امّا حقیقتاً بازگشت به حجّیت سنّت دارد و لذا همان ادلّه حجّیت سنّت برای اجماع هم كافی است و دلیلی ندارد كه اگر عده‌ای جمع شدند ولی قول آنان، كاشف از قول معصوم ـ علیه السّلام ـ نبود «حكم الله» با این اجماع ثابت شود و ادلّه‌ای كه اهل سنّت برای اعتبار اجماع ، بدون قید و شرط ذكر كرده‌اند، پذیرفته نیست. برای آگاهی بیشتر به «الاصول العامه للفقه المقارن» مراجعه شود.[10]

این آیه به وضوح بر عصمت اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ دلالت دارد و تكالیفی را هم انجام می‌دادند. و روشن است كه اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ احكامی را به عنوان حكم الله بیان می‌كردند و تكالیفی را نیز انجام می‌دادند و گاهی عمل اصحاب را نیز امضاء می‌نمودند. پس همه اینها مطابق واقع و حكم الله است و حجیت دارد

4. عقل

شیعه در رابطه با عقل، نه در مسیر افراطِ اهل سنّت كه عقل را مطلقا تحت عناوین «قیاس و استحسان» حجت دانسته‌اند، قدم گذاشته و نه در راه تفریط آنها كه عقل را كاملاً بی‌اعتبار می‌دانند، بلكه راه وسط را انتخاب نموده‌اند و معتقد است، اولاً: در اصول دین یگانه مرجع عقل می‌باشد.

ثانیاً: در فروعات عقل مدرك است و نه حاكم.

ثالثاً: عقل نیاز به تربیت دارد تا مدركات او با غرایز و شهوات آلود نشود.

رابعاً: عقل قابلیت ادراك احكام كلیه شرعیه فرعیه را به وسیله درك حسن و قبح ذاتی اشیاء دارد؛ لكن به صورت موجبه جزئیه؛ یعنی بعضی از احكام كلیه را درك می‌كند و در این بعض هم قادر به درك جزئیات نیست؛ زیرا احاطه به مصالح و مفاسد واقعیه و مورد نظر شارع مقدس ندارد.[11]

امّا دلیل حجیت عقل، در آن محدوده‌ایی كه حجیت دارد این است كه حسن و قبح را درك می‌كند و حكم شارع قطع پیدا می‌كند و حجیت قطع ذاتی است.

شیعه به دلیل استفاده درست از منابع موجود، دارای فقهی پویا و بالنده و پاسخگو است و خود را نیازمند تمسّك به ادلّه ظنی كه پشتوانه قطعی ندارد، نمی‌بیند.

 

پی نوشتها:

 [5] . احزاب، 33.

[6] . یس، 82.

[7] . نساء، 59

[8] . الاصول العامه للفقه المقارن، ص 174.

[9] . كنز العمّال، ج 2، حدیث 874، بیروت.

[10] . الاصول العامه للفقه المقارن، ص 262.

[11] . الاصول العامه للفقه المقارن، ص 299.

ويژگى‏ها ی فقه شیعه

چکیده

بعد از پیامبر اسلام(ص) مشربها و روشهای گوناگون فقهی پدید آمد. برخی تنها با مراجعه به قرآن و حدیث نبوی و با نبودن این دو، با رجوع به اصول ظنی شخصی؛ از قبیل قیاس و استحسان و... مسائل شرعی فرعی را استنباط می کردند، ولی گروهی دیگر با رجوع به سنت اهل بیت و معصومین(ع) خود را از ظنون شخصی بی نیاز کرده اند. این تحقیق درصدد بیان ویژگیهای اساسی گروه دوم است.

واژه های کلیدی: فقه شیعه، ویژگیها، تدرّج، اهل بیت(ع)، اجتهاد، نص، عصر تطبیق، عصر تبیین، استقلال فقهی.

برخی گمان می کنند که در محدوده مذاهب فقهی اسلامی، فرقی بین فقه شیعه امامیه و سایر مذاهب فقهی اسلامی وجود ندارد؛ زیرا معتقدند که بین مجتهدان و فقهای اسلامی اصول مشترکی وجود دارد که با آنها می توان اجتهاد نمود و لذا تمام فقهای اسلامی برحق اند: ابوحنیفه و فقهای حنفی، محمد بن ادریس شافعی و فقهای شافعی، احمد بن حنبل و فقهای حنبلی، مالک بن انس و فقهای مالکی همگی بر حق اند؛ همان گونه که شیعه امامیه در استنباط خود برحق است. در نظر اینان، در حقیقت، بین فقه امامیه و فقه اهل سنت فرقی نیست و اگر هم باشد جزئی است. به عبارتی دیگر، این طیف از روشنفکران به پلورالیزم مذهبی معتقدند، گرچه پلورالیزم دینی را انکار می کنند.

اکنون به طور خلاصه و گذرا به امتیازات مبنایی و زیربنایی فقه شیعه اشاره می کنیم.

ویژگی اول: بی نیازی از حیث منابع استنباط

از آنجا که سنت نبوی موانعی از قبیل اهتمام نداشتن صحابه به ضبط حدیث و منع تدوین، کتابت و نشر حدیث را در پیش رو داشته است، نیاز به سنت معصوم دیگری پیش می آید تا با تبیین صحیح و به موقع سنت نبوی خلأ موجود را جبران نماید؛ زیرا همان گونه که در جای خود اشاره شده است، مسلمانان بعد از رسول خدا با مشکل کمبود در منابع تشریع و استنباط روبه رو شدند و این، خود سبب شد که مسلمانان به رأی و قیاس و استحسان و اصول ظنی دیگر روی آورند و در نتیجه از بسیاری مصالح حقیقی و آثار طبیعی که مترتب بر احکام واقعی است، محروم گردند.

خوشبختانه پیروان اهل بیت(ع) بعد از رسول خدا به کسانی اقتدا کردند که همانند خود حضرت از مقام عصمت برخوردار بودند؛ کسانی که مدینة علم پیامبر بودند و سنت او را آن گونه که بود، ترسیم نمودند. پیروان اهل بیت(ع) بعد از پیامبر به سراغ اجتهاد نرفتند؛ زیرا شریعت هنوز احتیاج به توضیح و تبیین داشت؛ گرچه رسول خدا اصول کلی و بخشی از فروع آن را تشریع کرده بود. تبیین شریعت تدریجی است و این وظیفة اوصیای انبیاست که ادامه دهندة راه آنان در این بُعد باشند.

فقه شیعه و استنباطات علمای آنان بر این اصل و پایه استوار است. با این دیدگاه، فقها هنگام استنباط فقهی و قبل از اجتهاد، با منابع و مصادر وسیع تری فقه را استنباط می کنند و لذا در بسیاری از مسائل به سراغ ادله ظنی غیرمعتبر از قبیل قیاس و استحسان که هرگز آدمی را از حق بی نیاز نمی کند، نمی روند؛ زیرا احادیثی از اهل بیت عصمت و طهارت دارند که حجت بین آنان و خداوند است؛ همان گونه که کلمات و احادیث رسول خدا چنین است.

ویژگی دوم: تدرج در بیان احکام

یکی از امتیازات اساسی که در تمام تشریعها و قانونگذاریها؛ به ویژه در ادیان الهی مشاهده می شود، مسئلة تدرّج در بیان قوانین است. بر پایه همین امر، ابتدا قانون به صورت قاعدة کلی و عموم فوقانی بیان می شود، آن گاه به قوانین متوسط تبدیل می گردد و سرانجام به قوانین جزئی که قابل انطباق بر افراد اجتماع است، منتهی می شود. این نوع قانونگذاری که در محاکم دنیا موجود است، بعینه در ادیان و تشریعات آن به وسیله اولیای الهی دیده می شود.

تنزل قوانین کلی و قواعد عمومی بر مصادیق، احتیاج به مراقبت ویژه ای دارد تا در مقام تطبیق با یکدیگر خلط نشوند. از طرفی دیگر می بینیم که سنت جاری در نظام خلقت، طبیعی بودن و محدودیت عمر غالب انبیا و رسولان است. به همین دلیل است که آنان به ذکر کلیات و قوانین عمومی اکتفا می ورزند و تنزیل و تطبیق و تبیین آنها را در موارد جزئی و مصداقی به کسانی که در خط و مسیر آنان اند واگذار می کنند؛ زیرا حفظ دین مقتضی استمرار مراقبت در ابعاد آن است.

از همین رو، نیاز به افرادی وجود دارد که با مراقبت ویژه از قواعد عمومی و قوانین کلی ـ که مصالح و مفاسد بشری را به خوبی در نظر گرفته است ـ آنها را در موارد جزئی و فردی و اجتماعی پیاده کنند. به ویژه با در نظر گرفتن اینکه احکام و دستورهای خداوند در تمام زمینه ها جریان دارد، بشر عادی نمی تواند عهده دار این وظیفه باشد؛ یعنی نمی تواند در حوزه تبیین و تطبیق عهده دار مراقبت از شریعت گردد.

نتیجه اینکه بعد از پیامبر اسلام و هر پیامبر اولواالعزم دیگری، نیاز به افرادی معصوم وجود دارد تا این وظیفه را در سطحی گسترده بر عهده گیرند و آنان کسانی جز اهل بیت معصوم ـ از ذریة پیامبر اسلام ـ نیستند. فقه شیعه بر این دیدگاه و مبنا بنا شده است و لذا با توسعه نگری در منابع استنباط، بدون احتیاج به اصول ظنی شخصی به سراغ منابعی می رود که خداوند متعال حجت دانسته و از اعتبار و تعبد خاص برخوردار است. این قاعده نزد همه مسلّم است که اصل هنگامی می تواند دلیل باشد که آیه یا روایتی در میان نباشد، وگرنه اجتهاد در مقابل نص است. اگر بخواهیم با وجود نص نبوی یا ولوی به سراغ اصول ظنی شخصی برویم، در حقیقت، در مقابل نص معصوم که از باب تعبد یا قطع حجت شده، ایستاده ایم و خود را از آنان مستقل به حساب آورده ایم.

ویژگی سوم: نیاز به عصر تطبیق

اسلام مانند هر دین آسمانی دیگر، برای آنکه بتواند در عمق پیروان خود نفوذ کند، احتیاج به عصری به نام «عصر تطبیق»؛ یعنی عصر پیاده شدن دین و شریعت دارد؛ زیرا از طرفی این دین هنگامی ظهور و بروز کرده که جهالت و تقالید و آداب و رسوم جاهلیت همه جا را فرا گرفته و اعتقادات خرافی و باطل چنان در ذهن و قلب مردم جای داشته که به آسانی قابل زدودن نبوده است، و از طرفی دیگر، قرار بر این است که دین اسلام، آخرین دینی باشد که به جامعه بشری عرضه می شود و پس از آن، زندگی دنیا بر چیده شود و عالم دیگری بر پا گردد.

از سوی دیگر می بینیم که عمر پیامبر اسلام که بیان کنندة شریعت و از بین برندة آداب و رسوم خرافی جاهلیت است، محدود است. آیا می توان در مدت اندکی رسوبات جاهلیت را از جامعه بشری زدود و در عوض، اسلام ناب و تعالیم دین حنیف را در تمام زمینه ها جایگزین آن کرد؟ طبیعتاً جواب سؤال منفی است؛ زیرا از امور بدیهی و ضروری که ضامن تطبیق و پیاده کردن دین و شریعت در عصر بعد از ظهور دین است، این است که چنین تطبیقی نیازمند وجود فردی است که دو ویژگی داشته باشد:

اولاً: جامع نگر باشد و نیازهای بشر و جامعه را به طور کامل بشناسد و برای آن برنامه داشته باشد.

ثانیاً: هرگز در تطبیقات خود بیراهه نرود و به اشتباه و خطا نیفتد و در وجودش از رسوبات و عقاید و خرافات جاهلیت چیزی باقی نمانده باشد، تا بتواند در ادامة وظایف پیامبر، بشر را به اهداف و مقاصد خود رهنمون سازد.

این فرد کسی جز امام معصوم نیست؛ امامی که از اهل بیت باشد. به همین جهت است که پیامبر اسلام از ابتدای رسالت به فکر چنین عصری بود و گامهای اساسی نیز در مسیر آن برداشت. او از آغاز کسی را تحت تربیت خاص خود قرار داد تا بتواند در تبیین و توسعه و تطبیق شریعت، جانشین پس از او گردد.

فقه شیعه با این دیدگاه و مبنا به استنباط پرداخته و با تشخیص این ضرورت مهم به سراغ سنت اهل بیت عصمت و طهارت رفته و احکام استنباطی خود را با قرآن و سنت نبوی و سنت اهل بیت منطبق کرده است، ولی اهل سنت بدون توجه به ضرورت عصر تطبیق، بعد از کتاب و سنت نبوی یکسره به سراغ ظن شخصی و غیرمعتبر رفته و خود را از سنت اهل بیت بی نیاز کرده اند؛ سنتی که به طور قطع مشکل گشای بخش عمده ای از احتیاجات فقهی خواهد بود.

ویژگی چهارم: محدودیت عصر نبی

مدت بعثت پیامبر محدود بود؛ مدتی در حدود 23 سال که سیزده سال آن در مکه سپری شد. عمدة تلاشهای حضرت در مکه برای از بین بردن آداب و رسوم شرک و بت پرستی بود. از آنجا که حضرت نتوانست تعلیمات اسلامی را به صورت گسترده در مکه تبیین کند، تصمیم به هجرت به مدینه گرفت، ولی مدت ده سال باقی مانده نیز فرصت محدودی را برای حضرت فراهم کرد. در این مدت، جنگها و غزوات بسیاری بر پیامبر تحمیل شد که وقت مبارک حضرت را به خود اختصاص می داد و فعالیتهای حکومتی نیز بر اشتغالات روزمرة حضرت افزوده بود. اینها همه مانع از آن بود که حضرت اوقات خود را به تبیین و توسعه کامل احکام اسلامی منحصر کند. از این رو، آن حضرت به تبیین کلیات شریعت و در سطح محدودی جزئیات آن پرداخت و تبیین وسیع و تطبیق آن را به اوصیای خود واگذار کرد و این معنا با آیه«اکمال» ناسازگاری ندارد؛ زیرا اکمال دین در روز غدیر با ولایت حضرت امیر(ع) کامل شد.

ویژگی پنجم: اهل بیت(ع) مرجع حل اختلاف

قرآن کتابی کامل است و از آنچه سعادت بشر را تضمین می کند، فروگذار نکرده است. قرآن در توصیف خود می فرماید: «هذا بیان للناس؛1این بیانی است برای مردم.»؛ «تبیاناً لکل شی؛2بیان و توضیح هر چیزی است.»؛ «ولارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین؛3هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتاب بیان کننده، ذکری از آن شده است.»

قرآن کریم با این جامعیت و شمول گرایی خود را از تبیین رسول بی نیاز نکرده است و در جایی دیگر می گوید: «وانزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم؛4ما به سوی تو ذکر ـ قرآن ـ فرستادیم تا برای مردم آنچه را که به سویشان نازل شده، تبیین نمایی.»

پس قرآن نیز احتیاج به تبیین دارد؛ زیرا در معانی آن اختلاف پدید می آید و هر کسی چیزی از آن می فهمد. از این رو، مردمان نیازمند مبین شریعت و مفسر مفاهیم عالی قرآنی اند. حال اگر قرآن با چنین وضعی احتیاج به مبیّن و مفسر دارد، سنت نبوی نیز چنین است. آری، در فهم آیات قرآن اختلاف پدید می آید و پیامبر حل کننده اختلافات است: «و مانزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه؛5ما بر تو کتاب ـ قرآن ـ را نازل نکردیم مگر به جهت آنکه در آنچه اختلاف کرده اند، حق را برای آنان تبیین نمایی.» اگر در فهم قرآن اختلاف به وجود آید، سنت نبوی نیز مورد اختلاف واقع می گردد و همان گونه که رفع اختلاف در فهم آیات قرآن احتیاج به بیان معصوم؛ یعنی پیامبر است، رفع اختلاف در سنت نیز، نیاز به بیان معصوم دارد.

همان گونه که بعد از پیامبر در کتاب خدا نیز اختلاف در فهم ادامه دارد و این تنها سنت نبوی است که بیان کننده حق و حقیقت آیات قرآنی است، معصومان در طول عمر خود به وظایف الهی عمل کردند و با توضیح آیات و روایات نبوی و تبیین و تطبیق آنها در میان مردم نیز، شریعت اسلامی را از نقص و سستی نجات دادند و مردم را نیز از حیرت و پریشانی رهانیدند. در روایات اسلامی می خوانیم که پیامبر اکرم خطاب به علی(ع) فرمود: «یا علی! انت تبین لأمّتی ما اختلفوا فیه من بعدی؛6ای علی! تویی که بعد از من برای امتم مسائل اختلافی را تبیین می کنی.»

ویژگی ششم: اهتمام به احادیث

بعد از وفات رسول خدا، بزرگان مدرسه خلفا و در رأس آنها ابوبکر و عمر، از نشر و تدوین و کتابت احادیث جلوگیری کردند و بلکه آنها را به آتش کشیدند. البته باید در بحثی مستقل به روایات موضوع و انگیزه عاملان این کار و نقد توجیهات اهل سنت درباره این عملکرد بپردازیم، ولی آنچه جای بحث و تأمل دارد این است که این منع چه مشکلاتی را در جامعه اسلامی پدید آورد. بعد از حدود یک قرن از منع، جامعه اسلامی و حوزه های فقهی با انبوهی از احادیث مواجه شدند که از هرکس و به هر عنوان رسیده و در کتابها گرد آمده بود. علمای اهل سنت با مطرح کردن رجال شناسی درصدد پیرایش آنها برآمدند، ولی از آن جهت که تعصبات مذهبی در جرح و تعدیل آنان بی تأثیر نبوده و نیز به دلایل عدیدة دیگر، نتوانستند بر مشکلاتی که در یک قرن منع پدید آمده بود، فائق آیند. پرسش این است که در این مدت چه مقدار از سنت نبوی تغییر کرده و به سبب منع نشر و تدوین و کتابت آن، به فراموشی سپرده شده است؟

شافعی از طریق وهب بن کیسان چنین نقل می کند: ابن الزبیر را دیدم که قبل از خطبه نماز می خواند، می گفت: «تمام سنتهای رسول خدا، حتی نماز، تغییر یافت.»7

مالک بن انس از عمویش ابی سهیل بن مالک و او از پدرش چنین نقل می کند: «من از آنچه با رسول خدا درک کردم، به جز ندای نماز چیزی دیگر نمی شناسم.»8

زهری می گوید: انس بن مالک را در دمشق دیدم که در تنهایی می گریست. به او گفتم: چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟ گفت: از آنچه در زمان رسول خدا درک کردم، به جز نماز چیزی در میان این مردم نمی بینم که آن را هم ضایع کرده اند.»9

حسن بصری می گوید: «اگر رسول خدا در میان اصحاب خود زنده شود، به جز توجه به قبله چیزی از دین خود نمی بیند.»10

ابوالدر داء می گوید: « به خدا سوگند! از امر محمد چیزی نمی بینم، جز آنکه همگی نماز به پا می دارند.»11

امام صادق(ع) به کسی که سخن از آرای مختلف و هواهای نفسانی می داد، فرمود: «نه به خدا سوگند، آنان جز رو به قبله بودن، به آنچه رسول خدا آورده است، عمل نمی کنند.»12هنگامی که عمران بن حصین، به امام علی اقتدا کرد، دست مطرف بن عبدالله را گرفت و گفت: «علی نمازی همانند نماز محمد به جای آورد. او مرا به یاد نماز محمد انداخت.»13

فقه اهل سنت در زمینه این منبع عظیم استنباط؛ یعنی حدیث، با این مانع مهم و مشکل اساسی رویاروست و نتوانسته است از آن به آسانی بگذرد، ولی خوشبختانه شیعه امامیه با اقتدای به اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، بعد از پیامبر اکرم(ص) هرگز به این گرفتاری مبتلا نشدند. اهل بیت کسانی بودند که همانند رسول خدا در کنار مردم قرار داشتند و از طرفی خود نیز به تألیف سنت اهتمام می ورزیدند و دیگران را هم به تدوین و کتابت آن تشویق می کردند تا احادیث با اطمینان خاطر و بدون کم و زیاد به دست آیندگان برسد.

ویژگی هفتم: نیاز به عصر تبیین و توسعه

همان گونه که گفته شد، بعد از هر پیامبر؛ به ویژه پیامبر خاتم نیاز به عصری به نام عصر تبیین و توسعه و تطبیق شریعت پیش می آید تا دستورهای دین در سطحی وسیع گسترش یابد. بدون این گستره دینی هرگز به جهان شمولی و کمال دین نخواهیم رسید.

دین اسلام جهانی و خاتم ادیان است. یکی از وجوه اعجاز اسلام این است که تا روز قیامت می تواند نیازها و ضرورتهای قانونی و اجتماعی را پاسخ دهد و زمینه ساز سعادت بشر در تمام عرصه ها و زمانها و مکانها باشد. بعد از پیامبر اسلام نیز نیازمند عصری هستیم که این دین مقدس با شریعت جامع و کامل در سطح کلی توسعه یابد.

اگر قانونگذار باید از مقام عصمت برخوردار باشد تا در تشریع خود به اشتباه و خطا نیفتد، مبیّن شریعت و توسعه دهندة آن نیز باید معصوم باشد. فقه شیعه، این عصر طلایی را که همان عصر تبیین و توسعه و تطبیق شریعت است، به دست معصومان می سپارد و از سرچشمه فیض علوم آنان که بدون خطا و اشتباه است، بهره می برد. شیعه در طول حدود دو قرن با معصومان محشور بوده است و همان گونه که اصل شریعت را از وجود معصوم پیامبر اخذ کرده، تبیین شریعت را نیز از معصومان گرفته است، ولی اهل سنت از این امتیاز محروم اند.

آنان در این عصر از وجود کسانی همانند صحابه و تابعین و رؤسای مذاهب اربعه، برای تبیین و توسعه و تطبیق شریعت استفاده کردند که به حتم از خطا و اشتباه مصون نبودند. مگر نه این بود که عمربن خطاب، به حرمت حج تمتع و متعه زنان حکم کرد؟ مگر نه این بود که وی بنا بر نص مصادر حدیثی و منابع فقهی اهل سنت، به حرمت قرائت «حی علی خیر العمل» در اذان فتوا داد و در مقابل آن «الصلوة خیر من النوم» را در آن بدعت گذارد؟ مگر نه این بود که او به تصریح خود، نماز تراویح را در شریعت بدعت نهاد، سهم «مؤلفة قلوبهم» را از مصرف زکات برداشت و ذوی القربی را از سهم خمس خود محروم ساخت.

توسعه و تبیین شریعت به دست اصحابی که در مسند خلافت و ریاست نبودند نیز انجام گرفت، ولی آنان هرگز از مقام عصمت و طهارت از خطا و اشتباه برخوردار نبودند. به سخن آنان نیز اعتمادی نیست؛ زیرا جنبة فهم شخصی دارد و فهم آنان در نهایت برای خودشان حجت است، نه اینکه بتواند مصدر تشریع و منبع استنباط برای دیگران باشد.

درباره حد شرب خمر روایاتی از رسول خدا رسیده که هر کس شرب خمر کند، حد شراب بر او واجب است؛ یعنی حکم جلد بر مطلق شرب خمر وارد شده است، ولی اهل سنت در بحث حدود، این حکم مطلق را به خصوص موردی مقید می کنند که شرب خمر کسی با بوی دهان او ثابت شود و یا او را در حال مستی دستگیر کرده و نزد حاکم آورده باشند و در غیر این صورت، حد بر او جاری نمی شود. این تقیید در فتوا به جهت آن است که در روایات عبدالله بن مسعود آمده است: «فان وجدتم رائحة الخمر فاجلدوه؛ اگر بوی شراب را در او یافتید، او را شلاق زنید»

در هدایه مرغینانی، متن درسی فقه حنفیه، می خوانیم:

ومن شرب الخمر فأخذو ریحها موجودة، أوجاؤا به سکران فشهد الشهود علیه بذلک فعلیه الحد. وکذلک اذا اقرو ریحها موجودة؛ لانّ جنایة الشرب قد ظهرت ولم یتقادم العهد والاصل فیه قوله علیه الصلاة والسلام: «من شرب الخمر فاجلدوه، فان عاد فاجلدوه»، و ان اقر بعد ذهاب رائحتها لم یحد عند ابی حنیفة و أبی یوسف؛14

هر کس شراب خورده باشد، در حالی که بوی آن موجود است، یا در حال مستی او را دستگیر کنند و شهود بر ضد او گواهی دهند، حد بر او واجب است و همچنین است اگر کسی اقرار به شرب خمر کند، در حالی که بوی آن از دهانش می آید؛ زیرا جنایت شرب خمر ظاهر شده و عهد آن نگذشته است. اصل و دلیل این مسئله قول پیامبر اکرم است که فرمود: «هر کس شرب خمر کند او را تازیانه زنید، پس اگر دوباره انجام داد، باز او را تازیانه زنید.» و اگر بعد از آنکه بوی خمر از دهانش زایل شد، اقرار نمود، مطابق رأی ابوحنیفه و ابویوسف حد از او برداشته می شود.

از این نحو استدلال می توان دریافت که اهل سنت عصری را به عنوان عصر تبیین و تطبیق و توسعة شریعت پذیرفته اند، ولی این عصر را به افراد غیرمعصوم سپرده اند. اما آیا بیانات غیرمعصوم می تواند مرجع و مصدر استنباط و تشریع باشد؟ بر فرض که صحابه عدالت داشته باشند، باید گفت که عدالت ربطی به مقام عصمت از اشتباه ندارد.

نمونه ای دیگر می آوریم. در باب حج و در بحث احرام و تروک آن، در فقه اهل سنت می خوانیم:

ولابأس بأن یغتسل ویدخل حمام؛ لأن عمر اغتسل وهو محرم ولابأس بأن یستظل بالبیت والمحمل...ولنا انّ عثمان کان یضرب له فسطاط فی احرامه؛15

اشکالی ندارد که انسان در حال احرام غسل کند و داخل حمام رود؛ زیرا عمر در حالی که محرم بود، غسل کرد و نیز اشکالی ندارد که شخص محرم در زیر سایة خانه یا محمل قرار گیرد…دلیل ما این است که همیشه در حال احرام برای عثمان خیمه ای زده می شد و او در زیر آن قرار می گرفت.

نیز در باب حج و در بحث کوچ کردن مردم هنگام غروب برای رفتن به مزدلفه و مشعر، در فقه اهل سنت می خوانیم:

فلو مکث قلیلاً بعد غروب الشمس وافاضة الامام لخوف الزحام فلابأس به؛ لماروی انّ عائشة بعد افاضة الامام دعت بشراب فأفطرت ثم أفاضت؛16

هرگاه کسی بعد از غروب خورشید و کوچ کردن مردم، به دلیل ترس از ازدحام مکث و توقف کند، اشکال ندارد؛ زیرا روایت شده است که عایشه بعد از کوچ کردن مردم دستور داد تا آبی آوردند و او در همان عرفات افطار کرد و بعد، از آن سرزمین کوچ نمود.

در باب عمره نیز می خوانیم:

والعمرة لاتفوت وهی جائزة فی جمیع السنة الا خمسة ایام یکره فیها فعلها و هی یوم عرفة، و یوم النحر، و ایام التشریق؛ لما روی عن عائشة انها کانت تکره العمرة فی هذه الایام الخمسة؛17و18

عمره نباید هرگز فوت شود و عمره در طول ایام سال جایز است، مگر در پنج روز که انجام دادن عمره در آنها کراهت دارد. آن پنج روز عبارت اند از: روز عرفه، روز عید قربان و سه روز تشریق؛ زیرا از عایشه روایت شده است که او طواف در این پنج روز را مکروه می دانست.

از اینجا می توان دریافت که اهل سنت حتی عملکرد یا رأی برخی از زنان صحابی را نیز حجت و مدرک استنباط می دانند و به آن فتوا می دهند، در حالی که قطعاً آنان را از مقام عصمت برخوردار نمی دانند. جالب آن است که آنان به عصر تبیین و توسعة شریعت به بیان خاص، مقید و مبین معتقدند و لذا در مقام فتوا به بیانات صحابه اهتمام می ورزند، ولی برای آنان شرط عصمت را لازم نمی دانند، در حالی که به طور حتم می دانیم که مصدر استنباط حکم باید همانند کتاب و سنت نبوی و اهل بیت از عصمت برخوردار باشد.

در فقه اهل سنت در بحث نماز مسافر می خوانیم:

ولو دخل مصراً علی عزم ان یخرج غداً او بعد غد ولم ینو مدة الاقامة حتی بقی علی ذلک سنین قَصَر؛ لانّ ابن عمر اقام بأذربایجان ستة اشهر و کان یقصر19و عن جماعة من الصحابة مثل ذلک؛20

و اگر مسافری وارد شهری شود، در حالی که قصد دارد فردا یا پس فردا از آن شهر خارج شود، ولی مردد است و عزم قطعی برای خروج در روز معینی ندارد و سالها با این حالت تردید در آن شهر بماند، نمازش را باید به قصر و شکسته بخواند؛ زیرا عبدالله بن عمر شش ماه در آذربایجان اقامت داشت و نمازش را به قصر می خواند و نیز از جماعتی از صحابه همین رفتار رسیده است.

ویژگی هشتم: استقلال فقهی

از جمله امتیازات فقه شیعه آن است که با منافع حکومتها گره نخورده است و از این رو در مقام فتوا از هر تقیید و تضییق آزاد است. علمای شیعة امامیه در مقام فتوا تنها کتاب و سنت را در نظر می گیرند و مطابق آن فتوا می دهند؛ زیرا حوزه های فقهی شیعی هرگز به دستگاه حکومتها وابسته نبوده و نیستند، اما مراکز علمی اهل سنت وابسته به حکومتهایند و از بودجة دولتی استفاده می کنند؛ هر چند که آن حکومت ظالم ترین و فاسق ترین حکومت ها باشد. از این رو، آنان در فتاوای خود مسائل سیاسی و حکومتی را بسیار مدنظر دارند و مواظب اند که هرگز حکمی را که موافق طبع حاکم نیست، صادر نکنند و یا حکمی را که موافق طبع اوست صادر کنند؛ گرچه مخالف نص صریح آیات و روایات اسلامی باشد.

اینک به چند نمونه از فتاوایی که در تأیید دستگاه حاکم ظلم و جور است، اشاره می کنیم.

1. امام نووی در شرح صحیح مسلم می گوید: «اهل سنت اجماع کرده اند که سلطان و خلیفه با فسق از خلافت عزل نمی شود.»21

2. قاضی عیاض می گوید: «جماهیر اهل سنت از فقیهان، محدثان و متکلمان معتقدند که سلطان، با فسق، ظلم و تعطیل حقوق از خلافت عزل نمی شود.»22

3. قاضی ابوبکر باقلانی می نویسد: «جمهور اصحاب حدیث معتقدند که امام با فسق، ظلم، غصب اموال و سیلی زدن به صورتها و تعرض به جانهای محترم و تضییع حقوق و تعطیل حدود، از امامت خلع نمی شود و قیام علیه او جایز نیست.»23

چنین سخنانی مایة شگفتی نیست؛ زیرا در میان صحابه نیز برخی همین عقیده را داشته اند و آن را با جعل روایات و نسبت دادن به پیامبر ترویج می کرده اند:

عبدالله بن عمر بن خطاب در واقعه حره، به دفاع از یزیدبن معاویه که به مدینه حمله کرده بود و بر ضد قیام کنندگان علیه یزید، می گفت: از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «هرکس از طاعت سلطان خود بیرون رود، خدا را در حالی ملاقات می کند که حجت و دلیلی ندارد و هرکس بمیرد و بر گردنش بیعت سلطان نباشد، به مانند مرگ در جاهلیت از دنیا رفته است.»24

مسلم از حذیفه نقل می کند که پیامبر فرمود: «بعد از من امامانی به حکومت می رسند که به هدایت من هدایت نمی شوند و به سنت من عمل نمی کنند و به زودی مردانی در میان آنان قیام می کنند که قلبهایشان همانند قلبهای شیاطین در بدن انسان است.» حذیفه می گوید: عرض کردم: ای رسول خدا! اگر چنین موقعیتی را درک کردم، چه کنم؟ حضرت فرمود: «گوش فرا می دهی و اطاعت می کنی، گرچه به کمر تو بکوبد و مال تو را به زور بگیرد؛ تو گوش به فرمان او بده و او را اطاعت کن.»25

شکی نیست که این گونه روایات با ظواهر و نصوص آیات و سنت متواتر و قطعی اسلام در باب حرمت اطاعت از حاکم جائر و فاسق، مخالف است. بی تردید، این احادیث از طرف حاکمان بنی امیه و بنی عباس جعل شده اند تا آنان بتوانند با فراغت خاطر، هر گونه ظلم و جور و فسق و فجوری را انجام دهند و کسی متعرض آنان نشود و اطاعت مردم را نیز از دست ندهند. متأسفانه فقهای اهل سنت نیز بدون توجه به مفاد این روایات و مطابقت و مقابله آنها با قرآن و مسلمات سنت، به آنها فتوا داده و عمل کرده اند.

در فقه حنفیه در بحث حدود می خوانیم:

وکل شی صنعه الامام الذی لیس فوقه امام فلاحد علیه الا القصاص، فانه یؤخذ به و بالأموال؛26

هر گاه امام و خلیفه ای که بالاتر از او خلیفه و امامی نیست، گناه و معصیتی انجام دهد، بر او حدی نیست، مگر قصاص که به آن مؤاخذه می گردد و اموال از او اخذ می شود.

نیز در فقه اهل سنت می خوانیم:

یجوز التقلّد من السلطان الجائر کما یجوز من العادل؛ لانّ الصحابة تقلّدوا من معاویة، و الحق کان بید علی رضی الله عنه فی نوبته، و التابعین تقلدوا من الحجاج وهو کان جائراً؛27

پذیرفتن مقام قضاوت از طرف سلطان جائر، همانند پذیرش آن از امام عادل، صحیح و جایز است؛ زیرا صحابه پست قضاوت را از طرف معاویه قبول کردند، در حالی که حق ـ و حکومت ـ به دست علی بود و نیز تابعین پست قضاوت را از حجاج قبول کردند، در حالی که او جائر بود.

همچنین در فقه اهل سنت در بحث شهادات می خوانیم: «شهادة العمّال جائزة؛28شهادت عاملان سلاطین، جائز و نافذ است.»

استاد صالح الوردانی، نویسنده معروف و مستبصر مصری، در گلایه ای از شیخ الازهر می گوید:

شیخ الازهر هو موظف حکومی یتبع سیاسة الدولة و مرهون بها، وبالتالی فقد صرح منذ تسلم مشیخة الازهر بعدة تصریحات متناقضة؛29

شیخ الازهر کارگزار حکومت است. او سیاست دولت وقت را دنبال می کند و در گرو آن است. در نتیجه، از هنگام به عهده گرفتن ریاست الازهر تاکنون، سخنان متناقض گفته است.

او در جایی دیگر می گوید:

طول فترة الأربعینیات و الخمسینیات و الستینیّات کان الأزهر یوالی الشیعة، ویتحالف معها و حتی اوائل السبعینیات کان من داعمی جماعة التقریب فی مصر، لکن عند ما قامت الثورة انقلب رجال الأزهر علی الشیعة واعلنوا الحرب علیهم و یقولون: هؤلاء یسبّون الصحابة وعندهم مصحف سری و غیره من الاقاویل الباطلة، رغم معرفة رجال الازهر بکل تلک الامور، فلماذا لم یفجروها سابقاً...؟؛30

در طول دهه های چهل و پنجاه و شصت میلادی، جامعة الازهر به شیعه ارادت داشت و با آنان هم پیمان بود. حتی در اوایل دهه هفتاد، الازهر از پایه گذاران و مروجان جماعت تقریب بین مذاهب در مصر به شمار می آمد. اما هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران پدید آمد، شخصیتها و رجال الازهر بر ضد شیعه قیام کردند و علیه آنان اعلان جنگ نمودند. آنان گفتند شیعیان صحابه را سب و ناسزا می گویند و قرآنی سرّی غیر از این قرآن موجود دارند. همچنین تهمتهای باطل دیگری نیز به شیعه زدند، اما رجال الازهر به خوبی می دانند که شیعه از این اتهامات مبراست. راستی چرا این سخنان را قبل از انقلاب ایران نمی گفتند؟

مستشار دمرداش بن زکی العقالی که بیش از هفتاد سال از عمر شریفش می گذرد، از مشاوران حقوقی و قضات معروف مصر است. او بعد از تحقیق و تفحّص فراوان درباره مذاهب مختلف اسلامی، پی به حقانیت شیعه امامیه برد و به مذهب تشیع شرفیاب شد. وی در سفری که به ایران داشته، قصه ای را از ایام قضاوتش در یکی از شهرهای مصر نقل کرده است:

در روز دومی که در پست قضاوت قرار گرفتم، زن مسلمانی نزد من آمد. او که از شوهرش شکایت داشت، در غیاب او گفت: شوهرم مدتی است که به سراغ من نیامده و نفقة زندگی مرا نیز قطع کرده است. من شوهر او را خواستم و به او گفتم: چرا همسرت را رها کرده و به او نفقه نداده ای؟ او در جواب گفت: من حدود یک سال است که او را طلاق داده ام و هیچ حقی بر من ندارد.

در این هنگام صدای زن بلند شد و در حالی که به خدا پناه می برد، گفت: او دروغ می گوید. ما مدتی با یکدیگر زندگی کرده ایم و او هرگز مرا طلاق نداده است. من با مشاهدة این صحنه به خود آمدم؛ گویا صاعقه ای بر سرم فرود آمده باشد: چه پاسخی به او بدهم؟ چگونه حکم کنم؟ مشکل در این قضیه از کجا پدید آمده است؟ مشاهده کردم که ریشة این معضل از فتوای ابوحنیفه است؛ زیرا او می گوید: می توان همسر خود را غیابی و با لفظ صریح یا کنایه یا معلّق طلاق داد.

با خود گفتم: این مسئله نیاز به مراجعه به کسی دارد که از من به شئون شریعت و نظام خانواده داناتر است. خدمت استاد خود در دانشکدة حقوق، شیخ محمد ابوزهره، رسیدم و قضیه را برای او تعریف کردم و مشکلی را که از این ناحیه پدید آمده بود، برای او شرح دادم. او در جواب گفت: «فرزندم! اگر امر به دست من بود، در قضاوت و فتوا از مذهب امام صادق(ع) تجاوز نمی کردم.» استاد مرا مأمور نمود تا به سوره طلاق و شروح مذهب اهل بیت(ع) درباره احکام طلاق مراجعه کنم. بعد از مراجعه به سوره طلاق و شروح احکام، به این نتیجه رسیدم که مطابق قرآن و سنت اهل بیت(ع) طلاق صحیح نیست مگر آنکه زن در طُهری باشد که همسرش با او مجامعت نکرده باشد و نیز صیغه را با لفظ صریح و در حضور دو شاهد عادل اجرا نماید. با خود گفتم: سبحان الله! چگونه این احکام از فقها مخفی مانده و به سبب آن، حلال و حرام خداوند زیرورو شده است؟ این قضیه جرقه ای بود که به فکر تفحص و تحقیق در مذهب اهل بیت بیفتم، تا آنکه در سفری که به حجاز داشتم، با مطالعه کتب شیعه در آن دیار به مذهب اهل بیت مشرف شدم.31

ویژگی نهم: استناد به بیان معصوم

فقه شیعه مستند به احادیثی است که از طرق اهل بیت عصمت و طهارت رسیده است؛ کسانی که همه آنان نور واحدند و هیچ اختلافی در میانشان نیست، در حالی که فقه اهل سنت از طریق صحابه و تابعین و فقهایی به دست آنان رسیده که اختلافات فراوانی در میانشان بوده است.

حاکم نیشابوری در مستدرک از رسول خدا(ص) چنین نقل می کند:

النجوم امان لأهل السماء، واهل بیتی امان لأمتی من الاختلاف فاذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس؛32

ستارگان امان اهل آسمان اند و اهل بیت من، امان برای امت من از اختلافند. پس هرگاه قبیله ای از عرب با آنها مخالف کنند، بین خودشان اختلاف می افتد و در نتیجه داخل در حزب شیطان خواهند شد.

امام امیرالمؤمنین(ع) می فرماید:

ترد علی احدهم القضیة فی حکم من الاحکام فیحکم فیها برأیه، ثم ترد تلک القضیة بعینها علی غیره، فیحکم فیها بخلافه، ثم یجتمع القضاة بذلک عند الامام الذی استقضاهم فیصوب آرائهم جمیعاً، وإلههم واحد، ونبیهم واحد، وکتابهم واحد، فأمرهم الله تعالی بالإختلاف فأطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه؟ أم أنزل الله دیناً ناقصاً فاستعان بهم علی اتمامه؟ أم کانوا شرکاءه فلهم أن یقولوا وعلیه أن یرضی؟ أم انزل الله سبحانه دیناً تامّاً فقصر الرسول عن تبلیغه وادائه، والله سبحانه یقول: «ما فرطنا فی الکتاب من شی» و قال: «فیه تبیان کل شیء»، و ذکر انّ الکتاب یصدق بعضه بعضاً، و فیه انه لا اختلاف فیه، فقال سبحانه: «ولو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً»، و انّ القرآن ظاهره أنیق وباطنه عمیق، لاتفنی عجائبه، ولاتکشف الظلمات الاّ به؛33

دعوی نزدِ یکی از آنان برند و او رأی خود را در آن می گوید و همان دعوی را بر دیگری عرضه می کنند و او به خلاف وی راه می پوید. پس قاضیان فراهم می شوند و نزد امامی که آنان را قضاوت داده، می روند و او رأی همه را صواب می شمارد، در حالی که خدای آنان یکی است، پیامبرشان یکی است و کتابشان یکی است. خداوند فرموده است به خلاف یکدیگر روند و آنان نافرمانی خدا برده اند؟ یا آنان را از مخالف نهی فرموده و نافرمانی او کرده اند؟ یا آنچه خدا فرستاده، دینی است کاسته و خدا در کامل ساختن آن از ایشان یاری خواسته است؟ یا آنان شریک اویند و حق دارند بگویند و خدا باید خشنود باشد از راهی که آنان می پویند؟ یا دینی که خدا فرستاده تمام بوده و پیامبر در رساندن آن کوتاهی نموده؟ در حالی که خدای سبحان می گوید: «فرو نگذاشتیم در کتاب چیزی را» و می گوید: در آن بیان هر چیزی است و یادآور شده است که بعضی از قرآن گواه بعض دیگر است و اختلافی در آن نیست و فرمود: «اگر از سوی خدای یکتا نیامده بود، در آن اختلاف فراوان می یافتند». ظاهر قرآن زیباست و باطن آن ژرف ناپیداست. عجایب آن سپری نگردد، غرایب آن به پایان نرسد، و تاریکیها جز بدان زدوده نشود.

ویژگی دهم: تدوین حدیث با نظارت معصوم

شیعة امامیه کلمات و احادیث اهل بیت عصمت و طهارت را در زمان حضور آنان تدوین کرده است. این بزرگواران نیز هم خود، تدوین حدیث کرده اند و هم شاگردانشان را بر آن داشته اند تا در مرئی و منظرشان احادیث را تدوین کنند.

شهید اول می گوید:

از پاسخهای امام صادق(ع) به مسائل، چهارصد جلد کتاب، برای چهارصد نفر، تصنیف شده است. از شاگردان معروف او نیز چهارهزار نفر از اهل عراق و شام و حجاز حدیث تدوین نموده اند.34

امام صادق(ع) نیز به یکی از اصحاب خود فرمود:

بنویس و علم خود را در بین برادرانت منتشر ساز و هرگاه مرگت فرا رسید، کتابهایت را برای فرزندانت به ارث گذار؛ زیرا بر مردم زمانی دشوار فرا رسد که تنها به کتابهای شما مأنوس خواهند بود؛ بر خلاف اهل سنت که نظر فقهای آنان در عصر خودشان تدوین نشده است، همان گونه که انجیل نیز از چنین مشکلی در امان نمانده است.35

سید شرف الدین عاملی در کتاب المراجعات می گوید:

ما اطلاع نداریم که کسی از مقلدان امامان چهارگانه فقهی اهل سنت، کتابی را در عصر آنان به تأیید مذاهبشان تألیف کرده باشد. اگر در این زمینه تألیفی هم بوده باشد، بعد از منقرض شدن زمان امامان فقه بوده است و به زمان حصر تقلید در آنان باز می گردد. آنان در زمان حیات خود، همانند سایر معاصران، از محدثان و فقها بودند و هرگز بر دیگر افراد طبقة خود برتری نداشتند؛ لذا در زمان آنها کسی نبود که اهتمام به تدوین اقوال آنان ورزد؛ آن گونه که شیعه به تدوین اقوال ائمه معصوم خود اهتمام ورزید.

شیعه از ابتدای نشأت و پیدایش خود، رجوع به غیر ائمه خود را مباح نمی شمرد و از این رو تمام توجه خود را به آنان معطوف می داشت و معالم دین را تنها از آنان اخذ می نمود. شیعه نهایت وسع و کوشش خود را در این راه مبذول داشت که هر چه را به گونه ای شفاهی از امام خود شنیده، تدوین کند تا در حد امکان، علمی را که عین صواب است حفظ نماید. در این زمینه اشاره به احادیثی که در ایام امام صادق(ع) از سوی اصحاب آن حضرت نگاشته شد و نیز احادیثی که به اصول اربعمائه؛ یعنی اصول چهارصدگانه، معروف گشت، کفایت می کند.

ولی امامان مذاهب چهارگانة فقهی اهل سنت، منزلت امامان شیعه را در نزد اصحاب و شیعیان خود نداشتند. منزلت آنان پس از مرگ نیز بسیار بیش از آن بود که در زمان حیات خود بدان دست یافته بودند. ابن خلدون در مقدمة مشهور خود، در فصلی که درباره علم فقه منعقد کرده، به این نکته اشاره نموده است و عده بسیاری از علمای اهل سنت نیز به آن تصریح کرده اند. با این حال، می دانیم که مذهب آنان، در حقیقت، مذهب تابعین آنان است که در هر عصری بر مدار علم آنان می چرخیده است. آنان این آرا را در کتابهای خود تدوین کرده اند؛ زیرا به مذاهب خود داناتر بوده اند.36

ویژگی یازدهم: فتح باب اجتهاد

شیعة امامیه به سد باب اجتهاد معتقد نیست و حصر آن را به ضرر جامعه اسلامی می داند. بنابراین، امامیه معتقد است که هر کس در هر زمان، در صورتی که دارای شرایط اجتهاد باشد، می تواند به کتاب و سنت و ادلة اصول رجوع نماید و احکام شرع را در موضوعات مختلف، مستحدثه و غیر مستحدثه، استخراج کند. از این رو، فقه شیعه فقهی پویا و غنی و قابل انطباق در هر عصر و زمان است، به موضوعات و مسائل مختلف پاسخ می گوید و با شرایط و موقعیتهای گوناگون سازگاری دارد.

اما اهل سنت بعد از فقهای چهارگانه خود، باب اجتهاد مطلق را سد کرده اند و تنها اجتهاد منتسب در محدوده مبانی و فتاوای امام فقهی خود را که قطعاً معصوم و آینده نگر نیست، پذیرفته اند. با این نوع اجتهاد هرگز انسان آزاد نیست و نمی تواند مطابق پیشرفت زمان و تحول جامعه بشری، پاسخگوی نیازهای زمان خود باشد. همچنین آنان با این اقدام خود، اهانت بزرگی به علما و دانشمندان اسلامی و فقیهان کرده اند. مگر در این زمان محال است که عالم و فقیهی به رتبة ابوحنیفه یا امام شافعی یا احمد بن حنبل یا مالک بن انس برسد؟ امروزه علم و وسایل و ابزار کاوش علمی پیشرفت کرده و عالم مسلمان نیز از افکار و تجربیات علمی پیشینیان بهره برده است و از این رو می تواند همانند آنان، بلکه بهتر از آنان، مسائل فقهی را بررسی و تحلیل کند و به نتیجه گیری مطلوب برسد. چرا چنین دانشمندی باید خود را در چارچوب افکار یک نفر محصور بدارد؟ مگر او معصوم از خطا و اشتباه بوده است؟

رشید رضا، صاحب تفسیر المنار و از مشایخ سابق الازهر مصر، می گوید:

ما در ترک اجتهاد هیچ منفعتی نمی بینیم، ولی مضرات آن بسیار است. بازگشت ترک اجتهاد به اهمال عقل و قطع راه علم و محرومیت از استقلال فکر است. مسلمانان هر علمی را به جهت ترک اجتهاد از دست دادند و در آن اهمال کردند و لذاست که وضعیت آنان را چنین اسف بار می بینیم.37

علامه عبیدی می گوید:

اجتهاد موجب یسر و آسانی در شریعت می شود و یسر نیز از بزرگ ترین مقاصد شارع مقدس است. حوادث غیرمتناهی است و روزگاران آبستن حوادث. حال اگر جمود فکری پیدا کنیم، همان گونه که برخی می گویند، چگونه می توانیم با حوادث روزگار برخورد نماییم؟ سد باب اجتهاد، خود، از راه اجتهاد بوده است. به کسی که به آن معتقد است بگو خود به چیزی قائلی که به آن عمل نکرده ای.38

ویژگی دوازدهم: افراط در تمسک به روح قانون

از آنجا که تعییرات قرآنی در مقام بیان روح قانون است لذا نمی توان به طور گسترده در هر موردی به عمومات و اطلاقات آن تمسک نمود مگر در صورت شرائط خاص. اهل سنت به جهت کمبود سنتی که مشاهده کرده اند لذا در بسیاری از موارد به عمومات و اطلاقات کتابی، تمسک نمودند. بر خلاف شیعیان که به جهت رجوع به سنت اهل بیت(ع) و ضمیمه کردن سنت آنان به سنت پیامبر(ص) به این مشکل گرفتار نشدند.

ویژگی سیزدهم: اقتدا به رسول در تعمیم منابع

فقهای شیعه امامیه در تعمیم منابع استنباط از کتاب و سنت نبوی به سنت اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، به دستور و سفارش خدا و پیامبرش عمل کرده اند؛ زیرا مطابق آیة تطهیر، اهل بیت از مقام عصمت و طهارت باطنی برخوردارند و از هر رجس و پلیدی، از جمله سهو و نسیان و اشتباه، مبرایند و لذا باید در مسائل و معارف دینی به آنان مراجعه کرد. نیز مطابق احادیث ثقلین، سفینه، امان و احادیث دیگری که برخی از آنها در حد تواتر است، اهل بیت از مقام عصمت برخوردارند و همة مسلمانان وظیفه دارند که برای نجات از گمراهی و ضلالت پیرو آنان باشند و سنت نبوی و حقایق کتاب خدا را از آنان دریافت کنند.

اما اهل سنت، بعد از کتاب و سنت نبوی، به جهت کمبود منابع استنباط، به منابعی رجوع کردند که دلیلی بر اعتبار آنها وجود ندارد و از تضمین شرعی و تعبدی برخوردار نیستند. آنان اصولی ظنی و شخصی از قبیل قیاس را جزء منابع استنباط، از قبیل قرآن و سنت نبوی، قرار دادند و این جز اوهام و خرافات چیزی به بار نیاورده و نتیجه نداده است.

در فقه حنفی می خوانیم: «انسان مسافر دائماً در حکم سفر است تا قصد اقامت پانزده روز یا بیشتر در شهر یا قریه ای کند و اگر کمتر از این مدت را قصد نماید، باید نماز خود را به قصر بخواند.» آن گاه در اقامه دلیل بر این حکم می گویند: «زیرا نیاز به اعتبار مدتی وجود دارد؛ زیرا سفر با درنگ و توقف سازگاری ندارد. ما نیز آن را به مدت طهر زن قیاس کرده ایم که پانزده روز است، زیرا هر دو موجب اند.»39

مشاهده می کنیم که اینان چگونه با احکام خدا مطابق ظن شخصی خود مواجه می شوند و حکم نماز را به طهر زن از حیض قیاس می نمایند و استنباط فقهی می کنند. مگر خداوند متعال ناموس خود، شریعت اسلامی، را رها کرده است تا دست هر نامحرمی به آن دراز شود؟ مگر رسول خدا محرمانی را برای راهگشایی بعد از خود معرفی نکرده است تا مرجع دینی مردم باشند؛ کسانی که از هر عیب و نقص و اشتباهی مصون اند؟

ویژگی چهاردهم: وفور نصوص

برخی از بزرگان اهل سنت و علمای شیعه می گویند: موضوع علم اصول «حجت» است. حجت بر دو قسم است:

1. حجت ثبوتی: این حجت همان حجیت منابع استنباط، اعم از کتاب و سنت، است.

2. حجت اثباتی: این قسم همان حجیت طرق وصول به منابع استنباط است.

در مورد حجیت ثبوتی، عمربن خطاب معتقد بود که سنت، وافی به استنباط احکام نیست و از این رو به اجماع صحابه و رأی و قیاس مراجعه می کرد. بعد از او، این عقیده در تابعین و معتقدان به مدرسه خلفا به اجرا گذاشته شد. ولی شیعیان اهل بیت(ع) به تبع امامان خود، معتقد به رجوع به نصوص اند؛ زیرا نصوص به حد وفور موجودند و امکان رسیدن به آنها هم وجود دارد. آری، اهل سنت با حذف کردن یکی از دو ثقل رسول خدا(ص) و با محروم کردن خود از تراث اهل بیت(ع)، مجبور به رجوع به آرای دیگران و اعمال رأی و قیاس و استحسان و دیگر ظنون شخصی غیر معتبر شدند. بنابراین، در مورد حجت ثبوتی، فقه شیعه امتیازی اساسی دارد.

در مورد حجیت اثباتی نیز اهل سنت بعد از رسول خدا به خبر ثقه مراجعه کردند، ولی شیعیان اهل بیت(ع) با اعتقادی که به عصمت آنان داشتند، سنت نبوی و معارف قرآن و تبیین و توضیح آن را از معصوم اخذ کرده اند و این به نوبه خود، امتیاز دیگری برای فقه شیعه به شمار می آید.

پی نوشتها

1. آل عمران(3)، آیه 138.

2. نحل(16)، آیه 89.

3. انعام (6)، آیه 59.

4. نحل(16)، آیه 44.

5. نحل(16)، آیه 64.

6. تاریخ دمشق، ج 42، ص387.

7. الام، ج 1، ص 208.

8. الموطأ با تنویر الحوالک، ج 1، ص 93؛ جامع بیان العلم، ج 2، ص 244.

9. الجامع الصحیح، ج 4، ص 632؛ جامع بیان العلم، ج 2، ص 244.

10. جامع بیان العلم، ج 2، ص 264.

11. مسند احمد، ج2، ص244.

12. بحار الانوار، ج 68، ص 91.

13. مسند احمد، ج 4، ص 428.

14. شرح فتح القدیر، ج 5، ص 302.

15. الهدایة فی شرح بدایة المبتدی، ج 1، ص 167.

16. همان، ص 175.

17. الهدایة، ج 1، ص 216.

18. السنن الکبری، ج 4، ص 346.

19. مسند احمد، ج 2، ص 83.

20. الهدایة، ج 1، ص 97.

21. المنهاج فی شرح صحیح مسلم، ج 12، ص 229.

22. همان.

23. التمهید، باقلانی.

24. صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب الامر بلزوم الجماعة، باب 13، حدیث 58.

25. صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب الامر بلزوم الجماعة، باب 13، ج 52.

26. شرح فتح القدیر، ج 5، ص 277.

27. البنایة فی شرح الهدایة، ج 8، ص 25.

28. فتح القدیر، ج 7، ص 422.

29. المتحولون، ج 3، ص 89.

30. همان، ج 3، ص 90.

31. محاضرات عقائدیة، ص 17 ـ 18.

32. المستدرک علی الصحیحین.

33. نهج البلاغه، خطبه 18.

34. ذکری الشیعة، ص 6.

35. کافی، ج 1، ص 42، ح 11.

36. المراجعات، رقم 110.

37. الوحدة الاسلامیة، ص 99.

38. النواة فی حقل الحیاة، ص 124.

39. الهدایة فی شرح بدایة المبتدی، ج 1، ص 96.

* مدرّس مدرسه عالی امام خمینی(ره).

ويژگى‏ها و منابع فقه اسلامى

ويژگى‏ها و منابع فقه اسلامى

تشيع به مثابه يك مكتب عقيدتى در اسلام،گرايشى خاص بر اساس يك سلسله نظرات و تحليلات كلامى و تاريخى است.حديث«ثقلين»كه وسيله محدثان شيعى و سنى از پيامبر روايت شده و وى بر اساس آن مسلمانان را پس از خود به پيروى از قرآن و خاندان خويش فرا خوانده بود همراه تعدادى ديگر از روايات نبوى،ريشه اصلى اين گرايش را كه بعدا با استدلالات كلامى و فلسفى و تاريخى تقويت گرديد تشكيل مى‏داد.

در مباحث مذهبى،مكتب شيعى نظرات خود را عموما از رهنمودهاى بزرگان و أئمه اهل بيت پيامبر الهام گرفته است.اختلاف اصلى دو مكتب فقهى سنى و شيعى در كيفيت تلقى سنت نبوى و منابع فقه است.اهل سنت،حديث نبوى را از طريق صحابه پيامبر اخذ نموده‏اند در حالى كه شيعه اين حديث را از طريق خاندان وى به دست‏آورده است.از سوى ديگر مذاهب فقهى اهل سنت دنباله رو نظرات فقهى چند تن از فقهاء مدينه و عراق‏اند ليكن مذاهب فقهى شيعى تابع نظرات امامان اهل بيت هستند كه از آن ميان مكتب شيعى دوازده امامى كه عمده‏ترين نحله شيعى است از آراء امامان دوازده گانه مشهور خود به خصوص امام ششم ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق پيروى مى‏كند و به همين جهت به«جعفرى»نيز شهرت دارد.قرآن،حديث،اجماع و عقل منابع فقه شيعه را تشكيل مى‏دهند (1) :

قرآن در همين شكل و مفاد ظاهرى خود حجت،و شكل دهنده روح حاكم بر فقه شيعى است.

حديث يعنى گفتار و كردار و تقرير پيامبر يا امام،بايد با وسائط موثق و معتبر رسيده باشد كه البته در اين مورد وضع مذهبى راوى تأثيرى ندارد.حديثى كه وسيله يك غير شيعى راستگو نقل شده باشد به همان اندازه معتبر و مورد عمل است كه حديث شيعى راستگو.

اجماع يعنى وحدت نظر همه دانشمندان شيعى در يك موضوع،به خودى خود حجت نيست ليكن گاه به تفصيلى كه در كتابهاى اصول فقه هست از راه آن«سنت»به اثبات مى‏رسد.

مراد از عقل به عنوان يك منبع براى حقوق شيعى (2) حكم قطعى عقل مجرد انسانى است چنان كه در خوبى عدالت و بدى ستم (3) .در تعاليم اسلامى قاعده‏اى است كه به مقتضاى آن هر آنچه عقل بدان حكم كند شرع نيز برابر آن حكم خواهد نمود و از اين رو،در اين گونه موارد بر حكم اين قاعده كه«قاعده ملازمه»خوانده مى‏شود حكم شرعى از حكم عقلى ناشى و استنتاج خواهد شد (4) .تلازم ميان وجوب چيزى با وجوب مقدمات آن،يا ميان امر به چيزى با نهى از ضد آن،همچنين اين كه امر و نهى در يك مورد نمى‏تواند جمع شود (كه همه از مسائل علم اصول فقه و منشاء آثار و احكام فقهى است) همه از قبيل همين احكام عقلى است.

از اين ميان،منبع دوم يعنى احاديث وارده از پيامبر و امامان اهل بيت كه مهم‏ترين منبع فقهى شيعى است در مجاميعى خاص گردآورى شده كه مشهورترين آنها كه مرجع فقهاء است عبارت است از:

1) كتاب الكافى،از محمد بن يعقوب كلينى (م 329)

2) كتاب من لا يحضره الفقيه،از محمد بن على بن بابويه قمى،صدوق (م 381) .

3) تهذيب الاحكام،از محمد بن حسن طوسى،شيخ الطائفه (م 460) .

4) الاستبصار،از همو.

5) الوافى،از محمد محسن فيض كاشانى (م 1090) .

6) وسائل الشيعه،از محمد بن حسن حر عاملى (م 1104) .

7) بحار الانوار،از محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (م 1110) .

8) مستدرك الوسائل،از حسين بن محمد تقى نورى (م.1320) .

از اين جمله،چهار كتاب نخست به عنوان«كتب اربعه»شناخته شده و در فن حديث شيعى از اهميتى همانند«صحاح ستة»نسبت به مجاميع حديثى اهل سنت برخوردار است.متداول‏ترين كتاب از فهرست بالا در مراجعات فقهى،كتاب وسائل الشيعه است كه جامع احاديث چهار كتاب نخست (كتب اربعه) و بسيارى از كتابهاى حديث ديگر است و چون منحصر به رواياتى است كه در مباحث فقهى رسيده است كتاب دستى براى مراجعه هر فقيهى است.

استناد به روايات اين مجاميع تابع وجود شرايط خاصى است (5) .وثاقت و راستگويى همه راويان سلسله سنديك حديث بايد به ثبوت رسيده باشد.دانشى خاص به نام علم رجال كه درباره روات حديث و شرح حال آنان بحث مى‏كند متكفل اين كار است.احاديث از نظر مقدار اعتبار و سنديت بر اساس ضوابط مخصوصى كه در علمى ديگر به نام علم درايه مورد بحث قرار گرفته‏است به انواع ورده‏هاى مختلفى تقسيم مى‏شود (6) و بر همين اساس،بسيارى از روايات متون ذكر شده از نظر فقهاء ضعيف و غير قابل استناد است .

استخراج احكام شرعى از منابع ياد شده بر اساس قواعد و ضوابطى كه در علم اصول فقه بيان شده است به كمك استدلال عقلى و با روش تحليل منطقى انجام مى‏پذيرد كه نام آن در اصطلاح اسلامى«اجتهاد»است.از نظر اصول تعاليم شيعى امكان اجتهاد همواره براى دانشمندان وجود دارد و هر فقيه الزاما بايد در برخورد با مسائل،دلايل و مستندات هر مسأله را شخصا ملاحظه كرده و در مورد آن نظر بدهد.تقليد و پيروى يك مجتهد از مجتهد ديگر در مسائل شرعى حرام است.

استنباط و كشف حكم شرعى و فقهى از منابع ياد شده پيش كه گاه در برخى موارد با يكديگر متضاد و متعارض نيز هستند داراى نظام و سيستم خاصى است كه در واقع منطق فقه است و در اصطلاح علم اصول فقه خوانده مى‏شود.

اين علم مجموعه اصول و ضوابطى كلى است براى به دست آوردن حكم مسائل فقهى از منابع آن .بسيارى از اين اصول و ضوابط از علوم ديگر مانند منطق و فلسفه و لغت و كلام گرفته شده و براى استفاده در يك مسير مشخص به ترتيبى خاص با يكديگر تركيب،و به شكلى ويژه منسجم گرديده‏اند.

در دوره‏هاى نخست اسلامى رسائلى در اين فن وسيله شيعيان اوليه نوشته شده بود كه ياد آن در مصادر آمده (7) ليكن قديم‏ترين اثرى كه در اين باب از دانشمندان شيعى در دست است عبارت است از كتاب«التذكرة باصول الفقه»شيخ‏مفيد،محمد بن محمد بن النعمان البغدادى (م 413) كه كراجكى تلخيصى از آن در كتاب كنز الفوائد خود درج نموده است (8) .

پس از آن كتاب بزرگى در اصول فقه از شريف مرتضى على بن الحسين الموسوى (م 436) در دست است به نام الذريعة الى اصول الشريعة (9) .كتاب مشهور شيخ الطائفه محمد بن الحسن الطوسى به نام عدة الاصول (10) مشهورترين كتاب اصولى است كه از آن قرن به جاى مانده و مدتها در حوزه‏هاى علمى شيعى متن درسى بوده است.

يكى ديگر از مصادر اصلى فن از اين ادوار،بخش اصول فقه از كتاب الغنيه سيد ابو المكارم ابن زهره حلبى (م 585) است (11) .كتاب المصادر فى اصول الفقه سديد الدين محمود حمصىـدانشمند و متكلم شيعى نيمه دوم قرن ششمـبه دست ما نرسيده (12) ليكن بندهايى از آن در كتاب السرائر ابن ادريس هست (13) .پس از آن معارج الاصول محقق جعفر بن الحسن الحلى (م 676) و سپس آثار اصولى علامه حسن بن يوسف بن المطهر الحلى (م 726) مانند تهذيب الاصول،مبادى الوصول و نهاية الوصول اين علم را با تحولاتى تازه همراه ساخت.

پس از اين دوره كارهاى بسيارى از جانب دانشمندان شيعى به صورت تحشيه و شرح بر آثار علامه در اصول فقه انجام گرفت كه فهرست برخى از آنها در الذريعة (14) هست و از مشهورترين آنهاست شروح ضيائى و عميدى (15) كه در پيشبرد علم اصول فقه نقشى قابل توجه داشته است.شهيد اول شمس الدين‏محمد بن مكى العاملى (م 786) اين دو شرح را در كتابى با نام جامع البين گرد آورد و خود نيز مطالبى سودمند بر آن افزود (16) .

حسن بن زين الدين العاملى فقيه مشهور آغاز قرن يازدهم (م 1011) با تأليف متنى مرتب و پاكيزه در علم اصول فقه به عنوان مقدمه‏اى بر كتاب معالم الدين خود،راه را براى بحث‏هاى متمركز بر روى مباحث اصول فقه به شكل تحشيه و شرح گشود و اين گونه بحث‏ها به سبب همين تمركز و اظهار نظرها و نقد و ايرادهاى دانشمندان در مورد واحد،با توجه به اظهارات و آراء ديگر در همان جا،در پيشبرد اصول فقه بسيار مؤثر افتاد.دقيق‏ترين نظرات علمى در اين باب در قرن يازدهم وسيله سلطان العلماء حسين بن رفيع الدين محمد مرعشى مازندرانى (م 1064) يكى از حاشيه نويسان بر معالم ابداع و اظهار گرديده است.زبده تأليف بهاء الدين محمد عاملى (م 1030) و وافيه تأليف عبد الله بن محمد تونى (م 1071) از متون مشهور اصولى قرن مزبور است.

در قرن دوازدهم اخباريگرى كه دشمن سرسخت علم اصول فقه بود به مرور بر محيط مذهبى شيعه چيره شد و پيشرفت اين دانش متوقف گرديد.ليكن در ثلث اخير آن قرن با ظهور عالم عاليقدرى چون وحيد بهبهانى،محمد باقر بن محمد اكمل (م 1205) و كوشش و سعى بليغى كه او در نشر و ترويج اصول و مبارزه با طرز فكر اخبارى از خود نشان داد اين علم احياء شد و به سرعت رو به گسترش نهاد.شاگردان مكتب وحيد هر يك به سهم خود در ترقى و توسعه اين دانش كوشش فراوان كردند.كتابهايى چون قوانين از ابو القاسم بن حسن گيلانى،ميرزاى قمى (م 1231) ،فصول از محمد حسين بن محمد رحيم اصفهانى (م 1254) ،هداية المسترشدين از محمد تقى بن محمد رحيم اصفهانى (مـ1248) ،مفاتيح از سيد محمد مجاهد كربلايى (م 1242) و ضوابط از ابراهيم بن محمد باقر قزوينى (م 1262) از آثار شاگردان و پيروان اين مكتب است.

شيخ مرتضى انصارى دانشمند و متفكر بزرگ حقوقى اين قرن (م 1281) بناى اصول فقه را تجديد كرد و با نبوغ خود آفاق جديد و گسترده‏اى را به روى اين علم گشود و آن را به شكلى بسيار دقيق و اصولى از نو پايه ريزى نمود.مجموعه‏رسائل او در اصول فقه كه به نام رسائل يا فرائد الاصول شناخته مى‏شود تا كنون در حوزه‏هاى سنتى فقه شيعى متن درسى است.

در مكتب علمى شيخ انصارى كه تا به امروز ادامه و استمرار يافته است مبانى اصول فقه همواره مورد دقت‏ها و موشكافى‏هاى دانشمندان قرار گرفته و با ظهور متفكرانى بزرگ چون ملا محمد كاظم آخوند خراسانى (م 1329) نگارنده كفاية الاصول،محمد حسين نائينى (م 1355) ،ضياء الدين عراقى (م 1361) نگارنده مقالات و محمد حسين اصفهانى كمپاني (م 1361) نگارنده نهاية الدرايه و با كوشش‏هاى فكرى بسيار دقيق آنان،اينك علم اصول فقه شيعى دقيق‏ترين دانش اسلامى است كه از اهميت بسيار برخوردار بوده و كما كان مورد بحث‏ها و بررسى‏ها،و در معرض تحولات و تكميل و تغيير است.

پى‏نوشتها:

1.منابع مشترك فقه مذاهب چهارگانه اهل سنت عبارتند از:قرآن،سنت،اجماع و قياس.برخى از مذاهب مزبور پاره‏اى منابع ديگر را نيز به اين ليست افزوده‏اند (زرقاء 1:31 و 47/عبد الوهاب خلاف،علم اصول الفقه:22) مقصود از قياس سرايت دادن حكم يك موضوع است به موضوع مشابه بر اساس كشف و استنتاج احتمالى علت،بدون دستيابى بر علت واقعى و قطعى حكم.اين كار برابر است با«تمثيل»منطقى كه در استدلالات عقلى و فلسفى آن را حجت نميدانند با«قياس»منطقى كه كشف قطعى علت،و در استدلالات عقلى معتبر و حجت است.قياس به خاطر آن كه دليلى قطع آور نيست در اصول فقه شيعه به صورت يك منبع فقه شناخته نمى‏شود.

2.پس از اين خواهيم ديد كه عقل در حقوق شيعى همچنين به عنوان ابزار فكر،اساس كار و مورد استفاده است كه البته مقصود از عقل در اين مورد،استدلال عقلى و شيوه تحليل منطقى است .

3.ببينيد محقق حلى،المعتبر:6/شهيد اول،ذكرى:5/همو،قواعد:25/مقداد،التنقيح الرائع:2 پـ3 و/صاحب مدارك،هداية الطالبين:7 رـ11 ر/قطيفى،كشف الفوائد: .130

4.برخى دانشمندان متأخر شيعى معتقدند كه عقل يك منبع بالقوه براى فقه شيعى است نه يك منبع بالفعل،به اين معنى كه اگر چه بر اساس ضوابط علم اصول فقه عقل به تنهايى مى‏تواند حكمى فقهى را كشف كند و ما را به يكى از احكام و تكاليف مذهبى راهنمايى نمايد ليكن اين مطلب عملا در هيچ موردى اتفاق نيافتاده و تمامى احكام شرعى كه بر اساس احكام قطعى عقل مجرد انسانى قابل كشف است در همان حال در قرآن و سنت،مورد راهنمايى قرار گرفته و با دليل شرعى (سمعى) بيان شده است (ببينيد محمد باقر الصدر،الفتاوى الواضحه 1:98)

5.ببنيد شهيد دوم،الدراية:62ـ81/ابو القاسم بن حسن يزدى 1:44ـ .61

6.ببينيد شهيد اول،الذكرى:4/ابن فهد،المهذب:2 پ/مقداد،تنقيح:3 ر/كركى،طريق استنباط الاحكام :10/شهيد دوم،الدرايه:19ـ61/حسين بن عبد الصمد،وصول الاخيار:20ـ56/صاحب مدارك،هداية الطالبين :5 ر/بهاء الدين عاملى،الوجيزه:4ـ5/همو،مشرق الشمسين:269/ميرداماد،الرواشح السماوية:115ـ204/بهبهانى،تعقليقات منهج المقال:5ـ9/ابو القاسم بن حسن يزدى 1:3ـ44/مامقانى،مقباس الهداية:35ـ .105

7.ببنيد تأسيس الشيعة لفنون الاسلام از سيد حسن صدر:310ـ312.پس از اين خواهيم ديد كه يك گروه از فقهاء شيعى صدر اول و معاصر ائمه،قواعد اصولى را براى استنباط احكام فقهى به كار مى‏بسته‏اند.

8.كنز الفوائد:186ـ194.نيز ببينيد ديباچه عده شيخ (ص 2) و يادنامه شيخ طوسى 3: .372

9.چاپ تهرانـ48/1346 ش در دو مجلد.او در كتاب الذخيره خود نيز كه در اصول عقائد (كلام) ،و نسخ متعددى از آن در دست است مبحث خبر واحد از علم اصول را بسيار دقيق و محققانه طرح و بحث مى‏كند كه در عده شيخ طوسى (ص 34ـ37) نيز نقل شده است.

10.چاپ تهران 14/1313 و بمبئى 18/ .1312

11.چاپ شده در مجموعه الجوامع الفقهيه (تهرانـ1276) :523ـ .549

12.ذريعه 21: .95

13.السرائر:409ـ .410

14.ج 6،ص 54ـ55/ج 13:165ـ170/ج 14:52ـ .54

15.يعنى منية اللبيب از ضياء الدين عبد الله بن مجد الدين محمد الاعرجى الحسينى،و شرح التهذيب از عميد الدين عبد المطلب بن مجد الدين محمد الاعرجى الحسينى،خواهر زادگان علامه حلى كه هر دو برادر از دانشمندان ميانه قرن هشتم بوده‏اند (ذريعه 13:168) .

16.ذريعه 5:43ـ .44

زمين در فقه اسلامى ص 24

حسين مدرسى طباطبايى

ابواب و رؤوس مسائل فقه (4)

ابواب و رؤوس مسائل فقه (4)

احكام

قسم چهارم از چهار قسم ابواب فقهى، چيزهائى است كه محقق حلى آنها را «احكام‏» اصطلاح كرده است. احكام در اينجا تعريف خاص ندارد، آنچه كه نه عبادت است و نه عقد و نه ايقاع، محقق آن را «حكم‏» اصطلاح كرده است. محقق مى‏گويد: احكام دوازده كتاب است:

1. كتاب الصيد و الذباحه. صيد يعنى شكار حيوان، ذبح يعنى سر بريدن حيوان. مقدمتا بايد بگوئيم كه هر حيوانى كه حلال گوشت است‏خوردن گوشتش آنگاه حلال است كه به ترتيب خاصى «ذبح‏» يا «نحر» شده باشد و يا (در بعضى حيوانات) به وسيله سگ شكارى تعليم يافته، و يا وسيله آلات فلزى شكار شده باشد.

اگر حيوان ذبح شرعى شده باشد و يا مطابق موازين شرعى شكار شده باشد اصطلاحا مى‏گويند آن حيوان «تذكيه‏» شده است و آن را «مذكى‏» مى‏نامند، و اگر تذكيه شرعى نشده باشد مى‏گويند «ميته‏» است. ميته چنانكه مى‏دانيم نجس است و استفاده از آن حرام است. ذبح شتر شكل خاص دارد و «نحر» ناميده مى‏شود.

شكار مربوط است به حيوان حلال گوشت وحشى، مانند آهو، بزكوهى، گاو كوهى و امثال اينها. عليهذا حيوان اهلى مانند گوسفند و گاو اهلى با شكار حلال نمى‏شود. سگى كه وسيله آن سگ شكار مى‏شود بايد «معلم‏» (به فتح لام) يعنى تعليم يافته باشد. شكار با سگ تعليم نيافته حلال نيست، همچنانكه شكار با حيوانات ديگر غير سگ نيز حلال نيست. در شكار با ابزار غير حيوانى شرط است كه آهن باشد، و لا اقل فلزى باشد، و بايد تيز باشد كه با تيزى خود حيوان را از پا در آورد. پس شكار با سنگ يا عمود آهنى حلال نيست. در شكار و ذبح هر دو شرط است كه متصدى عمل، مسلمان باشد و با نام خدا آغاز كند. شرائط ديگر نيز هست كه مجال ذكر آنها نيست.

2. كتاب الاطعمة و الاشربة. «اطعمه‏» يعنى خوردنيها و «اشربه‏» يعنى آشاميدنيها. اسلام يك سلسله دستورات دارد در مورد استفاده از مواهب طبيعى از نظر خوردن و آشاميدن كه بايد آنها را آداب - ولى آداب لازم الاجراء - ناميد. صيد و ذباحه از اين قبيل بود، و اطعمه و اشربه نيز از اين قبيل است. از نظر اسلام به طور كلى «طيبات‏» يعنى امور مفيد و متناسب، حلال و «خبائث‏» يعنى امور نامتناسب و پليد براى انسان حرام است. اسلام به بيان اين كلى قناعت نكرده است، درباره يك سلسله امور تصريح كرده است كه از خبائث است و بايد اجتناب شود، و يا از طبيات است و استفاده از آنها بلامانع است.

اطعمه (خوردنيها) يا حيوانى است و يا غير حيوانى. حيوانى يا دريائى است و يا صحرائى و يا هوائى. از حيوان دريائى فقط ماهى حلال است آنهم ماهى فلس دار، و حيوان صحرائى بر دو قسم است: اهلى و وحشى. از ميان حيوانات اهلى گاو، گوسفند و شتر حلال گوشت است بدون كراهت، و اسب و قاطر و الاغ حلال گوشت است ولى مكروه است. گوشت‏سگ و گربه حرام است. از حيوانات وحشى گوشت درندگان و همچنين گوشت‏حشرات حرام است، ولى گوشت آهو، گاو وحشى، قوچ وحشى، الاغ وحشى حلال است. گوشت‏خرگوش با اينكه درنده نيست طبق فتواى مشهور علما حرام است.

پرندگان: گوشت انواع كبوترها: كبك، مرغابى، مرغ خانگى و غيره حلال است. گوشت پرندگان شكارى حرام است. در مواردى كه شرعا تصريح نشده به حليت‏يا حرمت پرنده‏اى، دو چيز علامت‏حرمت قرار داده شده است: يكى اينكه در حين پرواز بيشتر بالهاى خود را صاف نگهدارد. ديگر اينكه چينه‏دان يا سنگدان يا در پشت پا علامت برآمدگى خاص نداشته باشد.

اما غير حيوان: هر نجس العين خوردن و آشاميدن آن حرام است. همچنين است متنجس يعنى طاهر العينى كه وسيله يك نجس متنجس شده باشد. همچنين هر چيزى كه مضر به بدن باشد و ضرر آن «معتدبه‏» باشد يعنى از نظر عقلا با اهميت‏شمرده شود، حرام است. لهذا سمومات حرام است. اگر طب تشخيص دهد كه فلان چيز - مثلا سيگار - ضرر قطعى دارد به بدن، مثلا قلب يا اعصاب را خراب مى‏كند و موجب كوتاهى عمر مى‏شود و يا توليد سرطان مى‏كند، استعمال آن حرام است. اما اگر ضرر «غير معتد به‏» باشد - مانند تنفس در هواى تهران - حرام نيست.

خوردن زن حامله چيزى را كه منجر به سقط جنين شود و يا خوردن كسى چيزى را كه منجر به اختلال حواس شود و يا قوه‏اى از قوا را از كار بيندازد - مثلا خوردن مرد چيزى را كه منجر به قطع نسل او شود و يا خوردن زن چيزى را كه منجر به نازائى دائمى شود - حرام است. خوردن گل مطلقا حرام است. خواه مضر باشد يا نباشد نوشيدن مسكرات مطلقا حرام است همچنانكه خوردن مال غير بدون رضاى مالك حرام است، ولى اين حرمت، حرمت عارضى است نه ذاتى.

بعضى از اجزاء حلال گوشت‏حرام است از قبيل سپرز، بيضه، آلت تناسلى. و همچنين بول حيوان حرام گوشت و شير حيوان حرام گوشت‏حرام است.

3. كتاب الغصب. غصب يعنى استيلاى جابرانه بر مال غير. غصب اولا حرام است، ثانيا موجب ضمان است، يعنى اگر در حالى كه مال در دست غاصب است تلف شود، هر چند تقصيرى در حفظ مال نكرده باشد، غاصب ضامن است. انسان هر تصرفى در مال غصبى بكند حرام است. وضوى با آب غصبى و نماز با لباس غصبى و در مكان غصبى باطل است.

ضمنا بايد دانسته شود همانطور كه غصب يعنى استيلاى عدوانى موجب ضمان است، اتلاف نيز موجب ضمان است. مثلا اگر كسى با سنگ شيشه كسى را بشكند ضامن است هر چند آن شيشه تحت تسلط عدوانى او نيامده است. تسبيب نيز موجب ضمان است. يعنى اگر كسى مباشرتا مال كسى را تلف نكند ولى موجباتى فراهم كند كه منجر به خسارتى بشود ضامن است. مثلا اگر كسى در معبر عمومى شى‏ء لغزنده‏اى (مثلا پوست‏خربزه) بيندازد و عابرى در اثر آن بلغزد و خسارتى مالى بر او وارد شود ضامن است.

4. كتاب الشفه. «شفعه‏» عبارت است از حق اولويت‏يك شريك براى خريد سهم شريك ديگر. اگر دو نفر به طور مشاع در مالى شريك باشند و يكى از آنها بخواهد سهم خود را بفروشد، اگر شريك او به همان ميزان كه ديگران واقعا خريدارند خريدار باشد، حق اولويت دارد.

5. كتاب احياء الموات. موات يعنى زمين مرده (زمين بائر) يعنى زمين كه وسيله ساختمان يا وسيله كشاورزى و امثال اينها زنده نشده است. زمين احيا شده را در فقه «عامر» مى‏نامند. پيغمبر فرمود:

من احيى ارضا مواتا فهى له.

هر كس زمين مرده‏اى را زنده كند آن زمين از خود اوست.

احياء موات مسائل زيادى دارد كه در فقه مسطور است.

6. كتاب اللقطة. «لقطه‏» يعنى پيدا شده. در اينجا احكام اشيائى كه پيدا مى‏شوند و صاحب آنها معلوم نيست ذكر مى‏شود. لقطه يا حيوانى است‏يا غير حيوانى. اگر حيوانى باشد و به نحوى باشد كه خطرى متوجه حيوان نيست، حق ندارد او را در اختيار بگيرد، و اگر خطر متوجه آن است، مثل گوسفند در صحرا، مى‏تواند آن را در اختيار بگيرد ولى بايد صاحب آن را جستجو كند، اگر صاحبش پيدا شد بايد به او تحويل داده شود، و اگر صاحبش پيدا نشد مجهول المالك است بايد با اجازه حاكم شرعى به مصرف فقرا برسد. لقطه غير حيوان اگر اندكش باشد، يعنى كمتر از حدود نيم مثقال نقره مسكوك باشد، يابنده مى‏تواند به نفع خود تصرف كند و اگر بيشتر باشد بايد تا يك سال در جستجوى مالك اصلى باشد (مگر اينكه شى‏ء پيدا شده قابل بقا نباشد مانند ميوه‏ها) اگر مالك اصلى پيدا نشد در اينجا فرق است ميان لقطه حرم يعنى لقطه‏اى كه در حرم مكه پيدا شده باشد و غير آن. اگر در حرم مكه پيدا شده باشد بايد يكى از دو كار را بكند يا صدقه بدهد به قصد اينكه اگر صاحبش پيدا شد عوضش را به او بپردازد و يا نگهدارد به نيت اينكه صاحبش پيدا شود. و اگر لقطه غير حرم باشد ميان يكى از سه كار مخير است: يا براى خود بردارد به قصد اينكه اگر صاحبش پيدا شد عين يا عوض آن مال را به او بدهد، و يا صدقه بدهد يا همين قصد، و يا نگهدارى كند به اميد اينكه صاحبش پيدا شود.

اگر شى‏ء پيدا شده بى علامت باشد جستجوى صاحب اصلى ضرورت ندارد و از همان ابتدا مخير است ميان سه امر بالا.

7. كتاب الفرائض. مقصود كتاب الارث است. مى‏دانيم كه در اسلام قانون ارث هست. قانون ارث در اسلام اختيارى نيست، يعنى مورث حق ندارد كه از پيش خود را براى ورثه سهم معين كند و يا همه ثروت خود را به يك نفر اختصاص دهد. مال مورث ميان ورثه شكسته و تقسيم مى‏شود.

وراث از نظر اسلام طبقات مختلفى را تشكيل مى‏دهند، با وجود طبقه قبلى نوبت به طبقه بعدى نمى‏رسد.

طبقه اول والدين و فرزندان و نوه‏ها (در صورت نبودن فرزندان) مى‏باشند.

طبقه دوم اجداد و جدات و برادران و خواهران (و اولاد برادران و خواهران در صورت فقدان خود آنها) هستند.

طبقه سوم عموها و عمه‏ها و دائيها و خاله‏ها و اولاد آنها مى‏باشند.

البته آنچه گفته شد مربوط به وراث نسبى بود، و ارث غير نسبى هم داريم. زوج و زوجه وارث غير نسبى مى‏باشند و با همه طبقات ارث مى‏برند. اما اينكه هر يك از طبقات نسبى و يا زوج و زوجه چه قدر ارث مى‏برند مسائل زيادى دارد كه مستقلا در فقه بايد بخوانيد.

8. كتاب القضاء. «قضاء» يعنى داورى. در عرف امروز فارسى كلمه «قضاوت‏» به كار برده مى‏شود. مسائل قضاء آن قدر زياد است كه نمى‏توان وارد شد. اجمالا همين قدر مى‏گوئيم كه نظام قضائى اسلام نظام خاصى است. عدالت قضائى در اسلام فوق العاده مورد توجه است. در اسلام همان اندازه كه درباره شخصيت علمى قاضى دقت زياد شده كه بايد در حقوق اسلامى صاحبنظر و مجتهد مسلم باشد، درباره صلاحيت اخلاقى او نيز نهايت اهتمام به عمل آمده است. قاضى بايد مبرا از هر گونه گناه باشد ولو گناهى كه مستقيما با مسائل قضائى سر و كار ندارد. قاضى به هيچ وجه حق ندارد از متخاصمين اجرت بگيرد. بودجه قاضى بايد به طور وافر از بيت المال مسلمين تاديه شود. مسند قضا آن قدر محترم است كه طرفين دعوا هر كه باشد - ولو خليفه وقت باشد آنچنانكه تاريخ در سيره على عليه السلام نشان مى‏دهد - بايد با كمال احترام بدون هيچگونه تبعيضى در پيشگاه مسند قضاء حاضر شود. اقرار و شهادت، و در برخى «سوگند» نقش مؤثرى در اثبات يا نفى دعاوى در نظام قضائى اسلام دارد.

9. كتاب الشهادات. كتاب شهادات از توابع كتاب قضاء است. همچنان كه اقرار نيز چنين است. اگر كسى بر كسى ادعائى مالى كند، يا طرف اقرار مى‏كند و يا انكار. اگر اقرار كند كافى است براى اثبات مدعاى مدعى و حكم قاضى، و اگر منكر شود بر عهده مدعى است كه بينه يعنى شاهد اقامه كند. اگر شاهد جامع الشرايط داشته باشد مدعا ثابت مى‏شود. بر منكر نيست كه شاهد اقامه كند.

منكر در موارد خاصى مكلف به قسم مى‏شود و اگر قسم بخورد قرار منع تعقيب او صادر مى‏شود. اين قاعده در فقه مسلم است كه: البينه على المدعى و اليمين على من انكر. يعنى بر مدعى است كه شاهد اقامه كند، و بر منكر سوگند است. مسائل قضاء آنقدر زياد است كه برخى كتب مستقل كه در اين باب نوشته شده است برابر همه كتاب «شرايع‏» محقق حلى است.

10. كتاب الحدود و التعزيرات. كتاب الحدود و التعزيرات مربوط است به مقررات جزائى اسلام، آنچنان كه كتاب القضاء و كتاب الشهادات مربوط بود به مقررات قضائى اسلام. در اسلام درباره بعضى تخلفات مجازات معين و مشخصى مقرر شده كه در همه شرائط و امكنه و ازمنه به گونه‏اى يكسان اجرا مى‏شود. اينگونه مقررات را «حدود» مى‏نامند. ولى پاره‏اى مجازاتها است كه از نظر شارع بستگى دارد به نظر حاكم كه با در نظر گرفتن علل و شرائط و موجبات مخففه يا مشدده اجرا مى‏كند. اينها را «تعزيرات‏» مى‏نامند. اكنون به ذكر بعضى از «حدود» مى‏پردازيم. ذكر تفصيلى همه حدود وقت بيشترى مى‏خواهد.

الف. حد زناى محصن و محصنه - يعنى مرد زندارى كه همسرش در اختيار او است و يا زن شوهردارى كه شوهر در اختيار او است - رجم يعنى سنگرا كردن است و حد زناى غير محصن و غير محصنه صد تازيانه است، مگر در زناى با محارم كه حدش قتل است.

ب. حد لواط، كشتن با شمشير يا از كوه انداختن يا سوختن است و به قولى يا ديوار بر روى او خراب كردن است.

ج. حد قذف، يعنى متهم ساختن مرد يا زنى به زنا بدون شاهد معتبر هشتاد تازيانه است.

د. حد شرب خمر، يا هر مسكر مايع، هشتاد تازيانه است.

ه. حد دزدى، بردين انگشتان دست راست است، به شرط آنكه مال دزدى حد اقل معادل يك چهارم مثقال هجده نخودى طلاى مسكوك باشد.

و. حد محارب - يعنى هر كسى كه به قصد ارعاب و سلب امنيت از مردم، مسلح شود و در ميان مردم ظاهر شود - يكى از سه امر است و اختيار آن با حاكم است كه متناسب با شرائط يكى را انتخاب نمايد: كشتن (با شمشير) يا به دار زدن و يا بريدن يك دست از يك طرف بدن و يك پا از طرف ديگر، يعنى دست راست و پاى چپ و يا دست چپ و پاى راست.

همچنانكه گفتيم در مواردى كه براى مجازات خاصى «حد» معينى بر قرار نشده ست‏حكومت اسلامى مى‏تواند هر طور كه مصلحت بداند مجازات نمايد. اينچنين مجازاتهايى را «تعزير» مى‏نامند.

11. كتاب القصاص: قصاص نيز نوعى مجازات است ولى در مورد جنايتها يعنى در مورد وارد كردن كسى زيانى جانى بر كس ديگر. قصاص در حقيقت‏حقى است كه براى «مجنى عليه‏» يعنى كسى كه جنايت بر او وارد شده است‏يا ورثه او (در صورتى كه منجر به قتل او شده باشد) مقررا اسلامى قائل شده است. جنايتى كه حاصل شده است‏يا قتل است و يا نقض عضوى، و هر يك از اين دو يا عمد است‏يا شبه عمد و يا خطاء محض.

جنايت عمدى اين است كه آن جنايت از روى قصد صورت گرفته باشد مثل اينكه كسى كس ديگر را به قصد كشتن مى‏زند و او مى‏ميرد، مثل اينكه كسى كس ديگر را به قصد كشتن مى‏زند و او مى‏ميرد، اعم از آنكه با آلت قتاله مثلا با شمشير يا تفنگ بزند يا آلت غير قتاله مثلا سنگ. همين كه قصد جدى او كشتن طرف بوده است كافى است كه عمد شمرده شود.

شبه عمد اين است كه در فعل خود قاصد هست ولى آنچه واقع شده منظور نبوده است. مثلا شخصى به قصد مجروح كردن كسى، او را چاقو مى‏زند و منجر به قتل او مى‏گردد، يا مثلا طفلى را به قصد تاديب مى‏زند و او مى‏ميرد، و از آن جمله است كار پزشك كه به قصد معالجه دوا مى‏دهد ولى دوايش مضر واقع مى‏شود و سبب قتل مريض مى‏گردد.

اما خطا محض اين است كه اصلا قصدى نداشته باشد، مثل اينكه كسى تفنگ خود را اصلاح مى‏كند و تير خالى مى‏شود و منجر به قتل مى‏گردد، و يا اينكه راننده‏اى به طور عادى در جاده حركت مى‏كند و منجر به كشتن فردى مى‏گردد.

در مورد قتل عمد و شبه عمد وراث ميت‏حق قصاص دارند، يعنى تحت نظر حكومت اسلامى، قاتل وسيله اولياء ميت اعدام مى‏شود. ولى در خطا محض قاتل اعدام نمى‏شود بلكه بايد به اولياء مقتول ديه بپردازد.

12. كتاب الديات. ديه نيز مانند قصاص در مورد جنايات است و مانند قصاص حقى است براى مجنى عليه (و يا ورثه او) برجانى، با اين تفاوت كه قصاص نوعى معامله به مثل است ولى ديه جريمه مالى است. احكام ديات نيز مانند احكام قصاص مفصل است.

فقهاء در ذيل كتاب القصاص و كتاب الديات به مناسبت، مساله ضمانت طبيب و ضمانت مربى (مؤدب) را طرح مى‏كنند.

در مورد طبيب مى‏گويند: اگر طبيب حاذق نباشد و در معالجه‏اش اشتباه كند و منجر به قتل مريض شود ضامن است، و اگر حاذق باشد و بدون اجازه مريض يا اولياء مريض معالجه كند و سبب مرگ مريض گردد باز هم ضامن است، اما اگر حاذق باشد و با اجازه مريض يا ولى مريض دست به كار شود بايد قبلا ذمه خود را برى نمايد، يعنى با مريض يا اولياة مريض شرط كند كه من حداكثر كوشش خود را خواهم كرد اما اگر احيانا منجر به مرگ مريض شد من متعهد نيستم. در اين صورت فرضا منجر به مرگ مريض و يا نقص عضوى شود ضامن نيست. اما اگر شرط نكرده و دست به كار شود، بعضى از فقهاء مى‏گويند ضامن است.

مربى و مؤدب نيز اگر بدون هيچ ضرورتى، كودك را بزند و منجر به قتل يا نقص عضو او بشود، ضامن است. اگر واقعا در شرايطى است كه ضرورت ايجاب مى‏كند كه كودك را تنبيه كند و اتفاقا منجر به مرگ يا نقص عضوى او مى‏شود، بايد قبلا از اولياء كودك اجازه بگيرد و الا ضامن است.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 137

استاد شهيد مرتضي مطهري

ابواب و رؤوس مسائل فقه (3)

ابواب و رؤوس مسائل فقه (3)

ايقاعات

«محقق‏» مى‏گويد: قسمت‏سوم ايقاعات است و آن يازده تا است.

«ايقاع‏» يعنى كارى كه نيازمند به اجراء صيغه است ولى نياز به دو طرف ندارد و يكجانبه قابل انجام است.

1. كتاب الطلاق. «طلاق‏» عبارت است كه برهم زدن مرد پيمان ازدواج را. طلاق يا بائن است و يا رجعى. طلاق بائن يعنى طلاق غير قابل رجوع. طلاق رجعى يعنى طلاق قابل رجوع. مقصود اين است كه مرد مى‏تواند مادامى كه عده زن منقضى نشده رجوع كند و طلاق را كان لم يكن نمايد. طلاق بائن كه غير قابل رجوع است‏يا از آن جهت است كه عده ندارد مانند طلاق زنى كه مرد با او نزديكى نكرده است و طلاق زن يائسه، و يا از آن جهت است كه در عين اينكه زن عده دارد مرد حق رجوع ندارد، مانند طلاق در نوبت‏سوم و يا ششم كه تا زن با مرد ديگر ازدواج نكند و با او آميزش ننمايد، شوهر اول نمى‏تواند با او ازدواج كند، و يا طلاق نوبت نهم كه براى هميشه آن زن بر شوهر سابقش حرام مى‏شود. در طلاق شرط است كه اولا در حال پاكى زن صورت گيرد، ثانيا دو نفر شاهد عادل در حين طلاق حضور داشته باشند. طلاق مبغوض الهى است. پيغمبر خدا فرمود: ابغض الحلال عند الله الطلاق. يعنى طلاق در عين اينكه حرام نيست مبغوض و منفور خداوند است; و اين خود، سرى دارد.

2. كتاب الخلع و المبارات. خلع و مبارات نيز دو نوع طلاق بائن است. «خلع‏» طلاقى است كه كراهت از طرف زوجه است و زوجه مبلغى به مرد مى‏پردازد و يا از همه و يا قسمتى از مهر خود صرف نظر مى‏كند كه مرد حاضر به طلاق شود، همين كه مرد طلاق داد حق رجوع از او سلب مى‏شود، مگر اينكه زوجه بخواهد آنچه بذل كرده پس بگيرد، در اين صورت زوج نيز حق رجوع دارد.

«مبارات‏» نيز نوعى طلاق بائن است مانند «خلع‏» با اين تفاوت كه كراهت طرفينى است و در عين حال زوجه مبلغى بذل مى‏كند براى طلاق. تفاوت ديگر اين است ك مقدار مبذول در «خلع‏» حد معين ندارد ولى در «مبارات‏» مشروط است كه بيش از مهر زوجه نباشد.

3. كتاب الظهار. «ظهار» در جاهليت نوعى طلاق بوده است به اين ترتيب كه زوج به زوجه مى‏گفت: «انت على كظهر امى‏» يعنى تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستى. و همين كافى بود كه زوجه مطلقه شناخت‏شود. اسلام آن را تغيير داد. از نظر اسلام «ظهار» طلاق نيست، ولى اگر كسى چنين كارى كند بايد كفاره بدهد و تا كفاره نداده است نزديكى با آن زن بر او حرام است. كفاره ظهار آزاد كردن يك بنده است، اگر ممكن نشد، دو ماه متوالى روزه گرفتن، و اگر ممكن نشد شصت مسكين اطعام كردن.

4. كتاب الايلاء. «ايلاء» يعنى سوگند خوردن، ولى در اينجا منظور سوگند خاص است و آن اينكه مردى براى زجر همسرش سوگند ياد مى‏كند كه براى هميشه و يا مدت معين (بيش از چهار ماه) با او نزديكى نخواهد كرد. اگر زن شكايت كند حاكم شرعى او را مجبور مى‏كند به يكى از دو كار: نقض سوگند، يا طلاق زوجه. اگر مرد سوگند خود را نقض كند البته بايد كفاره سوگند خود را بپردازد. نقض سوگند همه جا حرام است ولى در اينجا واجب است.

5. كتاب اللعان. «لعان‏» نيز مربوط است به روابط خانوادگى زن و شوهر. لعان به اصطلاح نوعى مباهله، يعنى نوعى نفرين طرفينى است و اين در صورتى است كه مردى همسر خود را متهم به فحشاء نمايد و يا فرزندى را كه آن زن در خانه او آورده از خود نفى كند و بگويد فرزند من نيست. البته نفى ولد مستلزم متهم ساختن به عمل فحشاء نيست زيرا ممكن است فرزندى از طريق شبهه - نه زنا - به وجود آمده باشد.

اگر كسى زنى را متهم به فحشا كند و نتواند چهار شاهد عادل اقامه كند، برخورد او بايد حد «قذف‏» يعنى حد متهم ساختن جارى شود. همچنين است اگر مردى همسر خودش را متهم سازد. چيزى كه هست اگر مردى همسر خودش را متهم سازد به فحشاء يك راه ديگر وجود دارد، و آن اينكه «لعان‏» نمايد، ولى اگر لعان محقق شد هر چند حد قذف از او ساقط مى‏گردد، اما آن زن براى هميشه بر او حرام مى‏شود. لعان در حضور حاكم شرعى صورت مى‏گيرد. همانطور كه گفتيم، لعان نوعى مباهله است، يعنى نوعى نفرين طرفينى است. ترتيب كار اين است كه مرد در حضور حاكم مى‏ايستد و چهار بار مى‏گويد: «خدا را گواه مى‏گيرم كه در ادعاى خود صادقم‏». در نوبت پنجم مى‏گويد: «لعنت‏خدا بر من اگر در ادعاى خود دروغگو باشم‏». سپس زن در حضور حاكم مى‏ايستد و چهار بار مى‏گويد: «خدا را گوه مى‏گيرم كه او (شوهر) در ادعاى خود كاذب است‏». در نوبت پنجم مى‏گويد: «خشم خدا بر من اگر او در ادعاى خود صادق باشد».

اگر به اين ترتيب «ملاعنه‏» محقق شد، زن و شوهر براى هميشه از يكديگر منفصل مى‏گردند.

6. كتاب العتق. «عتق‏» يعنى آزاد كردن بردگان. در اسلام يك سلسله مقررات در مورد بردگان وضع شده است. اسلام برده گرفتن را منحصرا در مورد اسيران جنگى مشروع مى‏داند و هدف از برده گرفتن بهره كشى از آنها نيست، بلكه هدف اين است كه اجبارا مدتى در خانواده‏هاى مسلمان واقعى زندگى كنند و تربيت اسلامى بيابند و اين كار خود به خود به اسلام و تربيت اسلامى آنها منجر مى‏گردد. و در حقيقت دوران بندگى دالانى است كه بردگان از آزادى دوره كفر تا آزادى دوره اسلام طى مى‏كنند. پس هدف اين نيست كه بردگان برده بمانند، هدف اين است كه كافران تربيت اسلامى بيابند و در حالى آزادى اجتماعى داشته باشند كه آزادى معنوى كسب كرده‏اند. از اين رو آزادى بعد از بردگى هدف اسلام است. لهذا اسلام برنامه وسيعى براى «عتق‏» يعنى آزادى فراهم كرده است. فقها نيز نظر به اينكه هدف اسلام «عتق‏» است نه «رق‏» بابى كه باز كرده‏اند تحت عنوان «كتاب العتق‏» است نه «كتاب الرق‏».

فقها مى‏گويند: موجبات آزادى چند چيز است: آزادى ارادى و بالمباشره كه مالك براى اداء كفاره يا صرفا براى رضاى خدا برده را آزاده مى‏كند. ديگر سرايت، يعنى اگر برده‏اى قسمتى از او مثلا نصف يا ثلث‏يا ربع يا عشر او به علتى آزاد شد اين آزادى به همه او سرايت مى‏كند. سوم مملوك عمودين واقع شدن. «عمودين‏» يعنى پدر و مادر و پدران و مادران آنها هر چه بالا برود و ديگر فرزندان و فرزندان فرزندان هر چه پائين برود. مقصود اين است كه اگر كسى مملوك پدر يا مادر يا جد يا جده يا فرزند يا نوه خود قرار گيرد خود به خود آزاد مى‏شود. چهارم عوارض متفرقه مثل ابتلاى به كورى يا جذام و غيره كه خود به خود موجب آزادى است.

7. كتاب التدبير و المكاتبة و الاستيلاد. تدبير و مكاتبه و استيلاد سه موجب از موجبات آزادى است. «تدبير» اين است كه مالك وصيت مى‏كند كه برده بعد از مردنش آزاد باشد. «مكاتبه‏» اين است كه برده با مالك خود قرار داد منعقد مى‏كند كه با پرداخت وجهى آزاد شود. در قرآن تصريح شده كه اگر چنين تقاضائى از طرف برده شد و در آنها خيرى تشخيص داديد، يعنى ايمانى در آنها تشخيص داديد (يا اگر تشخيص داديد كه مى‏تواند خود را اداره كند و بيچاره نمى‏شود) تقاضاى او را بپذيرد و سرمايه‏اى هم از ثروت خود در اختيار او بگذاريد. «استيلاد» اين است كه كنيزى از مالك خود حامله شود. اينچنين زن بعد از فوت مالك قهرا در سهم فرزند خود قرار مى‏گيرد و چون هيچكس مالك عمودين خود نمى‏شود خود به خود آزاد مى‏گردد.

8. كتاب الاقرار. اقرار به حقوق قضائى مربوط است. يكى از موجباتى كه حقى را بر انسان ثابت مى‏كند اقرار خود او است. اگر كسى بر ديگرى ادعا كند كه فلان مبلغ از او طلبكار است بايد دليل و شاهد اقامه كند، اگر شاهد و دليلى نداشته باشد ادعايش مردود است. اما اگر خود آن ديگرى يك نوبت اقرار كند به اينكه مديون است، اين اقرار جاى هر شاهد و دليلى را پر مى‏كند. اقرار العقلاء على انفسهم جائز.

9. كتاب الجعاله. «جعاله‏» از نظر ماهيت‏شبيه اجاره انسانها است. اجير گرفتن انسانها به اين نحو است كه انسان كارگر يا صنعتگر مشخصى را اجير مى‏كند كه در مقابل فلان مبلغ مزدى كه مى‏گيرد فلان عمل معين را انجام دهد. ولى در «جعاله‏» شخص معينى اجير نمى‏شود بلكه صاحب كار اعلان عمومى مى‏كند كه هر كس فلان كار را براى من انجام دهد فلان مبلغ به او مى‏پردازيم.

10. كتاب الايمان ايمان (به فتح الف) جمع يمين است كه به معنى سوگند است. اگر انسان سوگند بخورد كه فلان كار را خواهم كرد، آن كار بر او واجب مى‏گردد، يعنى سوگند، تعهد آور است، اما به شرط اينكه سوگند به نام خدا باشد (عليهذا سوگند به نام پيغمبر يا امام يا قرآن شرعا تعهدآور نيست)، ديگر آنكه آن كار جايز باشد، پس سوگند براى انجام كارى كه حرام يا مكروه است، بلااثر است و تعهد آور نيست. سوگند مشروع مثل اينكه سوگند ياد كند كه فلان كتاب مفيد را از اول تا آخر مطالعه كند و يا سوگند ياد مى‏كند كه روزى يك مرتبه دندان خود را مسواك كند. حنث‏يعنى تخلف سوگند مستلزم كفاره است.

11. كتاب النذر. نذر نوعى تعهد شرعى است - بدون سوگند - براى انجام كارى. صيغه مخصوص دارد. مثلا انسان نذر مى‏كند كه نافله‏هاى يوميه را بخواند و مى‏گويد: لله على ان اصلى النوافل كل يوم. در سوگند شرط بود كه مورد سوگند مرجوح نباشد يعنى حرام يا مكروه نباشد. عليهذا سوگند بر امر مباح مانعى ندارد. ولى در نذر شرط است كه متعلق نذر راجح باشد يعنى كارى باشد كه براى دين يا دنيا مفيد باشد. پس نذر براى امرى كه رجحانى ندارد و فعل و تركش على السويه است باطل است.

فلسفه لزوم عمل به سوگند و وفاى به نذر اين است كه اين هر دو نوعى پيمان با خدا است. همانطور كه پيمان با بندگان خدا بايد محترم شمرده شود: اوفوا بالعقود، پيمان با خدا نيز بايد محترم شمرده شود.

معمولا افرادى سوگند مى‏خورند و يا نذر مى‏كنند كه به اراده خود اعتماد ندارند، از راه سوگند يا نذر براى خود اجبار به وجود مى‏آورند تا تدريجا عادت كنند و تنبلى از آنها دور شود. اما افراد قوى الاراده هرگز از اين طرق براى خود اجبار به وجود نمى‏آورند. براى آنها تصميمشان فوق العاده محترم است. همين كه اراده كردند و تصميم گرفتند بدون هيچ اجبار خارجى به مرحله اجرا در مى‏آورند.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 129

استاد شهيد مرتضي مطهري

ابواب و رؤوس مسائل فقه (2)

ابواب و رؤوس مسائل فقه (2)

عقود

«محقق‏» مى‏گويد: قسم دوم عقود است و مشتمل بر پانزده كتاب است:

1. كتاب التجارة. در اين كتاب درباره خريد و فروش، شرائط طرفين معامله (يعنى خريدار و فروشنده) و شرائط عوضين، شرائط عقد يعنى صيغه معامله، و همچنين درباره انواع خريد و فروشها: معامله نقد، معامله نسيه كه جنس نقد است و پول مدت دارد، معامله سلف كه عكس آن است‏يعنى پيش فروش است: پول نقد دريافت مى‏شود و جنس مدت دار است، بحث مى‏شود. البته معامله‏اى كه هم جنس و هم پول هر دو مدت‏دار باشد باطل است. و همچنين در باب «بيع‏» درباره مرابحه، مواضعه، تولية بحث مى‏شود. مقصود از مرابحه در اينجا اين است كه شخصى معامله‏اى مى‏كند و بعد با گرفتن يك مقدار سود معامله را به ديگرى واگذار مى‏كند. و مواضعه بر عكس است، يعنى معامله را با مقدارى كسر و تحمل ضرر به ديگرى واگذار مى‏كند. و تولية اين است كه معامله را بدون سود و زيان به ديگرى واگذار مى‏نمايد.

2. كتاب الرهن. رهن يعنى گرو. احكام گرو گذاشتن و گرو گرفتن در اين باب فقهى بيان مى‏شود.

3. كتاب مفلس. مفلس يعنى ور شكسته، يعنى كسى كه دارائيش وافى به ديونش نيست. حاكم شرعى براى رسيدگى به ديون چنين شخصى او را ممنوع التصرف مى‏كند تا دقيقا رسيدگى شود و ديون طلبكاران به قدر امكان پرداخت‏شود.

4. كتاب الحجر. حجر يعنى منع. مقصود ممنوع التصرف بودن است. در موارد زيادى مالك شرعى در عين مالكيت تامه، ممنوع التصرف است. مفلس كه قبلا ياد شد يكى از اين گونه افراد است. همچنين است طفل نابالغ، ديوانه، سفيه، مريض در مرض موت نسبت به وصيت در مازاد از ثلث ثروت خود. و همچنين است - به قولى - مريض در مرض موت نسبت به نقل و انتقالهاى ماليش در مازاد از ثلث دارائى خود.

5. كتاب الضمان. «ضمان‏» همان چيزى است كه در عرف امروز فارسى زبانان «ضمانت‏» ناميده مى‏شود. يعنى كسى در برابر يك نفر طلبكار يا مدعى طلبكارى عهده‏دار دين او مى‏شود و از او به اصطلاح ضمانت مى‏كند. درباره حقيقت «ضمان‏» ميان فقه شيعه با فقه سنى اختلاف است. از نظر فقه شيعه ضمان «نقل دين از ذمه مديون به ذمه ضامن‏» است، يعنى پس از ضمان، شخص طلبكار حق مطالبه از مديون اولى را ندارد، فقط حق دارد از ضامن مطالبه كند. البته ضامن اگر به تقاضاى مديون ضمانت كرده باشد مى‏تواند پس از پرداخت به طلبكار، از مديون استيفا كند. ولى از نظر فقه اهل تسنن، ضمان «ضم عهده‏اى بر عهده ديگر» است، يعنى پس از ضمان، طلبكار حق دارد كه از مديون اولى مطالبه كند و يا از ضامن. «محقق‏» در ضمن «كتاب ضمان‏» احكام باب حوالة و باب كفالة را هم ذكر كرده است.

6. كتاب الصلح. در اين كتاب احكام مصالحه بيان مى‏شود. مقصود از صلح در اينجا غير از صلحى است كه در كتاب جهاد بيان مى‏شود. صلح كتاب جهاد درباره قراردادهاى سياسى است و كتاب الصلحى كه در باب عقود ذكر مى‏شود مربوط به امور مالى و حقوق عرفى است، مثل اينكه دينى كه ميزانش مجهول است به مبلغ معينى صلح مى‏شود. صلح معمولا در مورد دعاوى و اختلافات واقع مى‏شود.

7. كتاب الشركة. شركت‏يعنى اينكه مالى يا حقى به بيش از يك نفر تعلق داشته باشد. مثل اينكه مثلا ثروتى به فرزندان به ارث مى‏رسد كه مادامى كه قسمت نكرده‏اند با يكديگر شريكند، و مثل اينكه دو نفر مشتركا اتومبيل يا اسب يا زمينى را مى‏خرند، و يا احيانا چند نفر مشتركا يك مباحى را حيازت مى‏كنند مثلا زمين مواتى را احيا مى‏كنند. و گاهى به صورت قهرى صورت مى‏گيرد، مثل اينكه گندمهاى يك نفر با گندمهاى يك نفر ديگر مخلوط مى‏شود كه جدا كردن آنها ممكن نيست.

شركت بر دو قسم است: عقدى و غير عقدى. آنچه قبلا گفتيم شركت غير عقدى بود. شركت عقدى اين است كه دو يا چند نفر با يك قرارداد و يك پيمان و عقد با يكديگر شركتى بر قرار مى‏كنند، مانند شركتهاى تجارتى يا زراعى يا صنعتى. شركت عقدى احكام زيادى دارد كه در فقه مسطور است. در باب شركت ضمنا احكام قسمت نيز ذكر مى‏شود.

8. كتاب المضاربة. مضاربه نوعى شركت عقدى است، اما نه شركت دو يا چند سرمايه بلكه شركت‏سرمايه و كار. يعنى اينكه يك يا چند نفر سرمايه‏اى براى تجارت مى‏گذارند و يك يا چند نفر ديگر به عنوان «عامل‏» عمليات تجارى را بر عهده مى‏گيرند. قبلا بايد از نظر تقسيم سود كه به چه نسبت باشد به توافق رسيده باشند و عقد مضاربه، يعنى صيغه مضاربه جارى شود و يا لا اقل عملا پيمان منعقد شود.

9. كتاب المزارعة و المساقات. مزارعه و مساقات دو نوع شركت است‏شبيه مضاربه، يعنى هر دو از نوع شركت كار و سرمايه است، با اين تفاوت كه مضاربه شركت كار و سرمايه براى كسب و تجارت است ولى مزارعه شركت كار و سرمايه براى كشاورزى است، به اين معنى كه صاحب آب و زمين با فردى ديگر قرارداد كشاورزى منعقد مى‏كند و توافق مى‏كنند كه محصول كشاورزى به نسبت معين ميان آنها تقسيم شود; و مساقات شركت كار و سرمايه در امر باغدارى است كه صاحب درخت ميوه با يك كارگر، قرادادى منعقد مى‏كند كه عهده‏دار عمليات باغبانى از قبيل آب دادن و ساير كارها كه در به ثمر رساندن ميوه مؤثر است بشود و به نسبت معين كه با يكديگر توافق خواهند كرد، هر كدام از مالك و كارگر سهمى مى‏برد.

اين نكته لازم است‏يادآورى شود كه در شركت‏سرمايه و كار، خواه به صورت مضاربه و خواه به صورت مزارعه يا مساقات، نظر به اينكه سرمايه به مالك تعلق دارد، هر گونه خطر و زيانى كه متوجه سرمايه شود از مال صاحب سرمايه است. و از طرف ديگر سود سرمايه قطعى نيست. يعنى ممكن است‏سود كمى عايد شود و ممكن است هيچ سودى عايد نشود. صاحب سرمايه تنها در صورتى كه سودى عايد شود، چه كم و چه زياد، در همان سود سهيم و شريك خواهد شد. اين است كه سرمايه‏دار نيز مانند عامل ممكن است‏سودى نبرد و ممكن است احيانا سرمايه‏اش تلف شود و از بين برود و به اصطلاح ورشكست‏شود.

ولى در جهان امروز بانكداران به صورت ربا منظور خود را عملى مى‏سازند و در نتيجه سود معين در هر حال مى‏برند.، خواه عمليات تجارى يا كشاورزى يا صنعتى كه با آن سرمايه صورت مى‏گيرد سود داشته باشد. و خواه نداشته باشد. فرضا سود نداشته باشد، عامل (مباشر) مجبور است ولو با فروختن خانه خود آن سود را تامين نمايد. و همچنين در اين نظام هرگز سرمايه دار ورشكست نمى‏شود، زيرا بر اساس نظام ربوى سرمايه‏دار سرمايه خود را در ذمه عامل و مباشر به صورت قرض قرار داده است و در هر حال دين خود را مطالبه مى‏كند هر چند تمام سرمايه از بين رفته باشد.

در اسلام استفاده از سرمايه به صورت ربا يعنى اينكه سرمايه دار پول خود را به صورت قرض به عامل و مباشر بدهد و دين خود را به علاوه مقدارى سود در هر حال بخواهد اكيدا و شديدا ممنوع است.

10. كتاب الوديعة. وديعه يعنى امانت، به عبارت ديگر سپردن مالى نزد يكى نفر و نايب گرفتن او از جانب خود براى حفظ و نگهدارى. وديعه به نوبه خود وظائف و تكاليف براى «ودعى‏» يعنى كسى كه امانتدار است ايجاد مى‏كند، همچنانكه او را در صورت تلف مال - اگر تقصير نكرده باشد - معاف مى‏دارد.

11. كتاب العارية. عاريه اين است كه كسى مال شخصى را مى‏گيرد براى اينكه از منافع آن منتفع شود. عاريه وديعه هر دو نوعى امانت مى‏باشند، اما در وديعه انسان مال خود را به ديگرى مى‏دهد براى حفظ و نگهدارى و طبعا او بدون اذن مالك حق هيچگونه استفاده ندارد، ولى عاريه اين است كه انسان از اول مال خود را به ديگرى مى‏دهد كه از آن بهره ببرد و بعد بر گرداند. مثل اينكه كسى لباس خود را يا اتومبيل خود يا ظروف خود را به ديگرى عاريه مى‏دهد.

12. كتاب الاجارة. اجاره دو نوع است: يا به اين نحو است كه انسان منافع مال خود را در مقابل پولى كه آن را مال الاجاره مى‏نامند به ديگرى واگذار مى‏كند، مثل اينكه انسان طبق معمول، خانه يا اتومبيل و يا لباس خود را اجاره مى‏دهد، و يا به اين نحو است كه انسان خود اجير مى‏شود يعنى متعهد مى‏شود كه در مقابل انجام عملى خاص نظير دوختن لباس، اصلاح سر و صورت، بنائى و غيره مزدى دريافت نمايد. اجاره و بيع از يك جهت‏شبيه يكديگرند و آن اينكه در هر دو مورد، معاوضه در كار است. چيزى كه هست در بيع، معاوضه ميان يك عين خارجى و پول است، و در اجاره ميان منافع عين و پول است. عوضين را در بيع، «مبيع‏» و «ثمن‏» مى‏نامند، و در اجاره «عين موجره‏» و «مال الاجاره‏». اجاره وجه مشتركى با عاريه دارد و آن اينكه مستاجر و مستعير هر دو از منافع استفاده مى‏كنند. اما تفاوتشان در اين است كه مستاجر به حكم اينكه مال الاجاره مى‏پردازد مالك منافع عين است ولى مستعير مالك منافع نيست فقط حق انتفاع دارد.

13. كتاب الوكالة. يكى از نيازهاى بشرى نايب گرفتن افراد ديگر است براى كارهايى كه او بايد به صورت عقد يا ايقاع انجام دهد. مثل اينكه شخصى ديگرى را وكيل مى‏كند كه از طرف او عقد بيع يا اجاره يا عاريه يا وديعه يا وقف و يا صيغه طلاق را جارى كند. آنكه به ديگرى از طرف خود اختيار مى‏دهد «موكل‏» و آن كه از طرف موكل به عنوان نايب برگزيده مى‏شود «وكيل‏» و نفس اين عمل «توكيل‏» ناميده مى‏شود.

14. كتاب الوقوف و الصدقات. وقف يعنى اينكه مال خود را از ملك خود خارج كند و خالص براى يك مصرف قرار دهد. در تعريف وقف گفته‏اند: تحبيس العين و تسبيل المنفعة يعنى نگهداشتن عين و غير قابل انتقال كردن آن و آزاد ساختن منافعش. در اينكه در وقف قصد قربت‏شرط هست‏يا نه، اختلاف است. علت اينكه «محقق‏» آن را در باب عقود ذكر كرده نه در باب عبادات، اين است كه قصد قربت را شرط نمى‏داند.

وقف بر دو قسم است: وقف خاص و وقف عام، و هر كدام احكام مفصلى دارد.

15. كتاب السكنى و الحبس. سكنى و حبس شبيه وقفند با اين تفاوت كه در «وقف‏» عين مال براى هميشه حبس مى‏شود و ديگر قابل اينكه مالك شخصى پيدا كند نيست ولى «حبس‏» اين است كه منافع مال خود را تا مدت معين براى يك مصرف خيريه قرار مى‏دهد و بعد از انقضاء مدت به صورت ملك شخصى در مى‏آيد و اما «سكنى‏» عبارت است از اينكه مسكنى را براى مدت معين براى استفاده يك مستحق قرار مى‏دهد و پس از انقضاء مدت مانند ساير اموال شخصى مالك اولى مى‏شود.

16. كتاب الهبات. هبه يعنى بخشش. يكى از آثار مالكيت اين است كه انسان حق دارد مال خود را به ديگرى ببخشد. هبه بر دو قسم است: معوضه و غير معوضه. هبه غير معوضه اين است كه در مقابل بخشش خود هيچ عوضى نمى‏گيرد. ولى هبه معوضه اين است كه پاداشى در مقابل دارد. هبه معوضه غير قابل برگشت است و اما هبه غير معوضه اگر ميان خويشاوندان و ارحام باشد و يا عين موهوبه تلف شود غير قابل برگشت است و الا قابل برگشت است‏يعنى واهب مى‏تواند رجوع كند و عقد هبه را فسخ نمايد.

17. كتاب السبق و الرمايه. سبق و رمايه يعنى نوعى قرارداد و شرط بندى براى مسابقه در اسبدوانى و يا شتردوانى و يا تير اندازى. سبق و رمايه با اينكه نوعى شرط بندى است و اسلام شرط بنديها را منع كرده است، نظر به اينكه براى تمرين عمليات سربازى است جايز شمرده شده است. سبق و رمايه از توابع جهاد است.

18. كتاب الوصيه. مربوط است به سفارشهايى كه انسان در مورد اموالش و يا در مورد فرزندان كوچكش كه ولى آنها است براى بعد از مردن خود مى‏نمايد. انسان حق دارد كه شخصى را وصى خودش قرار دهد كه بعد از او عهده دار تربيت و حفظ و نگهدارى فرزندان صغيرش بوده باشد، و همچنين حق دارد كه تا حدود يك سوم ثروت خود را طبق وصيت به هر مصرفى كه خود مايل باشد برساند. فقهاء مى‏گويند: وصيت بر سه قسم است: تمليكيه، عهديه، فكيه. وصيت تمليكيه اين است كه وصيت مى‏كند كه فلان مبلغ از مالش بعد از خودش متعلق به فلان شخص معين باشد. وصيت عهديه اين است كه وصيت مى‏كند بعد از مردنش فلان عمل انجام شود، مثلا برايش در حج‏يا زيارت يا نماز و روزه نايب بگيرند يا به نوعى ديگر كار خير انجام دهند. وصيت فكيه اين است كه مثلا وصيت مى‏كند فلان برده بعد از مردن من آزاد باشد.

19. كتاب النكاح. «نكاح‏» عبارت است از پيمان ازدواج. فقها در باب نكاح اولا درباره شرائط عقد نكاح بحث مى‏كنند، و بعد درباره محارم يعنى كسانى كه ازدواجشان با يكديگر حرام است، از قبيل پدر و دختر، يا مادر و پسر و يا برادر و خواهر غير اينها، به بحث مى‏پردازند، و ديگر درباره دو نوع نكاح: دائم و منطقع، و درباره «نشوز» يعنى سر پيچى هر يك از زن و مرد از وظائف خود نسبت به حقوق طرف ديگر، و درباره نفقات يعنى لزوم اداره اقتصادى زن و فرزند از طرف پدر خانواده، و در پاره‏اى مسائل ديگر بحث مى‏كنند.

تا اينجا «عقود» به پايان رسيد. چنانكه در ابتدا خوانديم، «محقق حلى‏» در اول بخش عقود گفت: «عقود پانزده تا است‏» اما عملا بيشتر شد. معلوم نيست چرا اين طور است. شايد اشتباه لفظى بوده است و يا از آن جهت بوده كه «محقق‏» بعضى ابواب را با بعضى ديگر يكى مى‏دانسته است.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 119

استاد شهيد مرتضي مطهري

ابواب و رؤوس مسائل فقه (1)

ابواب و رؤوس مسائل فقه (1)

عبادات

ما براى اينكه با فقه آشنائى مختصرى پيدا كنيم لازم است كه با ابواب و رؤوس مسائل فقه آشنا شويم. قبلا گفتيم كه دائره فقه بسيار وسيع است، زيرا شامل همه موضوعاتى كه اسلام در آن موارد دستور عملى دارد.

از ميان تعليمات اسلامى، تنها معارف اسلامى، و ديگر اخلاق و تربيت اسلامى است كه از حوزه فقه خارج است. آنچه در دائره فقه مطرح مى‏شود، امروز در علوم متعدد و متنوع مطرح است و درباره آنها تحقيق و كاوش مى‏شود.

اولين مطلبى كه لازم است‏يادآورى شود اين است كه آيا اين مسائل گسترده فقهى به نحو دسته‏بندى شده و تقسيمى بر مبناى صحيح روى آنها صورت گرفته است‏يا خير؟

پاسخ اين است كه متاسفانه خير. تقسيم و دسته‏بندى معروف همان است كه محقق حلى صاحب «شرايع‏» در كتاب «شرايع‏» آورده است و شهيد اول در كتاب «قواعد» اندكى درباره آن توضيحاتى داده است. عجيب اين است كه شارحان زبردست كتاب شرايع از قبيل شهيد ثانى در «مسالك‏» و سيد محمد نوه او در كتاب «مدارك‏» و شيخ محمد حسن نجفى در «جواهر» كوچكترين تفسير و توضيحى درباره تقسيم محقق نكرده و نداده‏اند! خود شهيد اول نيز در كتاب «لمعه‏» از روش محقق پيروى نكرده است.

به هر حال دسته‏بندى و تقسيم محقق بدينگونه است كه ابواب فقه را بر چهار قسم دانسته است: عبادات، عقود، ايقاعات، احكام.

اين تقسيم بر اين اساس است كه كارهائى كه انسان بايد بر ميزان شرعى آنها را انجام دهد يا به نحوى است كه قصد تقرب به خداوند در آنها شرط شده است، يعنى صرفا براى خدا بايد انجام شود و اگر قصد و غرضى ديگر در كار باشد تكليف ساقط نمى‏شود و بايد دوباره صورت گيرد، يا چنين نيست؟

اگر از نوع اول باشد «عبادت‏» ناميده مى‏شود مانند نماز و روزه و خمس و زكات و حج و غيره. اينگونه كارها را در فقه «عبادات‏» مى‏نامند.

اما اگر از نوع دوم باشد، يعنى قصد قربت‏شرط صحت آن نباشد، و فرضا به قصد و غرضى ديگر نيز صورت گيرد صحيح است، بر دو قسم است: يا اين است كه وقوع آن موقوف به اجراء صيغه خاص نيست، و يا هست.

اگر موقوف به اجراء صيغه خاص نباشد «احكام‏» ناميده مى‏شوند، مانند ارث، حدود، ديات و غيره، و اگر موقوف به اجراء صيغه خاص باشد اين نيز به نوبه خود دو نوع است: يا اين است كه آن صيغه بايد وسيله دو طرف خوانده شود، يكى طرف ايجاب باشد و ديگرى طرف قبول، و يا آنكه نيازى به دو طرف ندارد، صيغه‏اى است كه يكجانبه.

اگر از نوع اول باشد «عقد» ناميده مى‏شود، مانند بيع و اجاره و نكاح كه يك طرف ايجاب مى‏كند و طرف ديگر قبول. و اگر صرفا يك فرد به تنائى مى‏تواند اجرا كند بدون نياز به طرف ديگر «ايقاع‏» ناميده مى‏شود. مانند «ابراء» يعنى صرف نظر كردن از طلب خود، يا طلاق و يا عتق. ما بعدا درباره اين تقسيم و ساير تقسيمات بحث‏خواهيم كرد.

محقق حلى در اين تقسيم بندى مجموع ابواب فقه را چهل و هشت باب قرار داده است. ده باب را «عبادات‏»، پانزده باب را «عقود»، يازده باب را «ايقاعات‏» و دوازده باب را «احكام‏» خوانده است. ولى بعدا خواهيم ديد كه عملا اين شماره‏ها به هم خورده است.

ضمنا اين نكته ناگفته نماند كه در قرن اول و دوم هجرى كتبى كه نوشته مى‏شد، درباره يك يا چند موضوع فقهى نوشته مى‏شد نه درباره همه موضوعا. مثلا در كتب تراجم مى‏خوانيم كه فلان شخص كتابى در «صلوة‏» و فلان شخص ديگر كتابى در «اجاره‏» و سومى كتابى در «نكاح‏» نوشته است. از اينرو در دوره‏هاى بعد نيز كه جوامع فقهى (يعنى كتب جامع همه دوره فقه) نوشته شد، ابواب فقه هر كدام تحت عنوان «كتاب‏» ياد مى‏شود. رسم بر اين است كه بجاى اينكه بنويسند «باب الصلوة‏» يا «باب الحج‏» مى‏نويسند «كتاب الصلوة‏» يا «كتاب الحج‏».

اكنون ما ابواب و رؤوس مسائل فقهى را به ترتيب «شرايع‏» محقق حلى و به نقل از آن كتاب ذكر مى‏كنيم.

عبادات

«محقق‏» ده كتاب عبادات را به اين ترتيب ذكر مى‏كند:

1. كتاب الطهارة. طهارت بر دو قسم است: طهارت از خبث‏يا آلودگيهاى ظاهرى و جسمى و عارضى، و طهارت از حدث يعنى آلودگى معنوى طبعى. طهارت از خبث عبارت است از تطهير بدن يا لباس يا چيز ديگر از امور ده گانه‏اى كه اصطلاحا نجاسات خوانده مى‏شوند از قبيل: بول، غايط، خون، منى، ميته و غيره; و طهارت از حدث عبارت است از حدث عبارت است از وضو و غسل و تيمم كه شرط عبادات از قبيل نماز و طواف است و با يك سلسله اعمال طبيعى مانند خواب، ادرار، جنابت و غيره باطل مى‏شود و بايد تجديد شود.

2. كتاب الصلوة. در اين كتاب درباره نمازهاى واجب يعنى نمازهاى يوميه، نماز عيدين، نماز ميت، نماز آيات، نماز طواف و نمازهاى نافله يعنى نمازهاى مستحبى از قبيل نوافل يوميه و غيره، و درباره شرائط و اركان و مقدمات و موانع و قواطع و خلل نماز، و همچنين درباره انواع نماز از قبيل نماز حاضر و نماز مسافر يا نماز فرادى و نماز جماعت، يا نماز اداء و نماز قضاء به تفصيل بحث مى‏شود.

3. كتاب الزكوة. زكات نوعى پرداخت مالى است‏شبيه به ماليات كه به نه چيز تعلق مى‏گيرد: طلا، نقره، گندم، جو، خرما، مويز، گاو، گوسفند، شتر. در فقه درباره شرائط تعلق زكات به اين امور نه گانه و درباره مقدار زكات و درباره مصرف آن كه به چه مصارفى بايد برسد بحث مى‏شود. در قرآن «زكات‏» غالبا همرديف نماز ذكر مى‏شود. در قرآن از مسائل زكات فقط مصارف آن توضيح داده شده است، آنجا كه مى‏فرمايد:

انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل. (1)

صدقات براى نيازمندان و تهيدستان و ماموران جمع‏آورى آنها، و مردمى كه بايد دل آنها به دست آيد، و در راه آزادى بردگان، و قرض داران و در راه خيرى كه به خدا منتهى گردد و مسافران بى توشه مى‏باشد.

4. كتاب الخمس. خمس نيز مانند زكات نوعى پرداخت مالى شبيه ماليات است. خمس يعنى يك پنجم. از نظر اهل تسنن تنها غنائم جنگى است كه يك پنجم آن به عنوان خمس بايد به بيت المال منتقل شود و صرف مصالح عموم گردد. ولى از نظر شيعه غنائم جنگى يكى از چيزهائى است كه بايد خمس آن پرداخت‏شود. علاوه بر آن، معادن، گنجها، مالهاى مخلوط به حرام كه تشخيص آنها و مالك آنها مقدور نيست، زمينى كه كافر ذمى از مسلمان مى‏خرد، آنچه از طريق غواصى به دست مى‏آيد و مازاد عوائد سالانه نيز بايد تخميس شوند و خمس آنها داده شود. خمس در مذهب شيعه بودجه هنگفتى است كه قسمت مهم بودجه يك كشور را مى‏تواند تامين كند.

5. كتاب الصوم. صوم يعنى روزه. چنانكه مى‏دانيم در حال روزه از خوردن و آشاميدن، آميزش جنسى و سر زير آب فرو كردن و غبار غليظ به حلق فرو بردن و برخى چيزهاى ديگر بايد اجتناب كرد. هر سال قمرى يك ماه يعنى ماه مبارك رمضان بر هر مكلف بالغى كه عذرى نداشته باشد واجب است روزه بگيرد. روزه به طور كلى در غير ماه رمضان مستحب است. دو روز در سال روزه حرام است: عيد فطر و عيد اضحى. بعضى روزها روزه مكروه است مانند روز عاشورا.

6. كتاب الاعتكاف. اعتكاف به حسب معنى لغوى يعنى مقيم شدن در يك محل معين. ولى در اصطلاح فقهى عبارت است از نوعى عبادت كه انسان سه روز يا بيشتر در مسجد مقيم مى‏شود و پا بيرون نمى‏گذارد و هر سه روز روزه مى‏گيرد. اين كار شرائط و احكامى دارد كه در فقه مسطور است. اعتكاف فى حد ذاته مستحب است نه واجب، ولى اگر انسان آن را شروع كرد و دو روز گذشت روز سوم واجب مى‏شود. اعتكاف بايد در مسجد الحرام يا مسجد النبى يا مسجد گوفه يا مسجد بصره صورت گيرد و حد اقل اين است كه در يك مسجد جامع يك شهر صورت گيرد. اعتكاف در مساجد كوچك جايز نيست. پيغمبر اكرم دهه آخر رمضان اعتكاف مى‏فرمود.

7. كتاب الحج. حج همان عمل معروفى است كه در مكه و اطراف مكه وسيله حجاج انجام مى‏شود و معمولا توام با عمره است. اعمال حج عبارت است است:

احرام در مكه، وقوف در سرزمين عرفات، وقوف شبانه در سرزمين مشعر، رمى جمرة العقبه، قربانى، حلق يا تقصير، طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروة، طواف النساء، نماز طواف النساء، رمى جمرات، بيتوته در منى.

8. كتاب العمرة. عمرة نيز نوعى حج كوچك است. ولى معمولا براى حجاج واجب است كه اول عمره را بجا آورند و بعد حج را. اعمال عمرة عبارت است از:

احرام در يكى از ميقاتها، طواف خانه كعبه، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه، تقصير.

شيخ بهائى براى اينكه اعمال عمره و حج و ترتيب آنها در اذهان طلاب باقى بماند آنها را با رمز حرف اول آنها در يك شعر جمع كرده است و آن اين است:

«اطرست‏» للعمرة اجعل نهج «او وارنحط رس طرمر» لحج به اين ترتيب:

الف - احراف

ب - طواف

ر - ركعتين طواف

س - سعى بين صفا و مروه

ت - تقصير

مجموع اينها كلمه «اطرست‏» را تشكيل مى‏دهد كه رمز عمره است. و باز:

الف - احرام

و - وقوف در عرفات

و - وقوف در مشعر الحرام

الف - افاضه (يعنى كوچ كردن) از عرفات و مشعر به سرزمين منا.

ر - رمى جمرة العقبه.

ن - نحر يعنى قربانى

ح - حلق يعنى تراشيدن سر، و براى كسى كه حج او حج اول نيست چيدن مقدارى مو يا ناخن.

ط - طواف حج.

ر - ركعتين طواف حج.

س - سعى ميان صفا و مروه.

ط - طواف النساء.

ر - ركعتين طواف.

م - مبيت (يعنى بيتوته) در منا.

ر - رمى جمرات.

بنا بر آنچه ما اعمال حج را شرح داديم مجموع اعمال سيزده تا است ولى در اين شعر چهارده‏تا آمده است. سر مطلب اين است كه شيخ بهائى افاضه از عرفات و مشعر، يعنى كوچ كردن از آنجا به طرف منا را عملى مستقل شمرده است، در صورتى كه عمل مستقل نيست.

9. كتاب الجهاد. در اين كتاب مسئله جنگهاى اسلامى مطرح است. اسلام دين اجتماعى و مسئوليتهاى اجتماعى است. از اين رو جهاد در متن دستورات اسلام قرار گرفته است. جهاد بر دو قسم است: ابتدائى و دفاعى. از نظر فقه شيعه جهاد ابتدائى منحصرا زير نظر پيغمبر اكرم يا امام معصوم مى‏تواند صورت گيرد و لا غير. اين چنين جهادى تنها بر مردان واجب است ولى جهاد دفاعى در همه زمانها بر همه مردم اعم از مرد و زن واجب است.

ايضا جهاد يا داخلى است‏يا خارجى. اگر گروهى از مردم بر امام مفترض الطاعة مسلمين خروج كنند آنچنانكه خوارج يا اصحاب جمل و اصحاب صفين كردند جهاد با آنها نيز واجب است. در فقه، احكام جهاد و احكام ذمه يعنى شرائط پذيرفتن غير مسلمان تحت عنوان تابعيت دولت اسلامى، و همچنين درباره صلح ميان دولت اسلامى و دولت غير اسلامى به تفصيل بحث مى‏شود.

10. امر به معروف و نهى از منكر. اسلام به حكم اينكه دين اجتماعى و مسؤوليتهاى اجتماعى است و محيط مناسب را شرط اصلى اجراء برنامه آسمانى و سعادت بخش خود مى‏داند يك مسؤوليت مشترك براى عموم به وجود آورده است. همه مردم موظفند كه پاسدار فضيلتها و نيكيها و نابود كننده بديها و نادرستيها باشند. پاسدارى نيكيها به نام «امر به معروف‏» و ستيزه‏گرى با بديها « نهى از منكر» ناميده مى‏شود. «امر به معروف و نهى از منكر» در فقه اسلامى، شرائط و مقررات و نظاماتى دارد كه در فقه مسطور است.

تا اينجا ده باب عبادات پايان مى‏پذيرد و نوبت عقود مى‏رسد.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 109

استاد شهيد مرتضي مطهري

تعريف علم فقه

تعريف علم فقه

علم فقه از وسيعترين و گسترده‏ترين علوم اسلامى است. تاريخش از همه علوم ديگر اسلامى قديمى‏تر است. در همه زمانها در سطح بسيار گسترده‏اى تحصيل و تدريس مى‏شده است. فقهاء زيادى در اسلام پديد آمده‏اند كه غير قابل احصائند. برخى از اين فقهاء از نوابغ دنيا به شمار مى‏روند. كتب فوق العاده زيادى در فقه نوشته شده است. بعضى از اين كتب فوق العاده ارزنده است. مسائل فراوانى كه شامل همه شؤون زندگى بشر مى‏شود در فقه طرح شده است. مسائلى كه در جهان امروز تحت عنوان حقوق طرح مى‏شود با انواع مختلفش: حقوق اساسى، حقوق مدنى، حقوق خانوادگى، حقوق جزائى، حقوق ادارى، حقوق سياسى و ... در ابواب مختلف فقه با نامهاى ديگر پراكنده است. به علاوه در فقه مسائلى هست كه در حقوق امروز مطرح نيست، مانند مسائل عبادات. چنانكه مى‏دانيم آنچه از فقه در حقوق امروز مطرح است به صورت رشته‏هاى مختلف در آمده و در دانشكده‏هاى مختلف تحصيل و تدريس مى‏شود. اين است كه فقه بالقوه مشتمل بر رشته‏هاى گوناگون است.

كلمه فقه در قرآن و حديث

كلمه «فقه‏» و «تفقه‏» در قرآن كريم و در احاديث، زياد به كاربرده شده است. مفهوم اين كلمه در همه جا همراه با تعمق و فهم عميق است. در قرآن كريم آمده است:

فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون. (1) .

چرا از هر گروهى يك دسته كوچ نمى‏كنند تا در امر دين بصيرت كامل پيدا كنند و پس از بازگشتن، مردم خود را اعلام خطر نمايند، باشد كه از ناشايستها حذر نمايند.

در حديث است كه رسول اكرم فرمود:

من حفظ على امتى اربعين حديثا بعثه الله فقيها عالما. (2)

هر كس چهل حديث بر امت من حفظ كند خداوند او را فقيه و عالم محشور كند.

درست نمى‏دانيم كه علما و فضلاء صحابه به عنوان «فقهاء» خوانده مى‏شده‏اند يا نه. ولى مسلم است كه از زمان تابعين (شاگردان صحابه - كسانى كه پيغمبر را درك نكرده ولى صحابه را درك كرده‏اند) اين عنوان بر عده‏اى اطلاق مى‏شده است.

هفت نفر از تابعين به نام «فقهاء سبعه‏» خوانده مى‏شده‏اند. سال 94 هجرى كه سال فوت حضرت على بن الحسين عليهما السلام است و در آن سال سعيد بن مسيب و عروة بن زبير از فقهاء سبعه و سعيد بن جبير و برخى ديگر از فقهاء مدينه در گذشتند به نام «سنة الفقهاء» ناميده شد. از آن پس دوره به دوره به علماء عارف به اسلام - خصوصا احكام اسلام - «فقهاء» اطلاق مى‏شد.

ائمه اطهار مكرر اين كلمه را به كار برده‏اند، بعضى از اصحاب خود را امر به تفقه كرده‏اند و يا آنها را فقيه خوانده‏اند. شاگردان مبرز ائمه اطهار در همان عصرها به عنوان «فقهاء شيعه‏» شناخته مى‏شده‏اند.

كلمه فقه در اصطلاح علماء

در اصطلاح قرآن و سنت، «فقه‏» علم وسيع و عميق به معارف و دستورهاى اسلامى است و اختصاص به قسمت‏خاص ندارد. ولى تدريجا در اصطلاح علماء اين كلمه اختصاص يافت به «فقه الاحكام‏».

توضيح اينكه علماء اسلام، تعاليم اسلامى را منقسم كردند به سه قسمت:

الف. معارف و اعتقادات، يعنى امورى كه هدف از آنها شناخت و ايمان و اعتقاد است كه به قلب و دل و فكر مربوط است مانند مسائل مربوط به مبدا و معاد و نبوت و وحى و ملائكه و امامت.

ب. اخلاقيات و امور تربيتى، يعنى امورى كه هدف از آنها اين است كه انسان از نظر خصلتهاى روحى چگونه باشد و چگونه نباشد، مانند تقوا، عدالت، جود و سخا، شجاعت، صبر و رضا، استقامت و غيره.

ج. احكام و مسائل عملى، يعنى امورى كه هدف از آنها اين است كه انسان در خارج، عمل خاصى انجام دهد، و يا عملى كه انجام مى‏دهد چگونه باشد و چگونه نباشد، و به عبارت ديگر «قوانين و مقررات موضوعه‏».

فقهاء اسلام، كلمه فقه را در مورد قسم اخير اصطلاح كردند، شايد از آن نظر كه از صدر اسلام آنچه بيشتر مورد توجه و پرسش مردم بود مسائل عملى بود. از اينرو كسانى كه تخصصشان در اين رشته مسائل بود به عنوان «فقهاء» شناخته شدند.

حكم تكليفى و حكم وضعى

لازم است بعضى اصطلاحات خاص فقهاء را ذكر كنيم. از آن جمله اين است كه فقهاء احكام را، يعنى مقررات موضوعه الهى را به دو قسم تقسيم مى‏كنند: حكم تكليفى، حكم وضعى.

حكم تكليفى يعنى وجوب، حرمت، استحباب، كراهت، اباحه.

اين پنج‏حكم به عنوان احكام خمسه تكليفيه خوانده مى‏شوند.

مى‏گويند از نظر اسلام هيچ كارى از كارها خالى از اين پنج‏حكم نيست، يا واجب است‏يعنى بايد انجام يابد و نبايد ترك شود مانند نمازهاى يوميه، و يا حرام است‏يعنى نبايد انجام يابد و بايد ترك شود مانند دروغ، ظلم، شرب خمر و امثال اينها، و يا مستحب است، يعنى خوب است انجام يابد ولى اگر انجام نيافت مجازات ندارد، مانند نمازهاى نافله يوميه، و يا مكروه است، يعنى خوب است انجام نيابد ولى اگر انجام يافت مجازات ندارد، مانند سخن دنيا گفتن در مسجد كه جاى عبادت است، و يا مباح است، يعنى فعل و تركش على السويه است مانند اغلب كارها. احكام تكليفى همه از قبيل بكن و نكن يعنى از قبيل امر و نهى و يا رخصت است.

اما احكام وضعى از اين قبيل نيست، مانند زوجيت، مالكيت، شرطيت، سببيت و امثال اينها.

تعبدى و توصلى

مطلب ديگر اينكه واجبات بر دو قسم است: تعبدى و توصلى.

واجب تعبدى يعنى آن كه در انجامش قصد قربت‏شرط است، يعنى اگر انسان به قصد تقرب به خداوند، بدون هيچ غرض دنيوى و مادى انجام دهد صحيح است و اگر نه، صحيح نيست، مانند نماز و روزه.

اما واجب توصلى يعنى آن كه فرضا به قصد تقرب به خداوند هم انجام نيابد تكليف ساقط مى‏شود، مثل اطاعت پدر و يا مادر، يا انجام تعهدات اجتماعى از قبيل اينكه انسان متعهد مى‏شود كه فلان كار را در مقابل فلان اجرت انجام دهد، كه بايد انجام دهد، بلكه مطلق وفاى به وعده و عهد اين طور است.

عينى و كفائى

واجبات به گونه‏اى ديگر نيز تقسيم مى‏شوند: عينى و كفائى. واجب عينى يعنى آنكه بر هر كس بخصوص و جدا جدا واجب است، مانند مانند نماز و روزه، ولى واجب كفائى عبارت است از آنكه بر عموم مسلمين واجب است كه يك كار معين را انجام دهند و با انجام يك يا چند فرد، از ديگران ساقط مى‏گردد، مانند ضروريات اجتماعى از قبيل پزشكى، سربازى، قضاوت، افتاء، زراعت، تجارت و غيره. و از اين قبيل است امر تجهيز اموات كه بر عموم واجب است و با تصدى بعضى، از ديگران ساقط مى‏شود.

تعيينى و تخييرى

واجبات به گونه‏اى ديگر هم تقسيم مى‏شوند: تعيينى و تخييرى. واجب تعيينى آن است كه يك كار متعين و مشخص بايد انجام شود، مانند نمازهاى يوميه، روزه، حج، خمس، زكات، امر به معروف، و جهاد و غيره.

ولى واجبات تخييرى عبارت است از اينكه مكلف بايد يكى از چند كار را انجام دهد، مانند برخى از كفارات. مثلا اگر كسى به عمد روزه ماه مبارك رمضان را نگرفته است بايد يا يك بنده آزاد كند و يا شصت نفر محتاج را اطعام كند و يا شصت روز روزه بگيرد.

نفسى و مقدمى

تقسيم ديگر اين است كه واجب بر دو قسم است: نفسى و مقدمى. واجب نفسى آن است كه فى نفسه مورد توجه شارع است، مطلوب بودنش به خاطر خودش است نه به خاطر يك واجب ديگر.

مثلا نجات دادن يك انسان مشرف به هلاكت واجب است ولى اين واجب مقدمه واجب ديگرى نيست. اما كوششهاى مقدماتى براى نجات او از قبيل اينكه فرض شود انسانى در چاهى افتاده است و بايد طناب و ساير وسائل فراهم شود تا از چاه بيرون آورده شود، تهيه وسائل واجب است اما به عنوان مقدمه يك واجب ديگر.

يا مثلا اعمال حج واجب است به وجوب نفسى، ولى تهيه گذرنامه و بليط و ساير وسائل مقدماتى واجب است به وجوب مقدمى. نماز واجب است به وجوب نفسى، اما وضو و يا غسل در وقت نماز براى نماز واجب است به وجوب مقدمى.

پى‏نوشتها

1- سوره توبه، آيه 122.

2- خصال، صفحه 541، ثواب الاعمال صفحه 162، با اندكى اختلاف.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 67

استاد شهيد مرتضي مطهري

تاريخچه فقه و فقهاء (4)

تاريخچه فقه و فقهاء (4)

32. شيخ محمد حسن صاحب كتاب «جواهر الكلام‏» كه شرح شرايع محقق است و مى‏توان آن را دائرة المعارف فقه شيعه خواند. اكنون هيچ فقيهى خود را از جواهر بى‏نياز نمى‏داند. اين كتاب مكرر چاپ سنگى شده است و اخيرا با چاپ حروفى در قطع وزيرى مشغول چاپش هستند و در حدود پنجاه جلد 400 صفحه‏اى يعنى در حدود بيست هزار صفحه خواهد شد. كتاب «جواهر» عظيمترين كتاب فقهى مسلمين است و با توجه به اينكه هر سطر اين كتاب مطلب علمى است و مطالعه يك صفحه آن وقت و دقت زياد مى‏خواهد مى‏توان حدس زد كه تاليف اين كتاب بيست هزار صفحه‏اى چقدر نيرو برده است. سى سال تمام يكسره كار كرد تا چنين اثر عظيمى به وجود آورد. اين كتاب مظهر نبوغ و همت و استقامت و عشق و ايمان يك انسان به كار خويشتن است. صاحب «جواهر» شاگرد كاشف الغطاء شاگرد شاگرد او سيد جواد صاحب «مفتاح الكرامة‏» است و خود در نجف حوزه عظيمى داشته و شاگردان زيادى تربيت كرده است. صاحب جواهر عرب است. در زمان خود مرجعيت عامه يافت و در سال 1266 كه اوايل جلوس ناصر الدين شاه در ايران بود درگذشت.

33. شيخ مرتضى انصارى. نسبش به جابر بن عبد الله انصارى از صحابه بزرگوار رسول خدا مى‏رسد. در دزفول متولد شده و تا بيست‏سالگى نزد پدر خود تحصيل كرده و آنگاه همراه پدر به عتبات رفته است. علماء وقت كه نبوغ خارق العاده او را مشاهده كردند از پدر خواستند كه او را نبرد. او در عراق چهار سال توقف كرد و از محضر اساتيد بزرگ استفاده كرد. آنگاه در اثر يك سلسله حوادث ناگوار به وطن خويش بازگشت. بعد از دو سال بار ديگر به عراق رفت و دو سال تحصيل كرد و به ايران مراجعت نمود. تصميم گرفت از محضر علماء بلاد ايران استفاده كند. عازم زيارت مشهد شد و در كاشان با حاج ملا احمد نراقى صاحب كتاب «مستند الشيعه‏» و صاحب كتاب معروف «جامع السعادات‏» فرزند حاج ملا مهدى نراقى سابق الذكر ملاقات كرد. ديدار نراقى عزم رحيل او را مبدل به اقامت كرد و سه سال در كاشان از محضر او استفاده كرد، و آنگاه به مشهد رفت و پنج ماه توقف نمود. شيخ انصارى سفرى به اصفهان و سفرى به بروجرد رفته و در همه سفرها هدفش ملاقات اساتيد و استفاده از محضر آنها بوده است. در حدود سالهاى 1252 و 1253 براى آخرين بار به عتبات رفت و به كار تدريس پرداخت. بعد از صاحب «جواهر» مرجعيت عامه يافت.

شيخ انصارى را خاتم الفقهاء و المجتهدين لقب داده‏اند. او از كسانى است كه در دقت و عمق نظر بسيار كم نظير است. علم اصول و بالتبع فقه را وارد مرحله جديدى كرد. او در فقه و اصول ابتكاراتى دارد كه بى سابقه است. دو كتاب معروف او «رسائل‏» و «مكاسب‏» كتابى درسى طلاب شده است. علماء بعد از او شاگرد و پيرو مكتب اويند. حواشى متعدد از طرف علماء بعد از او بر كتابهاى او زده شده. بعد از محقق حلى و علامه حلى و شهيد اول، شيخ انصارى تنها كسى است كه كتابهايش از طرف علماء بعد از خودش مرتب حاشيه خورده و شرح شده است.

زهد و تقواى او نيز ضرب المثل است و داستانها از آن گفته مى‏شود. شيخ انصارى در سال 1281 در نجف در گذشته و همانجا دفن شده است.

34. حاج ميرزا محمد حسن شيرازى، معروف به ميرزاى شيرازى بزرگ. ابتدا در اصفهان تحصيل كرد و سپس به نجف رفت و در حوزه درس صاحب «جواهر» شركت كرد و بعد از او به درس شيخ انصارى رفت و از شاگردان مبرز و طراز اول شيخ شد. بعد از شيخ انصارى مرجعيت عامه يافت. در حدود 23 سال مرجع على الاطلاق شيعه بود و هم او بود كه با تحريم تنباكو، قرار داد معروف استعمارى رژى را لغو كرد. شاگردان زيادى در حوزه درس او ربيت‏شدند از قبيل آخوند ملا محمد كاظم خراسانى، سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى، حاج آقا رضا همدانى، حاج ميرزا حسين سبزوارى، سيد محمد فشاركى اصفهانى، ميرزا محمد تقى شيرازى، و غير اينها. از او اثرى كتبى باقى نمانده است ولى احيانا برخى آرائش مورد توجه است. در سال 1312 در گذشت.

35. آخوند ملا محمد كاظم خراسانى. در سال 1255 در مشهد در يك خانواده غير معروف متولد شد و در 22 سالگى به تهران مهاجرت كرد و مدت كوتاهى تحصيل فلسفه كرد و سپس به نجف رفت. دو سال درس شيخ انصارى را درك كرده است اما بيشتر تحصيلاتش نزد ميرزاى شيرازى بوده است. ميرزاى شيرازى در سال 1291 سامرا را محل اقامت‏خود قرار داد ولى آخوند خراسانى از نجف دور نشد و خودش مستقلا حوزه درس تشكيل داد. او از مدرسين بسيار موفق است. در حدود هزار و دويست‏شاگرد از محضرش استفاده مى‏كرده‏اند و در حدود دويست نفر آنها خود مجتهد بوده‏اند.

فقهاء عصر اخير نظير مرحوم آقا سيد ابو الحسن اصفهانى، مرحوم حاج شيخ محمد حسين اصفهانى، مرحوم حاج آقا حسين بروجردى، مرحوم حاج آقا حسين قمى و مرحوم آقا ضياء الدين عراقى همه از شاگردان او بوده‏اند. شهرت بيشتر آخوند خراسانى در علم اصول است. كتاب «كفاية الاصول‏» او يك كتاب درسى مهم است و حواشى زيادى بر آن نوشته شده است. آراء اصولى آخوند خراسانى همواره در حوزه‏هاى علميه نقل مى‏شود و مورد توجه است. آخوند خراسانى همان كسى است كه فتوا به ضرورت مشروطيت داد و مشروطيت ايران رهين او است. او در سال 1329 هجرى قمرى در گذشت.

36. حاج ميرزا حسين نائينى. از اكابر فقهاء و اصوليون قرن چهاردهم هجرى است. نزد ميرزاى شيرازى سابق الذكر و سيد محمد فشاركى اصفهانى سابق الذكر تحصيل كرده است و خود مدرسى عاليمقام شد. شهرت بيشتر او در علم اصول است. به معارضه علمى با مرحوم آخوند خراسانى برخاست و از خود نظريات جديدى در علم اصول آورد. بسيارى از فقهاء زمان ما از شاگردان اويند. او كتابى نفيس به فارسى دارد به نام «تنزيه الامة‏» يا «حكومت در اسلام‏» كه در دفاع از مشروطيت و مبانى اسلامى آن نوشته است. او در سال 1355 هجرى قمرى در نجف وفات يافت.

خلاصه و بررسى

ما مجموعا سى و شش چهره از چهره‏هاى مشخص فقهاء را از زمان غيبت صغرا يعنى از قرن سوم هجرى تا كنون كه به پايان قرن چهاردهم هجرى قمرى نزديك مى‏شويم معرفى كرديم. ما چهره‏هايى را نام برديم كه در دنياى فقه و اصول شهرت زيادى دارند، يعنى همواره از زمان خودشان تا عصر حاضر نامشان در درسها و در كتابها برده مى‏شود. البته ضمنا نام شخصيتهاى ديگر غير اين سى و شش چهره نيز برده شد. از مجموع آنچه گفتيم چند نكته معلوم مى‏گردد:

الف. از قرن سوم تاكون فقه يك حيات مستمر داشته و هرگز قطع نشده است. حوزه‏هاى فقهى بدون وقفه در اين يازده قرن و نيم دائر بوده است. رابطه استاد و شاگردى در همه اين مدت هرگز قطع نشده است. اگر فى المثل از استاد بزرگوار خود مرحوم آية الله بروجردى شروع كنيم مى‏توانيم سلسله اساتيد فقهى ايشان را تا عصر ائمه اطهار به طور مسلسل بيان نمائيم. چنين حيات متسلسل و متداوم يازده قرن و نيمى ظاهرا در هيچ تمدن و فرهنگ ديگر غير از تمدن و فرهنگ اسلامى وجود ندارد. استمرار فرهنگى به معنى واقعى، كه يك روح و يك حيات، بدون هيچ وقفه و انقطاع، طبقات منظم و مرتب و متوالى را در قرونى اين چنين دراز مدت به يكديگر پيوند دهد و يك روح بر همه حاكم باشد، جز در تمدن و فرهنگ اسلامى نتوان يافت. در تمدن و فرهنگهاى ديگر، ما به سوابق طولانى ترى احيانا بر مى‏خوريم ولى با وقفه‏ها و بريدگيها و انقطاعها.

همچنان كه قبلا نيز يادآورى كرديم، اينكه قرن سوم را كه مقارن با غيبت صغرا است مبدا قرار داديم نه بدان جهت است كه حيات فقه شيعه از قرن سوم آغاز مى‏شود، بلكه بدان جهت است كه قبل از آن عصر، عصر حضور ائمه اطهار است و فقهاء شيعه تحت الشعاع ائمه‏اند و استقلالى ندارند، و الا آغاز اجتهاد و فقاهت در ميان شيعه و آغاز تاليف كتاب فقهى به عهد صحابه مى‏رسد. چنانكه گفتيم اولين كتاب را على بن ابى رافع (برادر عبيد الله بن ابى رافع كاتب و خزانه‏دار امير المؤمنين على(ع) در زمان خلافت آن حضرت) نوشته است.

ب. بر خلاف تصور بعضى‏ها، معارف شيعه و از آن جمله فقه شيعه تنها به وسيله فقهاء ايرانى تدوين و تنظيم نشده است. ايرانى و غير ايرانى در آن سهيم بوده‏اند. تا قبل از قرن دهم هجرى و ظهور صفويه، غلبه با عناصر غير ايرانى است و تنها از اواسط دوره صفويه است كه غلبه با ايرانيان مى‏گردد.

ج. مركز فقه و فقاهت نيز قبل از صفويه ايران نبوده است. در ابتدا بغداد مركز فقه بود. سپس نجف وسيله شيخ طوسى مركز شد. طولى نكشيد كه جبل عامل (از نواحى جنوبى لبنان فعلى) و پس از آن و قسمتى مقارن با آن، حله كه شهر كوچكى است در عراق، مركز فقه و فقاهت بود. حلب (از نواحى سوريه) نيز مدتى مركز فقهاء بزرگ بوده است. در دوران صفويه بود كه مركزيت به اصفهان انتقال يافت و در همان زمان حوزه نجف وسيله مقدس اردبيلى و ديگر اكابر احيا شد كه تا امروز ادامه دارد. از شهرهاى ايران، تنها شهر قم است كه در قرون اول اسلامى، در همان زمان كه بغداد مركز فقاهت اسلامى بود، وسيله فقهائى نظير على بن بابويه و محمد بن قولويه به صورت يكى از مراكز فقهى در آمد همچنان كه در دوره قاجار وسيله ميرزا ابو القاسم قمى صاحب قوانين نيز احيا شد و بار ديگر در سال 1340 هجرى قمرى يعنى در حدود 56 سال پيش وسيله مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى احيا شد و اكنون يكى از دو مركز بزرگ فقهى شيعه است.

عليهذا، گاهى بغداد، زمانى نجف، دوره‏اى جبل عامل (لبنان)، برهه‏اى حلب (سوريه)، مدتى حله (عراق)، عهدى اصفهان و دورانهائى قم مركز نشاط فقهى و فقهاء بزرگ بوده است. در طول تاريخ مخصوصا بعد از صفويه در شهرهاى ديگر ايران از قبيل مشهد، همدان، شيراز، يزد، كاشان، تبريز، زنجان، قزوين، و تون (فردوس فعلى) حوزه‏هاى علميه عظيم و معتبرى بوده است ولى هيچ يك از شهرهاى ايران به استثناى قم و اصفهان، و در مدت كوتاهى كاشان، مركز فقهاء طراز اول نبوده و عالى‏ترين و يا در رديف عالى‏ترين حوزه‏هاى فقهى به شمار نمى‏رفته است. بهترين دليل بر نشاط علمى و فقهى اين شهرها وجود مدارس بسيار عالى و تاريخى است كه در همه شهرستانهاى نامبرده موجود است و يادگار جوش و خروشهاى علمى دورانهاى گذشته است.

د. فقهاء جبل عامل نقش مهمى در خط مشى ايران صفويه داشته‏اند. چنانكه مى‏دانيم، صفويه درويش بودند. راهى كه ابتدا آنها بر اساس سنت‏خاص درويشى خود طى مى‏كردند اگر با روش فقهى عميق فقهاء جبل عامل تعديل نمى‏شد و اگر وسيله آن فقهاء حوزه فقهى عميقى در ايران پايه گذارى نمى‏شد، به چيزى منتهى مى‏شد نظير آنچه در علويهاى تركيه و يا شام هست. اين جهت تاثير زيادى داشت در اينكه اولا روش عمومى دولت و ملت ايرانى از آن گونه انحرافات مصوم بماند و ثانيا عرفان و تصوف شيعى نيز راه معتدل‏ترى طى كند. از اين رو فقهاء جبل عامل از قبيل محقق كركى و شيخ بهائى و ديگران با تاسيس حوزه فقهى اصفهان حق بزرگى به گردن مردم اين مرز و بوم دارند.

ه. همان طور كه شكيب ارسلان گفته است: «تشيع در جبل عامل زمانا مقدم است بر تشيع در ايران‏». و اين يكى از دلايل قطعى بر رد نظريه كسانى است كه تشيع را ساخته ايرانيان مى‏دانند. بعضى معتقدند نفوذ تشيع در لبنان وسيله ابوذر غفارى صحابى مجاهد بزرگ صورت گرفت. (1) ابوذر در مدت اقامت در منطقه شام قديم كه شامل همه يا قسمتى از لبنان فعلى نيز بود، همدوش مبارزه با ثروت اندوزيهاى معاويه و ساير امويان، مرام پاك تشيع را نيز تبليغ مى‏كرد.

پى‏نوشت

1- نشريه دانشكده الهيات مشهد، آقاى واعظ زاده، تحت عنوان «بازديد از چند كشور اسلامى عربى‏» نقل از كتاب «جبل عامل فى تاريخ‏».

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 100

استاد شهيد مرتضي مطهري

تاريخچه فقه و فقهاء (3)

 تاريخچه فقه و فقهاء (3)

21. شيخ على بن عبد العالى كركى، معروف به محقق كركى يا محقق ثانى. از فقهاء جبل عامل است و از اكابر فقهاء شيعه است. در شام و عراق تحصيلات خود را تكميل كرده و سپس به ايران (در زمان شاه تهماسب اول) آمده و منصب شيخ الاسلامى براى اولين بار در ايران به او تفويض شد. منصب شيخ الاسلامى بعد از محقق كركى به شاگردش شيخ على منشار، پدر زن شيخ بهائى رسيد، و بعد از او اين منصب به شيخ بهائى واگذار شد. فرمانى كه شاه تهماسب به نام او نوشته و به او اختيارات تام داده و در حقيقت او را صاحب اختيار واقعى و خود را نماينده او دانسته است معروف است. كتاب معروف او كه در فقه زياد نام برده مى‏شود «جامع المقاصد» است كه شرح «قواعد» علامه حلى است. او علاوه بر اين، «مختصر النافع‏» محقق و «شرايع‏» محقق و چند كتاب ديگر از علامه و چند كتاب از شهيد اول را حاشيه زده و يا شرح كرده است.

آمدن محقق ثانى به ايران و تشكيل حوزه در قزوين و سپس در اصفحان و پرورش شاگردانى مبرز در فقه سبب شد كه براى اولين بار پس از دوره صدوقين، ايران مركز فقه شيعه بشود. محقق كركى ميان سالهاى 937 و 941 در گذشته است. محققن كركى شاگرد على بن هلال جزايرى و او شاگرد ابن فهد حلى بوده است. ابن فهد حلى شاگرد شاگردان شهيد اول از قبيل فاضل مقداد بوده. عليهذا او به دو واسطه شاگرد شهيد اول است. پسر محقق كركى به نام شيخ عبد العالى بن على بن عبد العالى نيز از فقهاء شيعه است، «ارشاد» علامه و «الفيه‏» شهيد را شرح كرده است.

22. شيخ زين الدين معروف بن شهيد ثانى. از اعاظم فقهاء شيعه است. مردى جامع بوده و در علوم مختلف دست داشته است. اهل جبل عامل است. جد ششم او صالح نامى است كه شاگرد علامه حلى بوده است. ظاهرا اصلا اهل طوس بوده است. از اين رو شهيد ثانى گاهى «الطوسى الشامى‏» امضاء مى‏كرده است. شهيد ثانى در سال 991 متولد شده و در 966 شهيد شده است. مسافرت زياد كرده و اساتيد زياد ديده است. به مصر و دمشق و حجاز و بيت المقدس و عراق و استانبول مسافرت كرده و از هر خرمنى خوشه‏هائى چيده است. تنها اساتيد سنى او را دوازده تن نوشته‏اند. و به همين جهت مردى جامع بوده است، علاوه بر فقه و اصول، از فلسفه و عرفان و طب و نجوم هم آگاهى داشته است. فوق العاده زاهد و متقى بوده است. شاگردانش در احوالش نوشته‏اند كه در ايام تدريس، شبها به هيزم كشى براى اعاشه خاندانش مى‏رفت و صبح به تدريس مى‏نشست. مدتى در بعلبك به پنج مذهب (جعفرى، حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى) تدريس مى‏كرده است. شهيد تاليفات زيادى دارد. معروفترين تاليف او در فقه «شرح لمعه‏» شهيد اول و ديگر «مسالك الافهام‏» است كه شرح «شرايع‏» محقق حلى است. شهيد ثانى نزد محقق كركى (قبل از آنكه محقق به ايران بيايد) تحصيل كرده است. شهيد ثانى به ايران نيامد. صاحب «معالم‏» كه از معاريف علماء شيعه است فرزند شهيد ثانى است.

23. احمد بن محمد اردبيلى، معروف بن مقدس اردبيلى. ضرب المثل زهد و تقوا است و در عين حال از محققان فقهاء شيعه است. محقق اردبيلى در نجف سكنى گزيد معاصر صفويه است. گويند شاه عباس اصرار داشت كه به اصفهان بيايد، حاضر نشد. شاه عباس خيلى مايل بود كه مقدس اردبيلى خدمتى به او ارجاع كند تا اينكه اتفاق افتاد كه شخصى به علت تقصيرى از ايران فرار كرد و در نجف از مقدس اردبيلى خواست كه نزد شاه عباس شفاعت كند. مقدس نامه‏اى به شاه عباس نوشت به اين مضمون:

«بانى ملك عاريت عباس بداند: اگر چه اين مرد اول ظالم بود، اكنون مظلوم مى‏نمايد، چنانچه از تقصير او بگذرى «شايد» كه حق سبحانه از «پاره‏اى‏» تقصيرات تو بگذرد - بنده شاه ولايت، احمد اردبيلى‏».

شاه عباس نوشت:

به عرض مى‏رساند: عباس خدماتى كه فرموده بوديد به جان منت داشته به تقديم رسانيد. اميد كه اين محب را از دعاى خير فراموش نفرمائيد - كلب آستان على، عباس‏». (1)

امتناع مقدس اردبيلى از آمدن به ايران سبب شد كه حوزه نجف به عنوان مركزى ديگر در مقابل حوزه اصفهان احيا شود، همچنانكه امتناع شهيد ثانى و پسرش شيخ حسن صاحب «معالم‏» و دختر زاده‏اش سيد محمد صاحب «مدارك‏» از مهاجرت از جبل عامل به ايران سبب شد كه حوزه شام و جبل عامل همچنان ادامه يابد و منقرض نگردد. صاحب «معالم‏» و صاحب «مدارك‏» براى اينكه دچار محظور و رودربايستى براى توقف در ايران نشوند، از زيارت حضرت رضا(ع) كه فوق العاده مشتاق آن بودند صرف نظر كردند.

اين بنده فعلا نمى‏داند كه مقدس اردبيلى، فقه را كجا و نزد چه كسى تحصيل كرده است. همين قدر مى‏دانيم كه فقه را نزد شاگردان شهيد ثانى تحصيل كرده است. پسر شهيد ثانى (صاحب معالم) و نواده دختريش (صاحب مدارك) در نجف شاگرد او بوده‏اند. در كتاب زندگى جلال الدين دوانى مى‏نويسد كه:

«ملا احمد اردبيلى، مولانا عبد الله شوشترى، مولانا عبد الله يزدى، خواجه افضل الدين تركه، مير فخر الدين هماكى، شاه ابو محمد شيرازى، مولانا ميرزاجان و مير فتح شيرازى، شاگردان خواجه جمال الدين محمود بوده‏اند و او شاگرد محقق جلال الدين دوانى بوده است‏». (2)

و ظاهرا تحصيل مقدس اردبيلى نزد خواجه جمال الدين محمود در رشته‏هاى معقول بوده نه منقول.

مقدس اردبيلى در سال 993 در نجف در گذشته است. كتاب فقهى معروف او يكى «شرح ارشاد» است و ديگر «آيات الاحكام‏». نظريات دقيق او مورد توجه فقها است.

24. شيخ بهاء الدين محمد عاملى، معروف به شيخ بهائى. او نيز اهل جبل عامل است. در كودكى همراه پدرش شيخ حسين بن عبد الصمد كه از شاگردان شهيد ثانى بود به ايران آمد. شيخ بهائى از اين رو كه به كشورهاى مختلف مسافرت كرده و محضر اساتيد مختلف در رشته‏هاى مختلف را درك كرده و به علاوه داراى استعداد و ذوقى سرشار بوده است، مردى جامع بوده و تاليفات متنوعى دارد. هم اديب بوده و هم شاعر و هم فيلسوف و هم رياضى دان و مهندس و هم فقيه و هم مفسر. از طب نيز بى بهره نبوده است. اولين كسى است كه يك دوره احكام فقه غير استدلالى به صورت رساله عمليه به زبان فارسى نوشت. آن كتاب همان است كه به نام «جامع عباسى‏» معروف است.

شيخ بهائى چون فقه رشته اختصاصى و تخصصيش نبوده از فقهاء طراز اول به شمار نمى‏رود، ولى شاگردان زيادى تربيت كرده است. ملا صدراى شيرازى، ملا محمد تقى مجلسى اول - پدر مجلسى دوم صاحب كتاب بحار الانوار - محقق سبزاورى و فاضل جواد صاحب «آيات الاحكام‏» از شاگردان اويند. همچنانكه قبلا اشاره كرديم، منصب شيخ الاسلامى ايران پس از محقق كركى به شيخ على منشار پدر زن شيخ بهائى رسيد و پس از او به شيخ بهائى رسيد. همسر شيخ بهائى كه دختر شيخ على منشار بوده است، زنى فاضله و فقيهه بوده است. شيخ بهائى در سال 953 به دنيا آمده و در سال 1030 يا 1031 در گذشته است. شيخ بهائى ضمنا مردى جهانگرد بوده است، به مصر و شام و حجاز و عراق و فلسطين و آذربايجان و هرات مسافرت كرده است.

25. ملا محمد باقر سبزوارى، معروف به محقق سبزوارى. اهل سبزوار بوده و در مكتب اصفهان كه هم مكتبى فقهى بود و هم فلسفى پرورش يافته و از اين رو جامع المعقول و المنقول بوده است. نام او در كتب فقهيه زياد برده مى‏شود. كتاب معروف او در فقه يكى به نام «ذخيره‏» و ديگرى به نام «كفايه‏» است و چون فيلسوف هم بوده است بر الهيات شفاى ابو على سينا حاشيه نوشته. در سال 1090 در گذشته است. محقق سبزوارى نزد شيخ بهائى و مجلسى اول تحصيل كرده است.

26. آقا حسين خوانسارى، معروف به محقق خوانسارى. او نيز در مكتب اصفهان پرورش يافته و جامع المعقول و المنقول است. شوهر خواهر محقق سبزوارى است. كتاب معروف او در فقه به نام «مشارق الشموس‏» است كه شرح كتاب «دروس‏» شهيد اول است.

محقق خوانسارى در سال 1098 در گذشته است. او با محقق سبزوارى معاصر است و همچنين با ملا محسين فيض كاشانى و ملا محمد باقر مجلسى كه هر دو از اكابر محدثين به شمار مى‏روند.

27. جمال المحققين معروف به آقا جمال خوانسارى. فرزند آقا حسين خوانسارى سابق الذكر است. مانند پدر، جامع المعقول و المنقول است. حاشيه معروفى دارد بر «شرح لمعه‏» و حاشيه مختصرى دارد بر طبيعيات شفاى بو على كه در حاشيه شفاى چاپ سنگى تهران چاپ شده است. آقا جمال با دو واسطه استاد سيد مهدى بحر العلوم است. زيرا او استاد سيد ابراهيم قزوينى است و او استاد پسرش سيد حسين قزوينى است و سيد حسين قزوينى يكى از اساتيد بحر العلوم است.

28. شيخ بهاء الدين اصفهانى، معروف به «فاضل هندى‏». اين مرد «قواعد» علامه را شرح كرده است و نام كتابش «كشف اللثام‏» است و به همين مناسبت‏خود او را «كاشف اللثام‏» مى‏خوانند. آراء و عقائد و نظريات او كاملا مورد توجه فقهاء است. فاضل هندى در سال 1137 در گير و دار فتنه افغان در گذشت. فاضل هندى نيز جامع المعقول و المنقول بوده است.

29. محمد باقر بن محمد اكمل بهبهانى، معروف به «وحيد بهبهانى‏». اين مرد شاگرد سيد صدر الدين رضوى قمى شارح «وافيه‏» و او شاگرد آقا جمال خوانسارى سابق الذكر است.

وحيد بهبهانى در دوره بعد از صفويه قرار دارد. حوزه اصفهان بعد از انقراض صفويه از مركزيت افتاد، برخى از علماء و فقها - از آن جمله سيد صدر الدين رضوى قمى استاد وحيد بهبهانى - در اثر فتنه افغان به عتبات مهاجرت كردند.

وحيد بهبهانى كربلا را مركز قرار داد و شاگردان بسيار مبرز تربيت كرد. از آن جمله ست‏سيد مهدى بحر العلوم، شيخ جعفر كاشف الغطاء، ميرزا ابو القاسم قمى صاحب كتاب «قوانين‏»، حاج ملا مهدى نراقى، سيد على صاحب «رياض‏»، ميرزا مهدى شهرستانى، سيد محمد باقر شفتى اصفهانى معروف به حجة الاسلام، ميرزا مهدى شهيد مشهدى، سيد جواد صاحب «مفتاح الكرامة‏»، سيد محسن اعرجى.

علاوه بر اين او مبارزه پى گيرى كرد در دفاع از اجتهاد و مبارزه با اخباريگرى كه در آن قت‏سخت رواج يافته بود. شكست دادن اخباريان و تربيت گروهى مجتهد مبرز سبب شد كه او را استادالكل خواندند. او تقوا را در حد كمال داشت. شاگردانش براى او احترام بسيار عميقى قائل بودند. وحيد بهبهانى نسب به مجلسى اول مى‏برد يعنى از نواده‏ها دخترى مجلسى اول (البته به چند واسطه) است. دختر مجلسى اول كه جده وحيد بهبهانى است به نام «آمنه بيگم‏» است. آمنه بيگم همسر ملا صالح مازندرانى بوده و زنى فاضله و فقيهه بوده است. با آنكه همسرش ملا صالح مردى بسيار عالم و فاضل بوده است گاهى آمنه بيگم مشكلات علمى شوهر فاضل خود را حل مى‏كرده است.

30. سيد مهدى بحر العلوم. شاگرد بزرگ و بزرگوار وحيد بهبهانى است و از فقهاى بزرگ است. منظومه‏اى در فقه دارد كه معروف است. آراء و نظريات او مورد اعتنا و توجه فقها است. بحر العلوم به علت مقامات معنوى وسير و سلوكى كه طى كرده فوق العاده مورد احترام علماة شيعه است و تالى معصوم به شمار مى‏رود. كرامات زياد از او نقل شده است. كاشف الغطاء آتى الذكر با تحت الحنك عمامه خود غبار نعلين او را پاك مى‏كرد. بحر العلوم در سال 1154 يا 1155 متولد شده و در سال 1212 در گذشته است.

31. شيخ جعفر كاشف الغطاء. شاگرد وحيد بهبهانى و شاگرد او سيد مهدى بحر العلوم بوده است. او عرب است و فقيه فوق العاده ماهرى است. كتاب معروف او در فقه به نام «كشف الغطاء» است. در نجف مى‏زيسته و شاگردان زيادى تربيت كرده است. سيد جواد صاحب «مفتاح الكرامه‏» و شيخ محمد حسن صاحب «جواهر الكلام‏» از جمله شاگردان اويند. چهار پسر داشته كه هر چهار از فقهاء بوده‏اند. كاشف الغطاء معاصر فتحعلى شاه است. در مقدمه «كشف الغطاء» او را مدح كرده و در سال 1228 در گذشته است. كاشف الغطاء در فقه نظريات دقيق و عميق داشته و از او به عظمت‏ياد مى‏شود.

پى‏نوشتها

1- اين داستان هر چند در مآخذ معتبر نقل شده ولى با توجه به سال فوت محقق اردبيلى و جلوس شاه عباس قابل خدشه و نيازمند به تحقيق است.

2- زندگى جلال الدين دوانى - تاليف فاضل محترم آقاى على دوانى.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 91

استاد شهيد مرتضي مطهري

تاريخچه فقه و فقهاء (2)

تاريخچه فقه و فقهاء (2)

7. شيخ ابو جعفر طوسى، معروف به شيخ الطائفه. از ستارگان بسيار درخشان جهان اسلام است. در فقه و اصول و حديث و تفسير و كلام و رجال تاليفات فراوان دارد. اهل خراسان است. در سال 385 متولد شده و در سال 408 يعنى در 23 سالگى به بغداد كه آن وقت مركز بزرگ علوم و فرهنگ اسلامى بود مهاجرت كرد و تا پايان عمر در عراق ماند و پس از استادش سيد مرتضى رياست علمى و فتوائى شيعه به او منتقل شد.

مدت پنج‏سال پيش شيخ مفيد درس خوانده است. ساليان دراز خدمت‏شاگرد مبرز شيخ مفيد يعنى سيد مرتضى بهره‏مند شده است. استادش سيد مرتضى در سال 436 در گذشت و او 24 سال ديگر بعد از استادش در قيد حيات بود.

دوازده سال بعد از سيد در بغداد ماند ولى بعد به علت‏يك سلسله آشوبها كه خانه و كتابخانه‏اش به تاراج رفت به نجف مهاجرت كرد و حوزه علميه را در آنجا تاسيس كرد و در سال 460 در همانجا در گذشت. قبرش در نجف معروف است.

شيخ طوسى كتابى در فقه دارد به نام «النهاية‏» كه در قديم الايام كتاب درسى طلاب بوده است. كتاب ديگرى دارد به نام «مبسوط‏» كه فقه را وارد مرحله جديدى كرده است و در عصر خودش مشروحترين كتاب فقهى شيعه بوده است. كتاب ديگرى دارد به نام «خلاف‏» كه در آنجا، هم آراء فقهاء اهل سنت را ذكر كرده و هم راى شيعه را. شيخ طوسى كتابهاى ديگر نيز در فقه دارد. قدما تا حدود يك قرن پيش اگر در فقه «شيخ‏» به طور مطلق مى‏گفتند مقصود شيخ طوسى بود و اگر شيخان مى‏گفتند مقصود شيخ مفيد و شيخ طوسى بود.

شيخ طوسى يكى از چند چهره معروفى است كه در سراسر فقه نامشان برده مى‏شود. خاندان شيخ طوسى تا چند نسل همه از علماى و فقها بوده‏اند. پسرش شيخ ابو على ملقب به مفيد ثانى، فقيه جليل القدرى است، و بنا بر نقل مستدرك الوسائل (1) او كتابى دارد به نام «امالى‏» و كتاب «النهاية‏» پدرش را نيز شرح كرده است.

مطابق نقل كتاب «لؤلؤالبحرين‏» دختران شيخ طوسى نيز فقيه و فاضله بوده‏اند. شيخ ابو على فرزندى دارد به نام شيخ ابو الحسن محمد، بعد از پدرش ابو على مرجعيت و ياست‏حوزه علميه به او منتقل شد و بنا بر نقل ابن عماد حنبلى در كتاب «شذرات الذهب فى اخبار من ذهب‏» (2) در زمان اين مرد بزرگ طلاب علوم دينى شيعه از اطراف و اكناف به سوى او مى‏شتافته‏اند، و او خود مردى پارسا و زاهد و عالم بوده است. عماد طبرى گفته است اگر صلوات بر غير انبيا روا بود من بر اين مرد صلوات مى‏فرستادم. او در سال 540 در گذشته است (3) .

8. قاضى عبد العزير حلبى معروف به ابن البراج. شاگرد سيد مرتضى و شيخ طوسى است. از طرف شيخ طوسى به بلاد شام كه وطنش بود فرستاده شد. بيست‏سال در طرابلس شام قاضى بود. در سال 481 در گذشته است. كتابهاى فقهى او كه بيشتر نام برده مى‏شود يكى به نام «مهذب‏» است و ديگرى به نام «جواهر».

9. شيخ ابو الصلاح حلبى. او نيز اهل شامات است. شاگرد سيد مرتضى و شيخ طوسى بوده و صد سال عمر كرده است. در «ريحانة الادب‏» مى‏نويسد كه او شاگرد سلار بن عبد العزيز آت الذكر نيز بوده است. اگر اين نسبت درست باشد، مى‏بايست ابو الصلاح، سه طبقه را شاگردى كرده باشد! كتاب معروف او در فقه به نام «كافى‏» است. در سال 447 در گذشته است. اگر عمر او صد سال بوده است و در 447 هم وفات كرده باشد او از هر دو استادش بزرگسال‏تر بوده است. شهيد ثانى او را «خليفة المرتضى فى البلاد الحلبية‏» خوانده است.

10. حمزة بن عبد العزيز ديلمى معروف به «سلار ديلمى‏». در حدود سال 448 تا 463 در گذشته است. شاگرد شيخ مفيد و سيد مرتضى است. اهل ايران است و در خسروشاه تبريز در گذشته است. كتاب معروف او در فقه به نام «مراسم‏» است. سلار هر چند هم طبقه شيخ طوسى است نه از شاگردان او، در عين حال محقق حلى در مقدمه كتاب «المعتبر» از او و ابن البراج و ابو الصلاح حلبى به عنوان «اتباع الثلاثه‏» نام مى‏برد يعنى او را از پيروان مى‏شمارد كه على الظاهر مقصودش اين است كه اين سه نفر تابع و پيروان سه نفر ديگر (شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى) بوده‏اند.

11. سيد ابو المكارم ابن زهره. در حديث به يك واسطه از ابو على پسر شيخ الطائفه روايت مى‏كند و در فقه با چند واسطه شاگرد شيخ طوسى است. اهل حلب است و در سال 585 در گذشته است. كتاب معروف او در فقه به نام «غنيه‏» معروف است. هرگاه در اصطلاح فقهاء «حلبيان‏» (به صيغه تثنيه) گفته شود، مقصود ابو الصلاح حلبى و ابن زهره حلبى است، و هرگاه «حلبيون‏» (به صيغه جمع) گفته شود، مقصود آن دو نفر به علاوه ابن البراج است كه او هم اهل حلب بوده است. بنا بر اين آنچه در مستدرك (4) ضمن احوال شيخ طوسى آمده است، ابن زهره كتاب «النهاية‏» شيخ طوسى را نزد ابو على حسن بن الحسين معروف بن ابن الحاجب حلبى خوانده است، و او آن كتاب را نزد ابو عبد الله زينوبادى در نجف و او نزد شيخ رشيد الدين على بن زيرك قمى وسيد ابن هاشم حسينى وآن دو نزد شيخ عبد الجبار رازى تحصيل كرده بوده‏اند و شيخ عبد الجبار شاگرد شيخ طوسى بوده است. بنا بر اين نقل، ابن زهره با چهار واسطه شاگرد شيخ طوسى بوده است.

12. ابن حمزه طوسى، معروف به عماد الدين طوسى. هم طبقه شاگردان شيخ طوسى است. بعضى او را هم طبقه شاگردان شاگردان شيخ دانسته و بعضى دوره او را از اين هم متاخرتر دانسته‏اند. نياز به تحقيق بيشترى است.

سال وفاتش دقيقا معلوم نيست. شايد در حدود نيمه دوم قرن ششم در گذشته است. اهل خراسان است. كتاب معروفش در فقه به نام «وسيله‏» است.

13. ابن ادريس حلى. از فحول علماى شيعه است. خودش عرب است و شيخ طوسى جد مادرى او (البته مع الواسطه) به شمار مى‏رود. به حريت فكر معروف است. صولت و هيبت جدش شيخ طوسى را شكست. نسبت به علماء و فقهاء تا سر حد اهانت انتقاد مى‏كرد. در سال 598 در سن 55 سالگى در گذشته است. كتاب نفيس و معروف او در فقه به نام «سرائر» است. گفته‏اند كه ابن ادريس از تلامذه سيد ابو المكارم ابن زهره بوده است، ولى بنا بر تعبيراتى كه ابن ادريس در كتاب الوديعه از كتاب «السرائر» مى‏كند چنين بر مى‏آيد كه صرفا معاصر وى بوده است و او را ملاقات كرده است و در برخى مسائل فقهى ميان آنها مكاتباتى رد و بدل شده است.

14. شيخ ابو القاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن سعيد حلى، معروف بن «محقق‏». صاحب كتابهاى زياد در فقه از آن جمله: شرايع، معارج، معتبر، المختصر، النافع و غيره است. محقق حلى با يك واسطه شاگرد ابن زهره و ابن ادريس حلى سابق الذكر است. در «الكنى و الالقاب‏» ذيل احوال «ابن نما» مى‏نويسد.

«محقق كركى در وصف محقق حلى گفته است: اعلم اساتيد «محقق‏» در فقه اهل بيت، محمد بن نماى حلى و اجل اساتيد او ابن ادريس حلى است‏».

ظاهرا مقصود محقق كركى اين است كه اجل اساتيد «ابن نما» ابن ادريس است. زيرا ابن ادريس در 598 در گذشته است و محقق در 676 در گذشته است. قطعا محقق حوزه درس ابن ادريس را درك نكرده است. در «ريحانة الادب‏» مى‏نويسد:

«محقق حلى شاگرد جد و پدر خودش و سيد فخار بن محمد موسوى و ابن زهره بوده است‏».

اين نيز اشتباه است، زيرا محقق، ابن زهره را كه در 585 در گذشته است درك نكرده است. بعيد نيست كه پدر محقق شاگرد ابن زهره بوده است. او استاد علامه حلى است كه بعدا خواهد آمد.

در فقه كسى را بر او مقدم نمى‏شمارند. در اصطلاح فقهاء هرگاه‏« محقق‏» به طور مطلق گفته شود مقصود همين شخص بزرگوار است. فيلسوف و رياضى دادن بزرگ خواجه نصير الدين طوسى با او درحله ملاقات كرده و در جلسه درس فقهش حضور يافته است. كتابهاى «محقق‏»، مخصوصا كتاب «شرايع‏» در ميان طلاب يك كتاب درسى بوده و هست و فقهاء زيادى كتب محقق را شرح كرده يا حاشيه بر آنها نوشته‏اند.

15. حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى، معروف به علامه حلى. يكى از اعجوبه‏هاى روزگار است. در فقه و اصول و كلام و منطق و فلسفه و رجال و غيره كتاب نوشته است. در حدود صد كتاب از آثار خطى يا چاپى او شناخته شده كه بعضى از آنها به تنهائى (مانند تذكرة الفقهاء) كافى است كه نبوغ او را نشان دهد. علامه كتب زيادى در فقه دارد كه غالب آنها مانند كتابهاى محقق حلى در زمانهاى بعد از او از طرف فقهاء شرح و حاشيه شده است. كتب معروف فقهى علامه عبارت است از: ارشاد، تبصرة المتعلمين، قواعد، تحرير، تذكرة الفقهاء، مختلف الشيعه، منتهى. علامه اساتيد زيادى داشته است. در فقيه شاگرد دائى خود محقق حلى، و در فلسفه و منطق شاگرد خواجه نصير الدين طوسى بوده است. فقه تسنن را نزد علماى اهل تسنن تحصيل كرده است. علامه در سال 648 متولد شده و در سال 726 در گذشته است.

16. فخر المحققين، پسر علامه حلى. در 682 متولد شده و در سال 771 در گذشته است. علامه حلى در مقدمه «تذكرة الفقهاء» و در مقدمه كتاب «قواعد» از فرزنش به تجليل ياد كرده است و در آخر «قواعد» آرزو كرده كه پسر بعد از پدر كارهاى ناتمام او را تمام كند. فخر المحققين كتابى دارد به نام «ايضاح الفوائد فى شرح مشكلات القواعد». آراء فخر المحققين در كتاب «ايضاح‏» در كتب فقهيه مورد توجه است.

17. محمد بن مكى، معروف به شهيد اول. شاگرد فخر المحققين و از اعاظم فقهاى شيعه است. در رديف محقق حلى و علامه حلى است. اهل جبل عامل است كه منطقه‏اى است در جنوب لبنان و از قديم‏ترين مراكز تشيع است و هم اكنون نيز يك مركز شيعه است. شهيد اول در سال 734 متولد شده و در 786 به فتواى يك فقيه مالكى مذهب و تاييد يك فقيه شافعى مذهب شهيد شده است. او شاگرد شاگردان علامه حلى و از آن جمله فخر المحققين بوده است. كتابهاى معروف شهيد اول در فقه عبارت است از «اللمعه‏» كه در مدت كوتاهى در همان زندانى كه منجر به شهادتش شد تاليف كرده است (5) و عجيب اين است كه اين كتاب شريف را در دو قرن بعد فقيهى بزرگ شرح كرد كه او سرنوشتى مانند مؤلف پيدا كرد، يعنى شهيد شد و «شهيد ثانى‏» لقب گرفت. «شرح لمعه‏» تاليف شهيد ثانى است كه همواره از كتب درسى طلاب بوده و هست. كتابهاى ديگر شهيد اول عبارت است از: دروس، ذكرى، بيان، الفيه، قواعد. همه كتب او از نفائس آثار فقهى است. كتب شهيد اول نيز مانند كتب محقق و علامه حلى در عصرهاى بعد از طرف فقهاء شرحهها و حاشيه‏هاى زياد خورده است.

در ميان فقهاء شيعه، كتابهاى سه شخصيت فوق الذكر، يعنى محقق حلى، علامه حلى، شهيد اول كه در قرن هفتم و هشتم مى‏زيسته‏اند، به صورت متون فقهى در آمده و ديگران بر آنها شرح و حاشيه نوشته‏اند و كسى ديگر نمى‏بينيم كه چنين عنايتى به آثار او شده باشد. فقط در يك قرن گذشته دو كتاب از كتابهاى شيخ مرتضى انصارى كه در حدود صد و سيزده سال از وفاتش مى‏گذرد چنين وضعى به خود گرفته است.

خاندان شهيد اول خاندان علم و فضل و فقه بوده‏اند و نسلهاى متوالى اين شرافت را براى خود نگهدارى كرده‏اند. شهيد سه پسر دارد كه هر سه از علما و فقها بوده‏اند همچنانكه همسرش ام على و دختر ام الحسن نيز فقيهه بوده‏اند و شهيد زنان را در پاره‏اى از مسائل فقهى به اين دو بانوى فاضله ارجاع مى‏كرده است. در كتاب «ريحانة الادب‏» مى‏نويسد:

«بعضى از بزرگان، فاطمه دختر شهيد را «شيخة‏» و «ست المشايخ‏» يعنى سيدة المشايخ لقب داده‏اند».

18. فاضل مقداد. اهل سيور است كه از قراء حله است. از شاگردان مبرز شهيد اول است. كتاب معروف او در فقه كه چاپ شده و در دست است و از او نقل مى‏شود كتاب «كنز العرفان‏» است. اين كتاب، آيات الاحكام است، يعنى در اين كتاب آن سلسله از آيات كريمه قرآن كه از آنها مسائل فقهيه استنباط مى‏شود و در فقه مطرح مى‏گردد تفسير شده و به سبك فقهى به آنها استدلال شده است. در شيعه و سنى كتابهاى زيادى در آيات الاحكام نوشته شده است و كنزل العرفان فاضل مقداد بهترين و يا از بهترين آنها است.

فاضل مقداد در سال 826 وفات كرده است. عليهذا او از علماء قرن نهم هجرى محسوب مى‏شود.

19. جمال السالكين ابو العباس احمد بن فهد حلى اسدى. در سال 757 متولد شده و در سال 841 وفات يافته است. در طبقه شاگردان شهيد اول و فخر المحققين است. مشايخ حديث او فاضل مقداد سابق الذكر و شيخ على بن الخازن فقيه و شيخ بهاء الدين على بن عبد الكريم است. (6) على الظاهر اساتيد فقهى او نيز همينها هستند. ابن فهد تاليفات فقهى معتبر دارد از قبيل «المهذب البارع‏» كه شرح «مختصر النافع‏» محقق حلى است، و شرح «ارشاد» علامه به نام «المقتصر» و شرح الفيه شهيد اول. شهرت بيشتر ابن فهد در اخلاق و سير و سلوك است. كتاب مشهور او در اين زمينه «عدة الداعى‏» است.

20. شيخ على بن هلال جزائرى. زاهد و متقى و جامع المعقول و المنقول بوده است. استاد روايتش ابن فهد حلى است و بعيد نيست كه استاد فقه وى نيز هم او باشد. مى‏گويند در عصر خودش شيخ الاسلام و رئيس شيعه بوده است. محقق كركى شاگرد او بوده و او را به صفت فقاهت و شيخ الاسلامى ستوده است. ابن ابى جمهور احسائى نيز فقه را نزد او تحصيل كرده است.

پى‏نوشتها

1- جلد 3/ص 498.

2- جلد 4/ص 126 - 127.

3- قسمتهاى مربوط به شيخ ابو الحسن فرزند شيخ ابو على، از ياد داشتى است كه دوست عاليقدر، دانشمند محترم آقاى نصر الله شبسترى تبريزى مرقوم فرموده‏اند، و ايشان آن را از علامه سيد محمد صادق آل بحر العلوم در مقدمه‏اى كه بر رجال شيخ طوسى نوشته‏اند نقل كرده‏اند.

4- جلد 3/ص 506.

5- گويند براى امير على بن مؤيد، امير سربداران خراسان.

6- الكنى و الالقاب.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 81

استاد شهيد مرتضي مطهري

تاريخچه فقه و فقهاء (1)

تاريخچه فقه و فقهاء (1)

همچنانكه در درسهاى پيش يادآورى كرده‏ايم، يكى از مقدمات آشنائى با يك علم اين است كه شخصيتها و صاحبنظران معروف آن علم كه عقائد و آرائشان در آن علم مورد توجه است و همچنين تاليفات و آثار و كتب مهمى كه در آن علم نگاشته شده است و مورد استناد و نقل واقع مى‏گردد مورد شناسائى قرار گيرد.

علم فقه - يعنى فقه مدون كه در آن كتاب تدوين و تاليف شده است و آن كتب هم اكنون نيز موجود است - سابق هزار و صد ساله دارد. يعنى از 11 قرن پيش تا كنون بدون وقفه حوزه‏هاى تدريسى فقهى برقرار بوده است; استادان، شاگردانى تربيت كرده‏اند و آن شاگردان به نوبه خود شاگردان ديگرى تربيت كرده‏اند تا عصر حاضر، و اين رابطه استاد و شاگردى قطع نشده است.

البته علوم ديگر مانند فلسفه،منطق، رياضيات، طب سابقه بيشترى دارند و كتابهايى از زمانهاى دورتر در اين علوم در دست است، ولى در هيچيك از آن علوم شايد نتوان اين چنين حيات متسلسل و متداومى كه بدون وقفه و يا ينقطع رابطه استاد و شاگردى در آن محفوظ باشد نشان داد، فرضا هم در علم ديگرى وجود داشته باشد منحصر به جهان اسلام است، يعنى تنها در جهان اسلام است كه علوم، سابقه حياتى متسلسل و منظم هزار ساله و بيشتر دارند كه وقفه‏اى در بين حاصل نشده است. ما قبلا راجع به تسلسل و تداوم عرفان هم بحث كرده‏ايم.

خوشبختانه يكى از مسائلى كه مورد توجه علماى مسلمين بوده است اين است كه طبقات متسلسل ارباب علوم را مشخص سازند. اين كار در درجه اول نسبت به علماى حديث انجام يافته است و در درجات بعدى براى علماى علوم ديگر. ما كتابهاى زيادى به اين عنوان داريم، مانند «طبقات الفقهاء» ابو اسحاق شيرازى، «طبقات الاطباء» ابن ابى اصيبعه، «طبقات النحويين‏» و «طبقات الصوفيه‏» ابو عبد الرحمن سلمى.

ولى با كمال تاسف تا آنجا كه اين بنده اطلاع دارد، آنچه درباره طبقات فقهاء نوشته شده از اهل تسنن و مربوط به آنها است، درباره طبقات فقهاء شيعه تا كنون كتابى نوشته نشده است. لهذا براى كشف طبقات فقهاء شيعه از لابلاى كتب تراجم و يا كتب اجازات كه مربوط است به طبقات راويان حديث بايد استفاده كرد.

ما در اينجا نمى‏خواهيم طبقات فقهاء شيعه را به تفصيل بيان كنيم، بلكه مى‏خواهيم شخصيتهاى برجسته و بنام فقهاء را كه آراءشان مورد توجه است با ذكر كتابهاى فقه ذكر كنيم، ضمنا طبقات فقهاء نيز شناخته مى‏شوند.

فقهاء شيعه

تاريخ فقهاء شيعه را از زمان غيبت صغرا (260 - 320) آغاز مى‏كنيم به دو دليل: يكى اينكه: عصر قبل از غيبت صغرا عصر حضور ائمه اطهار است و در عصر حضور، هر چند فقهاء - و به معنى صحيح كلمه، مجتهدين و ارباب فتوا - كه ائمه اطهار آنها را به فتوا دادن تشويق مى‏كرده‏اند بوده‏اند، ولى خواه و ناخواه فقهاء به علت‏حضور ائمه اطهار(ع) تحت الشاع بوده‏اند، يعنى مرجعيت آنها در زمينه دست نارسى به ائمه بوده است و مردم حتى الامكان سعى مى‏كردند به منبع اصلى دست‏يابند و خود آن فقهاء نيز مشكلات خود را تا حد مقدور و ممكن با توجه به بعد مسافتها و ساير مشكلات، با ائمه اطهار در ميان مى‏گذاشتند. ديگر اينكه على الظاهر فقه مدون ما منتهى مى‏شود به زمان غيبت صغرا، يعنى تاليف و اثرى فقهى قبل از آن دوره از فقهاء شيعه فعلا در دست نداريم يا اين بنده اطلاع ندارد.

ولى به هر حال در شيعه نيز فقهاء بزرگى در عصر ائمه اطهار وجود داشته‏اند كه با مقايسه با فقهاء معاصر آنها از ساير مذاهب، ارزش آنها معلوم و مشخص مى‏شود. «ابن النديم‏» فن پنجم از مقاله ششم كتاب بسيار نفيس خود را كه به نام «فهرست ابن النديم‏» شهرت و اعتبار جهانى دارد اختصاص داده به «فقهاء الشيعه‏» و در ذيل نامهاى آنها از كتابهاى آنها در حديث‏يا فقه ياد مى‏كند. درباره حسين بن سعيد اهوازى و برادرش مى‏گويد: «اوسع اهل زمانهما علما بالفقه و الآثار و المناقب‏». يا درباره على بن ابراهيم قمى مى‏گويد: «من العلماء الفقهاء». و درباره محمد بن حسن بن احمد بن الوليد قمى مى‏گويد: «و له من الكتب كتاب الجامع فى الفقه‏». ولى ظاهرا كتب فقهيه آنها به اين شكل بوده است كه در هر بابى احاديثى كه آنها را معتبر مى‏دانسته‏اند و بر طبق آنها عمل مى‏كرده‏اند ذكر مى‏كرده‏اند; آن كتابها هم حديث بود و هم نظر مؤلف كتاب.

محقق حلى در مقدمه «معتبر» مى‏گويد:

«نظر به اينكه فقهاء ما رضوان الله عليهم زيادند و تاليفات فراوان دارند و نقل اقوال همه آنها غير مقدور است، من به سخن مشهورين به فضل و تحقيق و حسن انتخاب اكتفا كرده‏ام و از كتب اين فضلا به آنچه اجتهاد آنها در كتابها هويدا است و مورد اعتماد خودشان بوده است اكتفا كرده‏ام. از جمله كسانى كه نقل مى‏كنم (از قدماى زمان ائمه) حسن بن محبوب، احمد بن ابى نصر بزنطى، حسين بن سعيد (اهوازى)، فضل بن شاذان (نيشابورى)، يونس بن عبد الرحمن، و از متاخران، محمد بن بابويه قمى (شيخ صدوق) و محمد بن يعقوب كلينى، و از اصحاب فتوا على بن بابويه قمى، اسكافى، ابن ابى عقيل، شيخ مفيد، سيد مرتضى علم الهدى و شيخ طوسى است...»

محقق با آنكه گروه اول را اهل نظر و اجتهاد و انتخاب مى‏داند آنها را به نام اصحاب فتوا ياد نمى‏كند، زيرا كتب آنها در عين اينكه خلاصه اجتهادشان بوده است، به صورت كتاب حديث و نقل بوده است نه به صورت فتوا. اينك ما بحث‏خود را از مفتيان اولى كه در زمان غيبت صغرا بوده‏اند آغاز مى‏كنيم:

1. على بن بابويه قمى متوفا در سال 329، مدفون در قم، پدر شيخ محمد بن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق است كه در نزديكى شهر رى مدفون است. پسر، محدث است و پدر: فقيه و صاحب فتوا. معمولا اين پدر و پسر به عنوان «صدوقين‏» ياد مى‏شوند.

2. يكى ديگر از فقهاء بنام و معروف آن زمان كه معاصر با على بن بابويه قمى است، بلكه اندكى بر او تقدم زمانى دارد «عياشى سمرقندى‏» صاحب تفسير معروف است. او مردى جامع بوده است. گرچه شهرتش به تفسير است، او را از فقهاء شمرده‏اند. كتب زيادى در علوم مختلف و از آن جمله در فقه دارد. ابن النديم در الفهرست مى‏گويد: «كتب او در خراسان رواج فراوان دارد». در عين حال ما تاكنون نديده‏ايم كه در فقه آراء او نقل شده باشد. شايد كتب فقهى او از بين رفته است.

عياشى، ابتداء سنى بود و بعد شيعه شد. ثروت فراوانى از پدر به او ارث رسيد و او همه آنها را خرج جمع آورى و نسخه‏بردارى كتب و تعليم و تعلم و تربيت‏شاگرد كرد.

بعضى جعفر بن قولويه را كه استاد شيخ مفيد بوده است (در فقه) همدوره على بن بابويه و قهرا از فقهاى دوره غيبت صغرا شمرده‏اند و گفته‏اند كه جعفر بن قولويه شاگرد سعد بن عبد الله اشعرى معروف بوده است. (1) ولى با توجه به اينكه او استاد شيخ مفيد بوده است و در سال 367 و يا 368 در گذشته است نمى‏توان او را معاصر على بن بابويه و از علماى غيبت صغرا شمرد. آنكه از علماى غيبت صغرا است پدرش محمد ابن قولويه است.

3. ابن ابى عقيل عمانى. گفته‏اند يمنى است. عمان از سواحل درياى يمن است. تاريخ وفاتش معلوم نيست. در آغاز غيبت كبرا مى‏زيسته است.

بحر العلوم گفته است كه او استاد جعفر بن قولويه بوده است و جعفر بن قولويه استاد شيخ مفيد بوده است. اين قول از قول بالا كه جعفر بن قولويه را همدوره على بن بابويه معرفى كرده است اقرب به تحقيق است. آراء ابن ابى عقيل در فقه زياد نقل مى‏شود. او از چهره‏هايى است كه مكرر به نام او در فقه بر مى‏خوريم.

4. ابن جنيد اسكافى. از اساتيد شيخ مفيد است. گويند كه در سال 381 در گذشته است. گفته‏اند كه تاليفات و آثارش به پنجاه مى‏رسد. فقهاء از ابن الجنيد و ابن ابى عقيل سابق الذكر به عنوان «القديمين‏» ياد مى‏كنند. آراء ابن الجنيد همواره در فقه مطرح بوده و هست.

5. شيخ مفيد. نامش محمد بن محمد بن نعمان است. هم متكلم است و هم فقيه. ابن النديم در فن دوم از مقاله پنجم «الفهرست‏» كه درباره متكلمين شيعه بحث مى‏كند از او به عنوان «ابن المعلم‏» ياد مى‏كند و ستايش مى‏نمايد. در سال 336 متولد شده و در 413 در گذشته است. كتاب معروف او در فقه به نام «مقنعه‏» است و چاپ شده و موجود است. شيخ مفيد از چهره‏هاى بسيار درخشان شيعه در جهان اسلام است.

ابو يعلى جعفرى كه داماد مفيد بوده است گفته است كه مفيد شبها مختصرى مى‏خوابيد، باقى را به نماز يا مطالعه يا تدريس يا تلاوت قرآن مجيد مى‏گذرانيد. شيخ مفيد، شاگرد شاگرد ابن ابى عقيل است.

6. سيد مرتضى معروف به علم الهدى، متولد 355 و متوفاى 436. علامه حلى او را معلم شيعه اماميه خوانده است. مردى جامع بوده است. هم اديب بوده و هم متكلم و هم فقيه. آراء فقهى او مورد توجه فقهاء است.

كتاب معروف او در فقه يكى كتاب «انتصار» است و ديگرى كتاب «جمل العلم و العمل‏». او و برادرش «سيد رضى‏» جامع نهج البلاغه نزد شيخ مفيد سابق الذكر تحصيل كرده‏اند.

پى‏نوشت

1- الكنى و الالقاب.

أشنايي با علوم اسلامي ج 3 ص 74

استاد شهيد مرتضي مطهري

اخلاق جنگ در اسلام

اخلاق جنگ در اسلام

 جنگ و خون‌ریزی بیشترین حادثه‌ای است که تاریخ بشر تاکنون به خود دیده و طی آن، میلیون‌ها نفر به کام مرگ رفته و از نعمت حیات محروم گشته‌اند. به‌جرئت می‌توان گفت اکثر قریب به اتفاق این جنگ‌ها به ناحق و به بهانه‌های پوچ و واهی رخ داده و از آنجا که جنگ همراه با قتل و خشونت است، سخن از اخلاق جنگی، رواج چندانی در طول تاریخ نیافته و کشتار، ارعاب، تخریب و غارتِ هرچه بیشتر اموال، به معنای پیروزی شمرده می‌شود.

این نگاه در دو قرن اخیر و البته به شکل مدرن‌تری ادامه یافته است. اگر در قرن‌های اخیر کشتارهای ده‌ها هزار نفری در چند روز رخ می‌داد، اکنون اما بشر قدرت آن را یافته تا با فشار یک دکمه، چند مرتبه زمین و ساکنان آن را تنها در کسری از دقیقه نابود سازد. نمونه‌ی کوچک آن بمباران هیروشیما و ناکازاکی است که طی آن، صدها هزار نفر کشته، مجروح و معلول گشتند.

حال با توجه به تجربه‌ی بشر از جنگ، که به درازنای تاریخ می‌رسد، طرح این سؤال، بسیار جدی به نظر می‌آید که آیا معیار و ملاکی برای جنگ وجود ندارد. ادیان الهی و مخصوصاً اسلام، چه گفتمانی را در مورد جنگ پیش می‌گیرند. به بیان دیگر، اخلاق جنگی مورد تأیید اسلام و نیز تفاوت جنگ‌های صدر اسلام با سایر جنگ‌ها در چیست.

از این‌ رو، کوشش می‌شود تا مسائلی چون رابطه‌ی جهاد و دعوت، کیفیت قتال با جنگجویان، چگونگی رفتار با غیرمقاتلان، شیوه‌ی برخورد با اسراو مسائلی از این دست، مورد بازخوانی قرار گیرد تا از این رهگذر، رهیافت نوینی از اخلاق جنگی در اسلام به دست آید.

 

 

اصالت دعوت در مقابل اجبار بر عقیده

اسلام خود را آیینی جهانی می‌داند: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ‏» (الصف: ۹) از این رو، ندای اسلام باید به همگان برسد. از همین منظر، دعوت و تأکید بر تبلیغ در اسلام نمایان می‌شود. سازو‌کار چنین مطلبی نیز به‌خوبی در قرآن عرضه شده است. خداوند می‌فرماید: «اُدْعُ إِلى‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَن» (النحل: ۱۲۵) براساس این آیه، دعوت به اسلام باید همراه با حکمت و موعظه‌ی حسنه صورت گیرد و حتی مشرکان نیز حق اظهارنظر و استدلال دارند؛ چراکه آیه صحبت از جدال احسن می‌کند. روشن است که جدال در صورتی تصور می‌شود که حداقل پای دو طرف در میان باشد و هر دو طرف حق اظهارنظر داشته باشند. از این ‌رو، دعوت و پذیرش اسلام به‌عنوان اعتقاد، حوزه‌ای متفاوت از جهاد ارزیابی می‌شود. اساساً عقیده و دین اموری قلبی‌اند که ممکن نیست با قهر و غلبه تغییر یابند. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۲/۳۴۳) از همین روست که خداوند می فرماید: «لا إِکْراهَ فِی الدِّین»

بنابراین جهاد با هدف اجبار و اکراه مردم بر پذیرش اسلام صورت نمی‌گیرد، لکن تبیین نادرست جهاد و برداشت ناصواب از این فریضه، موجب شده است تا برخی مستشرقان اسلام را دین شمشیر دانسته و توسعه‌ی اسلام را با زور شمشیر بدانند. (رک: زمانی، محمدحسن، شرق­شناسی و اسلام­شناسی غربیان: ۱۳۴-۸۷)

ظاهراً تفتیش عقاید در مسیحیت و اجبار مردم بر قبول مسیحیت، آنان را واداشته تا مردم کیش‌های دیگر را نیز به‌سان خود بپندارند و گسترش اسلام در سایه‌ی مهربانی و عقلانیت را امری محال برشمارند؛ حال آنکه به گواهی تاریخ، اسلام بیشتر مناطق را بدون خون‌ریزی و اجبار درنوردید. کشورهایی چون رومانی، یونان، بلغارستان، جمهوری‌های شوروی و کشورهای شرق آسیا از همین قبیل‌اند. (قاسمی، ۱۹۸۲: ۱۳۸-۱۴۰) در همین زمان، یونانی‌ها دیگران را بربر و اجنبی می‌نامیدند و برای آنان احکامی جدا قائل بودند. (حسن، ۱۴۰۲: ۲۲)

 

 

قتال در پی عهدشکنی مشرکان

آیه‌ی ۵ سوره‌ی توبه، به‌ظاهر دارای عمومیتی است که حکم به قتال با همه‌ی مشرکان می‌کند، لکن دقت در آیاتی که این آیه را در بر‌ گرفته‌اند و سیاق واحد آیات، به‌راحتی ما را به نکات زیر رهنمون می‌گردد:

۱.      ملاک امر به قتال، بد‌عهدی و پیمان‌شکنی مشرکان است.
۲. مشرکانی که به عهد خود وفادار مانده‌اند، محترم شمرده می‌شوند.
۳. آیات سوره‌ی توبه نسبت به مشرکانی که با پیامبر عهدی نداشتند و در عین حال، مسلمانان را آزار نداده بودند، ساکت است و دلالتی بر قتال آنان ندارند.
۴. در صورتی که همان مشرکان عهدشکن برای یافتن حقیقت پناه بخواهند، نباید مورد تعرض قرار گیرند.

 
بنابراین آیه‌ی ۵ این سوره، خود قیودی دارد که مانع استفاده‌ی لزوم قتال با همه‌ی غیرمسلمانان می‌گردد.

 
آیت‌الله جوادی آملی در همین راستا معتقد است که بی‌دینی دیگران و عدم اِیمان آنان، بهانه‌ی شایسته‌ای برای جنگ با آنان نیست، بلکه شکستن اَیمان و سوگندها سب جنگ با آنان است. (جوادی آملی، ۱۳۷۵: ۱۵۷-۱۵۸) بنابراین قتال متوجه مردم عادی نیست، بلکه هدف سران کفر و بر¬اندازی حاکمیت کفر است: «وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ» (التوبه: ۱۲ و همو، ۱۳۸۸: ۱۳۸)

 

 

قرآن و رفتار مسالمت‌آمیز با غیرمسلمانان

قرآن با دو شرط رفتار مسالمت‌آمیز با غیرمسلمانان را مجاز می‌شمارد: «لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِین» (الممتحنه: ۸) اول آنکه برای دین با مسلمانان وارد جنگ نشده باشند، دوم آنکه آنان را از خانه و کاشانه‌شان بیرون نرانده باشند.

سفارش قرآن تنها بر این نیست که به آنان تعرضی نشود، بلکه فراتر از آن، برّ و احسان و قسط نسبت به آنان مورد تأکید قرار می‌گیرد؛ همان قسطی که محبوب خداوند است.

آیت‌الله جوادی با استفاده از گزاره‌ی پایانی آیه می‌گوید: «معیار روابط در اسلام، قسط و عدل است. از این ­رو، در عین حال که در سوره‌ی مبارکه‌ی ممتحنه [خداوند] رابطه با کافران را امضا کرده، در سوره‌ی انفال و توبه، رابطه با مستکبران را امضا نکرده است. چون زندگی مسالمت­آمیز با کافر ممکن است، زیرا وی گرچه اصول الهی را نمی­پذیرد، اصول انسانی را می­پذیرد. اما مستکبر نه اصول الهی را می­پذیرد و نه اصول انسانی را.» (همان: ۱۷۱)

در تبیین همین آیه، یکی دیگر از اندیشمندان چنین می‌نویسد: «قسم چهارم، کفارى هستند که نه جزء کفار ذمى مى‌باشند و نه معاهد و نه حربى و در واقع در بى‌طرفى کامل نسبت به مسلمین به سر مى‌برند که مى‌توان آن‌ها را کفار بى‌طرف نامید... به هر حال، کافر بى‌طرف هم جان و مال و ناموسش محفوظ است.» (مکارم، ‌۱۴۲۷: ۱، ۳۴۶‌)

 

 

اسلام و تحریم سلاح‌های کشتارجمعی

با مراجعه به متون فقهی، به‌راحتی می‌توان گزاره‌هایی را یافت که بر کراهت یا تحریم سلاح‌های کشتارجمعی دلالت دارد. از دیرباز در متون فقهی، عناوینی چون القای سم به چشم می‌خورد و فقهای متقدم بر حرمت آن تأکید داشته‌اند. به‌عنوان نمونه، شیخ طوسی می‌گوید: القای سم و انتشار آن در شهرها جایز نیست. (نهایه: ۲۹۳) فقهایی چون ابن‌ادریس حلی و ابن‌زهره نیز بر این مطلب تصریح می‌کنند. (جواهر: ۲۱/۶۷)

البته سلاح‌هایی که در قرن‌های اخیر تولید شده، اندیشمندان را برآن داشته تا با بازخوانی متون اسلامی، فتاوای بدیع‌تر و به‌روزتری را صادر کنند و تأکید بیشتری بر حرمت آن داشته باشند. نمونه‌ی بارز آن فتوای مشهور مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، مبنی بر تحریم این نوع سلاح‌هاست: به اعتقاد ما، افزون بر سلاح هسته‌ای، دیگر انواع سلاح‌های کشتارجمعی، نظیر سلاح شیمیایی و سلاح میکروبی نیز تهدیدی جدی علیه بشریت تلقی می‌شوند. ملت ایران که خود قربانی کاربرد سلاح شیمیایی است، بیش از دیگر ملت‌ها خطر تولید و انباشت این‌گونه سلاح‌ها را حس می‌کند و آماده است همه‌ی امکانات خود را در مسیر مقابله با آن قرار دهد. ما کاربرد این سلاح‌ها را حرام و تلاش برای مصونیت بخشیدن ابنای بشر از این بلای بزرگ را وظیفه‌ی همگان می‌دانیم.

نمونه‌ی عینی رعایت اخلاق جنگی را می‌توان از سوی امام خمینی در جنگ تحمیلی ایران و عراق مشاهده کرد. صدام بارها از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد و بسیاری از مردم کوچه و خیابان را به کام مرگ و یا جراحت‌های شدید کشاند. در چنین شرایطی، برخی از کارشناسان جنگ، نظر امام را در مورد تولید سلاح شیمیایی جهت ایجاد توازن رعب و قدرت بازدارندگی جویا شدند، اما با مخالفت ایشان روبه‌رو گشتند. (www.dsrc.ir)
در واقع مستند این دیدگاه عبارت است از: ۱. آیاتی اهلاک حرث و نسل را تقبیح می‌کند. اساساً استفاده از این سلاح‌ها بدون تفکیک، انسان‌ها را از بین می‌برد و موجب تخریب گسترده‌ی محیط‌زیست نیز می‌گردد و ۲. همچنین در روایتی پیامبر از ریختن سم در بلاد مشرکین نهی کرده‌اند. (تهذیب: ۶/۱۴۳)

بر این اساس، اسلام پیروزی به هر قیمتی را امضا نمی‌کند، بلکه پیش از آن، جان و مال مردم عادی و بی‌سلاح را محترم شمرده و مسلمانان را به رعایت قوانین معینی در این زمینه ملزم می‌دارد.

 
حرمت قتال با غیرنظامیان

در فقه اسلامی، کودکان، زنان و کسانی که قدرت بر جنگ و معاونت بر آن ندارند، نباید مورد قتال قرار گیرند. امام صادق در این رابطه می‌فرمایند: «پیامبر کشتن زنان و کودکان در دارالحرب را نهی فرمودند، مگر آنکه به قتال برخیزند. در چنین حالتی نیز در حد مقدور متعرض آنان مشو.» (تهذیب: ۶/۱۵۶) برخی مانند ابن‌جنید، راهبان و اهل صومعه را نیز استثنا کرده‌اند. (جواهر: ۲۱/۷۷)

پاره‌ای از اندیشمندان در دوره‌ی معاصر معتقدند علاوه بر افراد مذکور، سایر افراد که در جنگ شرکتی نداشته‌اند نیز نباید کشته شوند و از آیه‌ی ۱۹۰ سوره‌ی بقره بهره می‌گیرند: «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِین» بدین نحو که مفهوم بخش اول این آیه دلالت بر عدم جواز قتال با مردم عادی داشته و قسمت دوم آیه نیز مؤید این مطلب است و از هرگونه تجاوز منع می‌کند. (صالحی نجف‌آبادی: ۲۰؛ زحیلی: ۷۵ و ۱۰۶-۱۳۳ و فضل‌الله محمدحسین، کتاب الجهاد: ۲۰۵-۲۱۵)

 

 

اسلام و رفتار با اسیران

اسیر قدرت هیچ‌گونه دفاعی از خود ندارد. بنابراین اهانت و برخورد قهرآمیز با وی تنها حاکی از انتقام‌جویی و عقده‌گشایی است. قتل و ضرب‌وشتم اسیر در دوره‌ی معاصر نیز به‌سان سده‌های گذشته صورت می‌پذیرد.
در زمانی که قتل اسیر در عرف نظامی ممنوعیتی نداشت، اسلام درست در نقطه‌ی مقابل، سخن از آزاد ساختن اسیر به میان می‌آورد. در فقه شیعی، اسیر به قتل نمی‌رسد، بلکه با من یا فداء آزاد شده و یا استرقاق می‌شود. شیخ طوسی در «نهایه»، سیراب کردن و غذا دادن به اسیر را واجب می‌داند. (نهایه: ۲۹۶)
بدیهی است که جنگ مالامال از خشونت و حس انتقام است، اما به محض فروکش کردن جنگ و اسارت دشمنان، هیچ مسلمانی حق کشتن و حتی بی‌احترامی و شکستن شخصیت آنان را ندارد: فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها.
سفارش معصومین در مورد اسیران نمونه‌ی بارزی از رعایت اصول اخلاق جنگی در اسلام است. پیامبر در جنگ بدر با توجه به تمکن مالی اسرا، هرکس را که حاضر به پرداخت فدیه بود، آزاد می‌ساخت. برخی هم که قدرت پرداخت فدیه نداشتند، می‌توانستند با تعلیم خواندن و نوشتن به مسلمانان، خود را آزاد سازند.

پیامبر در تقابل با یهود نیز همین راه را پیش گرفتند و پس از اسارت حتی آنان را بر سرزمین‌ها و کشاورزی‌شان باقی گذاشتند. این رفتار نشان‌دهنده‌ی این مطلب است که اسلام به‌هیچ‌وجه به دنبال کینه‌توزی و عقده‌گشایی نبوده و جهاد در اسلام فلسفه‌ای کاملاً متفاوت از جنگ‌های رایج دارد.
 

 

ممنوعیت دشنام

سب و دشنام در اسلام از گناهان کبیره شمرده می‌شود. در واقع دشنام‌دهنده فردی عاجز است که تلاش می‌کند کمبودهای خود را در قالب دشنام به دیگران جبران نموده و از این راه خشم درونی خود را فرونشاند.
روشن است که اگر اصول و قواعدی در میان نباشد، صحنه‌ی جنگ به‌طور طبیعی شاهد اهانت، سب و دشنام هریک از طرفین خواهد بود. اما اخلاق حاکم بر احکام اسلامی چنین اجازه‌ای به مسلمانان نمی‌دهد. قرآن در ضمن آیه‌ای راه دشنام را بر مسلمانان می‌بندد: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْم (انعام: ۱۰۸)

 
نتیجه

بنا بر آنچه در این مجال اندک گفته شد، حوزه‌ی دعوت در اسلام ساحت فکر و قلب انسان‌هاست و این ساحت نمی‌تواند عرصه‌ی تاخت‌وتاز و قتال قرار گیرد و اساساً تفکر اکراه‌بردار نیست. بنابراین جهاد در اسلام با هدف تغییر عقیده انجام نمی‌گیرد، بلکه با هدف رفع مانع و قتال با سران ظالم کفر است. این مسئله خود یکی از مبانی اخلاقی اسلام در جنگ شمرده می­شود. همچنین براساس گفتمان اخلاقی اسلام، غیرمقاتلان و کسانی که سلاح برنداشته‌اند، مورد کارزار واقع نمی‌شوند و جان و مالشان محترم شمرده می‌شود.*
گروه بین‌الملل برهان/ حجت‌الاسلام محسن اکبری؛

 
مصادر و منابع

قرآن مجید
البیهقی، احمدبن‌حسین، دلائل‌النبوه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م.
جوادی آملی، عبدالله، روابط بین‌الملل در اسلام، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۸۸ش.
جوادی آملی، عبدالله، فلسفه‌ی حقوق بشر، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۷۵ش.
حسن، محمدعلی، العلاقات الدولیه فی القرآن و السنه، اردن، عمان، منشورات مکتبه النهضه الاسلامیه، چ ۲، ۱۴۰۲ق.
دروزه، محمد عزت، الجهاد فی سبیل‌الله، بیروت، المکتبه العصریه للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۹۸۸م.
الذهبى، شمس‌الدین محمدبن‌احمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمرى، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۴۱۳/۱۹۹۳، چ ۲.
رضا، محمد رشید، تفسیر المنار، مطبعه المنار، ۱۳۴۹ق.
الزحیلی، وهبه، آثار الحرب فی الفقه الاسلامی، دمشق، دارالفکر، ۱۴۰۱ق/۱۹۸۱م، چ ۳.
زمانی، محمدحسن، شرق­شناسی و اسلام­شناسی غربیان، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۶ش.
طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه‌ی مدرسین حوزه‌ی علمیه‌ی قم، ۱۴۱۷، چ ۵.
فضل‌الله، السید محمدحسین، تفسیر من وحى القرآن، بیروت، دارالملاک للطباعه و النشر، ۱۴۱۹ق، چ ۲.
القاسمی، ظافر، الجهاد و الحقوق الدولیه العامه فی الاسلام، بیروت، دارالعلم للملایین، ‎۱۹۸۲م.
مکارم، ناصر، استفتائات جدید، قم، انتشارات مدرسه‌ی امام على‌بن‌ابى‌طالب (ع)، ۱۴۲۷ق، چ ۲.

انتهای متن/ک

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان

سلام و درود به دانشجویان محترم دوره دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی

با سلام و درود خدمت دانشجویان محترم دکتری فقه وحقوق دانشگاه آزاد اسلامی.این وبلاگ را جهت اطلاع رسانی به دوستان مقطع دکتری راه اندازی می کنیم .امیدوارم با کمک همه عزیزان پربار ومثمر ثمر باشد وبه مساعت همه دوستان نیازمبرم داریم.

با احترام فراوان